چو گستهم و بندوى بآذر گشسب
فگندند مردى سبک بر دو اسب
که در شب بنزدیک خسرو شود
از ایران بآگاهى نو شود
فرستاده آمد بر شاه نو
گذشته شبى تیره از ماه نو
ز آشوب بغداد گفت آنچ دید
جوان شد چو برگ گل شنبلید
چنین گفت هر کو ز راه خرد
بتیزى ز بىدانشى بگذرد
نترسید ز کردار چرخ بلند
شود زندگانیش ناسودمند