دسته‌ها
شرق اندوه

چند

اینجاست، آیید، پنجره بگشایید، ای من و دگر من‌ها:

صد پرتو من در آب!

مهتاب، تابنده نگر، بر لرزش برگ، اندیشه من، جاده مرگ.

آنجا نیلوفرهاست، به بهشت، به خدا درهاست.

اینجا ایوان، خاموشی هوش، پرواز روان.

در باغ زمان تنها نشدیم. ای سنگ و نگاه، ای وهم و درخت، آیا نشیدیم؟

من «صخره – من» ام، تو «شاخه – تو» یی.

این بام گلی، آری، این بام گلی، خاک است و من و پندار.

و چه بود این لکه رنگ، این دود سبک؟ پروانه گذشت؟ افسانه دمید؟

نی، این لکه رنگ، این دود سبک، پروانه نبود، منبودم و تو. افسانه نبود، ما بود و شما.

.

دسته‌ها
شرق اندوه

تراو

درآ، که کران را برچیدم، خاک زمان رفتم، آب «نگر» پاشیدم.

در سفالینه چشم، «صد برگ» نگه بنشاندم، بنشستم.

آیینه شکستم ، تا سرشار تو من باشم و من. جامه نهادم. رشته گسستم.

زیبایان خندیدند، خواب «چرا» دادمشان، خوابیدند.

غوکی می‌جست، اندوهش دادم، و نشست.

در کشت گمان، هر سبزه لگد کردم. از هر پیشه ، شوری به سبد کردم.

بوی تو می‌آمد، به صدا نیرو، به روان پر دادم، آواز «درآ» سر دادم.

پژواک تو می‌پیچید، چکه شدم، از بام صدا لغزیدم، و شنیدم.

یک هیچ ترا دیدم، و دویدم.

آب تجلی تو نوشیدم، و دمیدم.

.

دسته‌ها
شرق اندوه

پادمه

می‌رویید، در جنگل خاموشی رویا بود.

شبنم‌ها بر جا بود.

درها باز، چشم تماشا باز، چشم تماشا تر، و خدا در هر … آیا بود؟

خورشیدی در هر مشت: بام نگه بالا بود.

می‌بویید. گل وابود؟ بوییدن بی ما بود: زیبا بود.

تنهایی، تنها بود.

ناپیدا، پیدا بود.

«او» آنجا، آنجا بود.

.

دسته‌ها
شرق اندوه

تنها باد

سایه شدم ، و صدا کردم:

کو مرز پریدن‌ها، دیدن‌ها؟ کو اوج «نه من»، دره «او»؟

و ندا آمد: لب بسته بپو.

مرغی رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت.

و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد!

دستم در کوه سحر «او» می‌چید، «او» می چید.

و ندا آمد: و هجومی از خورشید.

از صخره شدم بالا. در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر.

و ندا آمد: بالاتر، بالاتر!

آوازی از ره دور: جنگل‌ها می‌خوانند؟

و ندا آمد: خلوت‌ها می‌آیند.

و شیاری ز هراس.

و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد!

«او» آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم:

و ندا آمد: پرها هم.

.

دسته‌ها
شرق اندوه

هلا

تنها به تماشای چه‌ای؟

بالا، گل یک روزه نور.

پایین، تاریکی باد

بیهوده مپای ، شب از شاخه نخواهد ریخت، و دریچه خدا روشن نیست.

از برگ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پرید.

تو خواهی ماند، و هراس بزرگ، ستون نگاه، و پیچک غم.

بیهوده مپای.

برخیز، که وهم گلی، زمین را شب کرد.

راهی شو، که گردش ماهی، شیار اندوهی در پی خود نهاد.

زنجره را بشنو: چه جهان غمناک است، و خدایی نیست، و خدایی

هست، و خدایی . . .

بی گاه است، ببوی و برو، و چهره زیبایی در خواب دگر ببین.

.

دسته‌ها
شرق اندوه

تا

بالارو، بالارو، بند نگه بشکن، وهم سیه بشکن.

آمده‌ام، آمده‌ام، بوی دگر می‌شنوم، باد دگر می‌گذرد.

روی سرم بید دگر، خورشید دگر.

