رزم ايرانيان و تورانيان

رفتن بیژن از پس گستهم

کمر بست و برساخت مر جنگ را

بزین اندر آورد شبرنگ را

بگیو آگهى شد که بیژن چو گرد

کمر بست بر جنگ فرشید ورد

پس گستهم تازیان شد براه

بجنگ سواران توران سپاه‏

هم اندر زمان گیو بر جست زود

نشست از بر تازى اسبى چو دود

بیامد بره بر چو او را بدید

بتندى عنانش بیک سو کشید

بدو گفت چندین زدم داستان

نخواهى همى بود همداستان‏

که باشم بتو شادمان یک زمان

کجا رفت خواهى بدین سان دمان‏

بهر کار درد دلم را مجوى

بپیران سر از من چه باید بگوى‏

جز از تو بگیتیم فرزند نیست

روانم بدرد تو خرسند نیست‏

کمر بست و برساخت مر جنگ را

بزین اندر آورد شبرنگ را

بگیو آگهى شد که بیژن چو گرد

کمر بست بر جنگ فرشید ورد

پس گستهم تازیان شد براه

بجنگ سواران توران سپاه‏

هم اندر زمان گیو بر جست زود

نشست از بر تازى اسبى چو دود

بیامد بره بر چو او را بدید

بتندى عنانش بیک سو کشید

بدو گفت چندین زدم داستان

نخواهى همى بود همداستان‏

که باشم بتو شادمان یک زمان

کجا رفت خواهى بدین سان دمان‏

بهر کار درد دلم را مجوى

بپیران سر از من چه باید بگوى‏

جز از تو بگیتیم فرزند نیست

روانم بدرد تو خرسند نیست‏

بدى ده شبان روز بر پشت زین

کشیده ببد خواه بر تیغ کین‏

بسودى بخفتان و خود اندرون

نخواهى همى سیر گشتن ز خون‏

چو نیکى دهش بخت پیروز داد

بباید نشستن بآرام و شاد

بپیش زمانه چه تازى سرت

بس ایمن شدستى بدین خنجرت‏

کسى کو بجوید سر انجام خویش

نجوید ز گیتى چنین کام خویش‏

تو چندین بگرد زمانه مپوى

که او خود سوى ما نهادست روى‏

ز بهر مرا زین سخن باز گرد

نشاید که دارى دل من بدرد

بدو گفت بیژن که اى پر خرد

جزین بر تو مردم گمانى برد

که کار گذشته بیارى بیاد

نپیچى بخیره همى سر ز داد

بدان اى پدر کین سخن داد نیست

مگر جنگ لاون ترا یاد نیست‏

که با من چه کرد اندران گستهم

غم و شادمانیش با من بهم‏

ورایدون کجا گردش ایزدى

فراز آورد روزگار بدى‏

نبشته نگردد به پرهیز باز

نباید کشید این سخن را دراز

ز پیکار سر بر مگردان که من

فدى کرده دارم بدین کار تن‏

بدو گفت گیو ار بگردى تو باز

همان خوبتر کین نشیب و فراز

تو بى‏من مپویى بروز نبرد

منت یار باشم بهر کار کرد

بدو گفت بیژن که این خود مباد

که از نامداران خسرو نژاد

سه گرد از پى بیم خورده دو تور

بتازند پویان بدین راه دور

بجان و سر شاه روشن روان

بجان نیا نامور پهلوان‏

بکین سیاوش کزین رزمگاه

تو بر گردى و من بپویم براه‏

نخواهم برین کار فرمانت کرد

که گویى مرا باز گرد از نبرد

چو بشنید گیو این سخن باز گشت

برو آفرین کرد و اندر گذشت‏

که پیروز بادى و شاد آمدى

مبیناد چشم تو هرگز بدى‏

همى تاخت بیژن پس گستهم

که ناید بروبر ز توران ستم‏

چو از دور لهّاک و فرشید ورد

گذشتند پویان ز دشت نبرد

بیک ساعت از هفت فرسنگ راه

برفتند ایمن ز ایران سپاه‏

یکى بیشه دیدند و آب روان

بدو اندرون سایه کاروان‏

ببیشه درون مرغ و نخچیر و شیر

درخت از بر و سبزه و آب زیر

بنخچیر کردن فرود آمدند

و زان تشنگى سوى رود آمدند

چو آب اندر آمد ببایست نان

باندوه و شادى نبندد دهان‏

بگشتند بر گرد آن مرغزار

فگندند بسیار مایه شکار

برافروختند آتش و زان کباب

بخوردند و کردند سر سوى خواب‏

چو بد روزگار دلیران دژم

کجا خواب سازد پریشان ستم‏

فرو خفت لهّاک و فرشید ورد

بسر بر همى پاسبانیش کرد

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *