دسته‌ها
حجم سبز

آب

آب را گل نکنیم :

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب .

یا که در بیشه دور، سیره‌ای پر می‌شوید .

یا در آبادی ، کوزه‌ای پر می‌گردد .

آب را گل نکنیم :

شاید این آب روان ،می‌رود پای سپیداری ، تا فرو شوید اندوه دلی .

دست درویشی شاید ، نان خشکیده فرود برده در آب .

زن زیبایی آمد لب رود ،

آب را گل نکنیم :

روی زیبا دو برابر شده است .

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست ، چه صفایی دارند !

چشمه‌هاشان جوشان ، گاوهاشان شیرافشان باد !

من ندیدم دهشان ،

بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست .

ماهتاب آنجا ، می‌کند روشن پهنای کلام .

بی گمان در ده بالادست ، چینه‌ها کوتاه است .

مردمش می‌دانند ، که شقایق چه گلی است .

بی گمان آنجا آبی ، آبی است .

غنچه‌ای می‌شکفد ، اهل ده با خبرند .

چه دهی باید باشد !

کوچه باغش پر موسیقی باد !

مردمان سر رود ، آب را می فهمند .

گل نکردندش ، ما نیز

آب را گل نکنیم.

.

دسته‌ها
حجم سبز

ساده رنگ

آسمان ، آبی تر،

آب، آبی تر.

من در ایوانم، رعنا سر حوض .

رخت می‌شوید رعنا .

برگ‌ها می‌ریزد .

مادرم صبحی می‌گفت : موسم دلگیری است .

من به او گفتم : زندگانی سیبی است ، گاز باید زد با پوست .

زن همسایه در پنجره‌اش ، تور می‌بافد ، می خواند .

من « ودا » می‌خوانم ، گاهی نیز

طرح می‌ریزم سنگی ، مرغی ، ابری .

آفتابی یکدست .

سارها آمده‌اند .

تازه لادن‌ها پیدا شده‌اند .

من اناری را ، می‌کنم دانه ، به دل می‌گویم :

خوب بود این مرد م ، دانه‌های دلشان پیدا بود .

می‌پرد در چشمم آب انار : اشک می‌ریزم .

مادرم می‌خندد .

رعنا هم.

.

دسته‌ها
حجم سبز

و پیامی در راه

روزی

خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد .

در رگ‌ها ، نور خواهم ریخت .

و صدا خواهم در داد : ای سبدهاتان پر خواب ! سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید .

خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد .

زن زیبای جذامی را ، گوشواری دیگر خواهم بخشید .

کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ !

دوره گردی خواهم شد ، کوچه‌ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد : آی شبنم ، شبنم ، شبنم .

رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است ، کهکشانی خواهم دادش .

روی پل دخترکی بی پاست ، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت .

هر چه دشنام ، از لب‌ها خواهم برچید .

هر چه دیوار، از جا خواهم برکند .

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند !

من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل‌ها را با عشق، سایه‌های را با باد .

و بهم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه زنجره‌ها .

بادبادک‌ها ، به هوا خواهم برد .

گلدان‌ها ، آب خواهم داد .

خواهم آمد ، پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ریخت .

مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد .

خر فرتوتی در راه ، من مگس‌هایش را خواهم زد .

خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت .

پای هر پنجره‌ای ، شعری خواهم خواند .

هر کلاغی را ، کاجی خواهم داد .

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !

آشتی خواهم داد .

آشنا خواهم کرد .

راه خواهم رفت .

نور خواهم خورد .

دوست خواهم داشت.

.

دسته‌ها
حجم سبز

روشنی ، من، گل، آب

ابری نیست.

بادی نیست.

می‌نشینم لب حوض:

گردش ماهی‌ها، روشنی، من، گل ، آب.

پاکی خوشه زیست.

مادرم ریحان می‌چیند.

نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی ابر، اطلسی‌هایی تر.

رستگاری نزدیک : لای گل‌های حیاط.

نور در کاسه مس، چه نوازش‌ها می‌ریزد!

نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می‌آرد.

پشت لبخندی پنهان هر چیز.

روزنی دارد دیوار زمان ، که از آن، چهره من پیداست .

چیزهایی هست، که نمی‌دانم .

می‌دانم، سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد .

می‌روم بالا تا اوج ، من پراز بال و پرم .

راه می‌بینم در ظلمت ، من پراز فانوسم .

من پراز نورم و شن

و پر از دارو درخت .

پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج .

پرم از سایه برگی در آب:

چه درونم تنهاست .

.

دسته‌ها
حجم سبز

از روی پلک شب

شب سرشاری بود.

روز از پای صنوبرها، تا فراترها می‌رفت.

دره مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود .

در بلندی‌ها، ما .

دورها گم، سطح‌ها شسته، و نگاه از همه شب نازک تر.

دست‌هایت، ساقه سبز پیامی را می‌داد به من

و سفالیه انس، با نفس‌هایت آهسته ترک می‌خورد

و تپش‌هامان می‌ریخت به سنگ.

از شرابی دیرین، شن تابستان در رگ‌ها

و لعاب مهتاب، روی رفتارت.

تو شگرف ، تو رها، و برازنده خاک.

فرصت سبز حیات، به هوای خنک کوهستان می‌پیوست.

سایه‌ها برمی‌گشت.

و هنوز، در سر راه نسیم،

پونه‌هایی که تکان می‌خورد،

جذبه‌هایی که بهم می‌ریخت.

.