شهر تونی، شهر تونی،

می‌شنوی زنگ زمان: قطره چکید. از پی تو، سایه دوید.

شهر تو در کوی فراترها، دره دیگرها.

آمده‌ام، آمده‌ام، می‌لغزد صخره سخت، می‌شنوم آواز درخت.

شهر تونی، شهر تونی،

خسته چرا بال عقاب؟ و زمین تشنه خواب؟

و چرا روییدن ، روییدن، رمزی را بوییدن؟

شهر تو رنگش دیگر. خاکش، سنگش دیگر.

آمده‌ام، آمده‌ام. بسته نه دروازه نه در، جن‌ها هر سو بگذر.

و خدایان هر افسانه که هست و نه چشمی نگران، و نه نامی ز پرست.

شهر تونی، شهر تونی،

در کف‌ها کاسه زیبایی، بر لب‌ها تلخی دانایی.

شهر تو در جای دگر، ره می‌بر با پای دگر.

آمده‌ام، آمده‌ام، پنجره‌ها می‌شکفند.

کوچه فرو رفته به بی سویی، بی‌هایی، بی هویی.

شهر تونی، شهر تونی،

در وزش خاموشی، سیماها در دود فراموشی.

شهر ترا نام دگر، خسته نه‌ای، گام دگر.

آمده‌ام، آمده‌ام، درها رهگذر باد عدم.

خانه ز خود وارسته، جام دویی بشکسته.سایه « یک» روی زمین ، روی زمان.

شهر تونی این و نه آن.

شهر تو گم تا نشود، پیدا نشود.

.

دسته‌ها
شرق اندوه

روانه

چه گذشت؟

زنبوری پر زد.

در پهنهء…

وهم، این سو، آن سو، جویای گلی.

جویای گلی، آری، بی ساقه گلی در پهنه خواب، نوشابه آن …

اندوه ، اندوه نگاه: بیداری چشم، بی برگی دست.

نی. سبدی می‌کن، سفری در باغ.

باز آمده‌ام بسیار، و ره آوردم: تیتاب تهی.

سفری دیگر، ای دوست، و به باغی دیگر.

بدرود.

بدرود، و به همراهت نیروی هراس.

.

دسته‌ها
حجم سبز

آب

آب را گل نکنیم :

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب .

یا که در بیشه دور، سیره‌ای پر می‌شوید .

یا در آبادی ، کوزه‌ای پر می‌گردد .

آب را گل نکنیم :

شاید این آب روان ،می‌رود پای سپیداری ، تا فرو شوید اندوه دلی .

دست درویشی شاید ، نان خشکیده فرود برده در آب .

زن زیبایی آمد لب رود ،

آب را گل نکنیم :

روی زیبا دو برابر شده است .

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست ، چه صفایی دارند !

چشمه‌هاشان جوشان ، گاوهاشان شیرافشان باد !

من ندیدم دهشان ،

بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست .

ماهتاب آنجا ، می‌کند روشن پهنای کلام .

بی گمان در ده بالادست ، چینه‌ها کوتاه است .

مردمش می‌دانند ، که شقایق چه گلی است .

بی گمان آنجا آبی ، آبی است .

غنچه‌ای می‌شکفد ، اهل ده با خبرند .

چه دهی باید باشد !

کوچه باغش پر موسیقی باد !

مردمان سر رود ، آب را می فهمند .

گل نکردندش ، ما نیز

آب را گل نکنیم.

.

دسته‌ها
شرق اندوه

هنگامی

تاریکی، پیچک‌وار، به چپرها پیچید، به حناها،افراها.

و هنوز، ما در کشت، در کف داس.

ما ماندیم، تا رشته شب از گرد چپرها وا شد، فردا شد.

روز آمد و رفت.

تاریکی ، پیچک وار، به چپرها پیچید، به حناها،افراها.

و هنوز، یک خوشه کشت، در خور چیدن نه، یاد رسیدن نه.

و هزاران روز، و هزاران بار

تاریکی، پیچک وار، به چپرها پیچید، به حناها،افراها.

پایان شبی، ما در خواب، یک خوشه رسید، مرغی چید.

آواز پرش بیداری ما: ساقه لرزان پیام.

.