دسته‌ها
حجم سبز

سوره ء تماشا

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است .

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود .

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد .

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ .

در کف دست زمین گوهر نا پیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند .

پی گوهر باشید .

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید .

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت .

و به آنان گفتم :

هر که در حافظه ء چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه ء شور ابدی خواهد ماند .

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود .

آنکه نور از سر انگشت زمان بر چیند

می گشاید گره پنجره ها را با آه .

زیر بیدی بودیم .

برگی از شاخه ء بالای سرم چیدم ، گفتم :

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که بهم می گفتند :

سحر میداند ، سحر !

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد .

خانه هاشان پر داوودی بود ،

چشمشان را بستیم .

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ء هوش .

جیبشان را پر عادت کردیم .

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم .

.

دسته‌ها
حجم سبز

شب تنهایی خوب

گوش کن ، دورترین مرغ جهان می خواند .

شب سلیس است ، و یکدست ، و باز .

شمعدانی ها

و صدا دارترین شاخه ء فصل ، ماه را می شنوند .

پلکان جلوی ساختمان ،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم ،

گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا .

چشم تو زینت تاریکی نیست .

پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا .

و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد .

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه ء آواز به خود جذب کند.

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت :

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ء عشق تر است.

.

دسته‌ها
حجم سبز

صدای دیدار

با سبد رفتم به میدان ، صبحگاهی بود .

میوه ها آواز می خواندند .

میوه ها در آفتاب آواز می خواندند .

در طبق ها ، زندگی روی کمال پوستها خواب سطوح جاودان می دید.

اضطراب باغ ها در سایه ء هر میوه روشن بود .

گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می کرد .

هر اناریرنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می داد .

بینش هم شهریان ، افسوس ،

بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود .

من به خانه باز گشتم ، مادرم پرسید :

میوه از میدان خریدی هیچ ؟

-میوه های بی نهایت را کجا می شد میان این سبد جا داد؟

-گفتم از میدان بخر یک من انار خوب .

-امتحان کردم اناری را

انبساطش از کنار این سبد سر رفت .

-به چه شد ، آخر خوراک ظهر …

ظهر از آیینه ها تصویر به تا دور دست زندگی می رفت .

.

دسته‌ها
حجم سبز

تپش سایه دوست

تا سواد قریه راهی بود .

چشم های ما پر از تفسیرزنده بومی ،

شب درون آستین هامان .

می گذشتیم از میان آبکندی خشک .

از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار ،

کوله بار از انعکاس شهر های دور .

منطق زبر زمین در زیر پا جاری .

زیر دندان های ما طعم فراغت جابجا می شد .

پای پوش ما که از جنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین می کند.

چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان می برد .

هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر .

هر تکان دست ما با جنبش یک بال مجذوب سحر می خواند.

جیب های ما صدای جیک جیک صبح های کودکی می داد.

ما گروه عاشقان بودیم و راه ما

از کنار قریه های آشنا با فقر

تا صفای بیکران می رفت .

برفراز آبگیری خود بخود سرها همه خم شد :

روی صورت های ما تبخیر می شد شب

و صدای دوست می آمد به گوش دوست.

.

دسته‌ها
حجم سبز

پشت دریاها

قایقی خواهم ساخت ،

خواهم انداخت به آب .

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند .

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید ،

همچنان خواهم راند .

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان .

همچنان خواهم راند .

همچنان خواهم خواند :

« دور باید شد ، دور .

مرد آن شهر اساطیر نداشت .

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود .

هیچ آیینه تالاری ، سر خوشی ها را تکرار نکرد .

چاله آبی حتی ، مشعلی را ننمود .

دور باید شد ، دور .

شب سرودش را خواند ،

نوبت پنجره هاست . »

همچنان خواهم خواند .

همچنان خواهم راند .

پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است .

بام ها جای کبوترهایی است ، که به فواره هوش بشری می نگرند.

دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است.

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله ، به یک خواب لطیف .

خاک ، موسیقی احساس ترا می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد .

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند .

پشت دریاها شهری است !

قایقی باید ساخت .

.

دسته‌ها
حجم سبز

واحه ای در لحظه

به سراغ من اگر می آیید ،

پشت هیچستانم .

پشت هیچستان جایی است .

پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصد هایی است

که خبر می آرند ، از گل واشده دورترین بوته خاک .

روی شن ها هم ، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند .

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است :

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ،

زنگ باران به صدا می آید .

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی ، سایه نارونی تا ابدیت جاری است .

به سراغ من اگر می آیید ،

نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بر دارد

چینی نازک تنهایی من .

.

دسته‌ها
حجم سبز

نشانی

« خانه دوست کجاست ؟ » در فلق بود که پرسید سوار .

آسمان مکثی کرد .

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

« نرسیده به درخت ،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است .

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر بدر می آرد ،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،

دو قدم مانده به گل ،

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد .

در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی :

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بر دارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست. »

.

دسته‌ها
حجم سبز

پیغام ماهی ها

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ،

آب در حوض نبود .

ماهیان می گفتند :

« هیچ تقصیر درختان نیست. »

ظهر دم کرده تابستان بود ،

پسر روشن آب ،لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد .

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب .

برق از پولک ما رفت که رفت .

ولی آن نور درشت ،

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او ، پشت چین های تغافل می زد ،

چشم ما بود .

روزنی بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن

و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است. »

باد می رفت به سر وقت چنار .

من به سر وقت خدا می رفتم .

.

دسته‌ها
حجم سبز

غربت

ماه بالای سر آبادی است ،

اهل آبادی در خواب .

روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم .

باغ همسایه چراغش روشن ،

من چراغم خاموش .

ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه آب .

غوک ها می خوانند .

مرغ حق هم گاهی .

کوه نزدیک من است : پشت افراها ، سنجد ها .

و بیابان پیداست .

سنگ ها پیدا نیست ، گلچه ها پیدا نیست .

سایه های از دور ، مثل تنهایی آب ، مثل آواز خدا پیدا بود .

نیمه شب باید باشد .

دب اکبر آن است : دو وجب بالاتر از بام .

آسمان آبی نیست ، روز آبی بود .

یاد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم .

یاد من باشد فردا لب سلخ ، طرحی از بزها بردارم ،

طرحی از جاروها ، سایه هاشان در آب .

یاد من باشد ، هر چه پروانه که می افتد در آب ، زود از آب در آرم.

یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخورد .

یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشویم .

یاد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی است.

.

دسته‌ها
حجم سبز

در گلستانه

دشت‌هایی چه فراخ !

کوه‌هایی چه بلند !

در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!

من در این آبادی ، پی چیزی می‌گشتم :

پی خوابی شاید ،

پی نوری ، ریگی ، لبخندی .

پشت تبریزی‌ها

غفلت پاکی بود ، که صدایم می‌زد .

پای نی‌زاری ماندم ، باد می‌آمد ، گوش دادم :

چه کسی با من ، حرف می‌زد ؟

سوسماری لغزید .

راه افتادم .

یونجه زاری سر راه ،

بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ

و فراموشی خاک .

لب آبی

گیوه‌ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب :

« من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است !

نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .

چه کسی پشت درختان است ؟

هیچ ، می‌چرد گاوی در کرد .

ظهر تابستان است .

سایه‌ها می‌دانند ، که چه تابستانی است .

سایه‌هایی بی لک ،

گوشه‌ای روشن و پاک ،

کودکان احساس ! جای بازی اینجاست .

زندگی خالی نیست :

مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست .

آری

تا شقایق هست زندگی باید کرد .

در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح .

و چنان بی تابم ، که دلم می‌خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه .

دورها آوایی است ، که مرا می‌خواند .»

.