فریدون

پاسخ دادن فریدون پسران را

فریدون بدو پهن بگشاد گوش

چو بشنید مغزش بر آمد بجوش‏

فرستاده را گفت کاى هوشیار

بباید ترا پوزش اکنون بکار

که من چشم از ایشان چنین داشتم

همى بر دل خویش بگذاشتم‏

که از گوهر بد نیاید مهى

مرا دل همى داد این آگهى

بگوى آن دو ناپاک بیهوده را

دو اهریمن مغز پالوده را

انوشه که کردید گوهر پدید

درود از شما خود بدین‏سان سزید

ز پند من ار مغزتان شد تهى

همى از خردتان نبود آگهى‏

فریدون بدو پهن بگشاد گوش

چو بشنید مغزش بر آمد بجوش‏

فرستاده را گفت کاى هوشیار

بباید ترا پوزش اکنون بکار

که من چشم از ایشان چنین داشتم

همى بر دل خویش بگذاشتم‏

که از گوهر بد نیاید مهى

مرا دل همى داد این آگهى

بگوى آن دو ناپاک بیهوده را

دو اهریمن مغز پالوده را

انوشه که کردید گوهر پدید

درود از شما خود بدین‏سان سزید

ز پند من ار مغزتان شد تهى

همى از خردتان نبود آگهى‏

ندارید شرم و نه بیم از خداى

شما را همانا همینست راى‏

مرا پیشتر قیرگون بود موى

چو سرو سهى قد و چون ماه روى‏

سپهرى که پشت مرا کرد کوز

نشد پست و گردان بجایست نوز

نماند شما را هم این روزگار

نماند برین گونه بس پایدار

بدان برترین نام یزدان پاک

برخشنده خورشید و بر تیره خاک‏

بتخت و کلاه و بناهید و ماه

که من بدنکردم شما را نگاه‏

یکى انجمن کردم از بخردان

ستاره‏شناسان و هم موبدان

بسى روزگاران شدست اندرین

نکردیم بر باد بخشش زمین

همه راستى خواستم زین سخن

بکژى نه سر بود پیدا نه بن

همه ترس یزدان بد اندر میان

همه راستى خواستم در جهان‏

چو آباد دادند گیتى بمن

نجستم پراگندن انجمن‏

مگر همچنان گفتم آباد تخت

سپارم بسه دیده نیک بخت‏

شما را کنون گر دل از راه من

بکژى و تارى کشید اهرمن‏

ببینید تا کردگار بلند

چنین از شما کرد خواهد پسند

یکى داستان گویم ار بشنوید

همان بر که کارید خود بدروید

چنین گفت با ما سخن رهنماى

جزین است جاوید ما را سراى‏

بتخت خرد بر نشست آزتان

چرا شد چنین دیو انبازتان‏

بترسم که در چنگ این اژدها

روان یابد از کالبدتان رها

مرا خود ز گیتى گهِ رفتن است

نه هنگام تندى و آشفتن است‏

و لیکن چنین گوید آن سالخورد

که بودش سه فرزند آزاد مرد

که چون آز گردد ز دلها تهى

چه آن خاک و آن تاج شاهنشهى

کسى کو برادر فروشد بخاک

سزد گر نخوانندش از آب پاک

جهان چون شما دید و بیند بسى

نخواهد شدن رام با هر کسى‏

کزین هر چه دانید از کردگار

بود رستگارى بروز شمار

بجوئید و آن توشه ره کنید

بکوشید تا رنج کوته کنید

فرستاده بشنید گفتار اوى

زمین را ببوسید و برگاشت روى‏

ز پیش فریدون چنان باز گشت

که گفتى که با باد انباز گشت‏

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *