دسته‌ها
تولد و کودکی کورش هخامنشی روایت هرودتوس کورش

اصالت گفته های هردوتوس

اکنون که عیب روایت هرودتوس را همه گفتیم ، هنرش را نیز بگوئیم :

وی در این داستان بیشتر از هر نویسنده دیگری به تاریخ نزدیک است همچنانکه وی میگوید پدر کورش کمبوجیه اول ، فرمانروای پارس بود و دست نشانده مادها به شمار میرفت . خود کورش نیز فرمانبردار ایشتوویگو بود . رای هرودتوس درباره مادر کورش نیز درست است زیرا گزنفن ، جستینوس و دیودروس هم بر این گواهی داده اند .

اینکه پادشاهی دختر خود را به یکی از زیر دستانش به زنی بدهد شیوه ای باستانی است و دلیلی نداریم که آن را درباره ایشتوویگو نپذیریم . از این گذشته نباید فراموش کرد که بسیاری از مادها سرسختانه با داریوش بزرگ جنگیدند تا مردی از خودشان را به تخت بنشانند ، لیکن همین مادها یکباره سر به فرمان کورش نهادند و پادشاه خود را گرفته بدو سپردند . این گواه آنست که مادها خود را از کورش جدا نمیدانستند و او را بیگانه نمی شمردند . همچنین یادآور می شویم که در روزگار خود کورش ، هاتفان بتخانه های یونانی از نژاد پدر و مادر کورش به خوبی آگاه بودند و می دانستند که وی پسر شاه پارس و شاهدخت ماد بوده است .

پایان داستان ، پیوند بزرگان ماد با کورش ، جنگ یکم که در آن مادها به کورش پیوستند و جنگ دوم که در آن ایشتوویگو را گرفته و به کورش تسلیم کردند و رفتار کورش با پدر بزرگش همه و همه تاریخ است و افسانه نیست و نشان میدهد که هرودتوس بهترین و درست ترین روایت ها را برگزیده است و سودمند ترین اگاهی ها را به ما داده است زیرا چنانکه خواهیم آورد نیونه ئید پادشاه بابل که هم رزم و همزمان کورش بود نیز این رویدادها را درست مانند هرودتوس آورده است بنابراین کسی که کورش را افرین می کند ناچار است بر هرودتوس که این شاهنشاه بزرگ را به ما شناسانیده است و مایه آفرین جهانیان بر او گشته درود بفرستد

.

دسته‌ها
تولد و کودکی کورش هخامنشی روایت هرودتوس کورش

بررسی روایت هرودتوس

در داستانی که هردوتوس دربارهآغاز کار کورش آورده است افسانه و تاریخ بهم آمیخته

لیکن به هیچ روی نبایدهردتوس را گناهکار بدانیم و یا او را سازنده استان و حتی پردازنده آن بخوانیم وی نویسنده ای ایست راستگو و درست نویس که کارش نوشتن سرگذشت بزرگمردان و نامبرداران است و از روی آنچه دیده است و یا خوانده و شندیده، اگر در نوشته او چیزهای خارق العاده و داستانهای باور نکردنی بیابی ماهی بر او نیست ، زیرا او در وزگاری میزیسته که باور کردن آن شگفتی ها سیار آسان می بود و هیچ بخردی نمیتواند بر هرودوس خرده بگید که از چه رو انچه را بدو گفته اند و یا خود دیده ، بی کم و کاست بازگو کرده . خود او گوید که  در باره کورش چهار داستان می دانم و ان را که کمتر از همه با شاخ وبرگ ستایش امیز پارسی آرسته شده است برگزیده ام . از اینجا پیداست که یک سده پس از کورش ، پارسیان چهار روایت گوناگون درباره آغاز کار او باز گفتند .

جای دریغ است که هرودتوس چیزی از سه داستان دیگر نمیگوید ریال تنها در یکجا با افسانه ای رایج در میان پارس ااشاره می کند و مینویسد پارسیان گویند کورش را گ ماده ای شیر داده اس. ود هردتوس ی لفزاید که آناناین داستان را برای ستودن کورش و نمودن اینکه  در زایش و پرورش او معجزه ای روی داده است ساخته اند.

در بررس نوشته هردتوس می بینیم کسانی که به وی گفته بودند کمبوجیه مرد گمنامی بوده است آگاهی درستی نداشتد زیرا پادشاه پارس و خود یک شاهزاده به شمار می رفته است . خ.اب های ایشتوویگ دلیل برزیدن کمبوجیه به دامادی ، زنده ماندن مجزه آسای کورش همه و همه نادرست است لیکن این هردتوس نیست که چنین افسانه ای ساخته است بلکه این ایرانیان برای بلند کردن نام کورش و نشان دادن اینکه او برتر از افریدگان دگر است چنین افسانه ای را که بیخ و بنش از روزگاران بسیار کهن در میان مردم بیشتر کشورها شناخته شده بود برای کورش اورده بودند و هردتوس نیز از ان آگاهی یافت و هرچه را شنود برای آیندگان باز گفت

اینکه گفتیم این داستان را نمیتوان باور کرد نه تنها به دلیل خارق العاده بودن انهاست بلکه دلیلی است که تا کنون هیچکس بدان پی نبرده است و ما آن را در اینجا برای نخستین بار ارائه میدهیم این دلیل با سن و سال کورش بستگی دارد

کورش بزرگ به هنگام گشودن بابل کمبوجیه را که ظاهرا در مقام سرداری سپاه بوده با خود به همراه داشته است و او را فرماندار بابل کرد از اینجا بر میاید که کمبوجیه در ان هنگام دست کم ۲۰ سالی را داشته است در آن زمان پدرش می بایست مرد جا افتاده ای بوده باشد از سوی دیگر دینون گفته است که کورش چون به تخت نشست – یعنی به تخت شاهنشاهی در سال ۵۵۰ – چهل ساله بود بنابر این زایش کورش را در ۵۹۰ بگیریم در آن هنگام فرمانروای ماد هوخشتره بود نه ایشتوویگو و این یکی چون بر تخت نشست کورش خود پنج ساله بود از این رو اشکار است که ایشتوویگو نمی توانسته به هنگام ولیعهدی از داماد آینده خود ترسی داشته باشد و داستان خواب های او و به دامادی گرفتن کمبوجیه اول تنها برای نرم خوی اش و بلند پرواز نبودنش ،  و سراسر افسانه رها شدن کورش و پرورش وی بی بنیاد می شود . یعنی این افسانه ها را ماد ها و پارسیان ساخته اند تا زایش کورش را معجزه آسا بنماید و هردوتوس هم انچه شنیده است صادقانه به ما باز گفته .

داستان مهمانی ایشتوویگو با منش ایرانی ناسازگار است و ریشه یونانی دارد و در داستانهای یونانی نمونه هائی از آن دیده میشود مانند افسانه تانتالوس و اتریوس و همانند آن با داستانی که هرودتوس درباره سکاها و هوخشتره آورده است سخت آشکار است . بنابر این ب گمان من – دکتر شاپور شهبازی – خاندان  هارپاگوس این گونه داستان ها را از یونانیان آسیای کوچک شنیده بودند و برای انکه نشان دهند شورش هارپاگوس از روی داد و درستی بوده است چنان داستانی را برای پسرش و ایشتوویگو ساختند

.

دسته‌ها
تولد و کودکی کورش هخامنشی روایت هرودتوس کورش

شورش کورش

کورش در پارس بالا گرفت و به مردی رسید و از همسالان خود در دلاوری و ستودگی در گذشت ، هارپاگوس که در آتش کینه می سوخت و می دانست بزرگان ماد نیز ار آستواگس تندخوی و زود خشم و سختگیر دلخوشی ندارند با آنان سگالید و به هواداری کورش وادارشان کرد . انگاه شاهزاده پارسی را بر انگیخت تا سر به شورش بردارد و بدو پیام داد که همه بزرگان و مهتران ماد پشتیبان تواند و بدخواه آستواگس ، تو زندگیت را از من داری چه هنگام که مرا فرمود تا جان تو بستانم سر پیچی کردم ، دانی که وی به پاداش کارم چه خاکی بر سرم ریخت . سربکش ما با تویم اگر سپهداری به من رسید که کارت به کام خواهد شد اگر هم دیگری از گردنفرازان ماد سپهسالاری  یابد باز جای نگرانی نیست زیرا همه خواستار و دوستدار تواند درنگ مکن بشتاب که تخت ماد ار آن تست

 

کورش پارسیان را گرد اورد و آنان را بر پادشا ماد بر انگیخت و چون پارسیان از سروری مادها نا خرسند بودند ، تن و جان خود را به کورش سپردند و لشکری گران بر آو گرد آمد . استواگس چون بشنید در آتش خشم فرو رفت نخست به بیم دادن گرائید و کورش را به درگاه خود فرا خواند لیکن شاهزاده پارسیان نپذیرفت و جنگ در گرفت . خسرو ماد نادانی کرد و سپهداری لشکریان را به هارپاگوس سپرد ، گفتی بخت بد خواه ، خردش را ربوده بود.

سپهبد ماد نیز ان لشکر بگرفت و یکراست به کورش پیوست هنگامی که فرمانروای ماد از این کار او آگاه شد بر خود پیچید و چون مار گزیده تابش برفت ، مغانی را که گفته بود کورش را زنده گذارد ، بفرمود تا پوست از تن کندند و کاه در پوستش کردند. سپس خود به جنگ پارسیان رفت ولی شکست خورد و گرفاتر شد اما کورش با وی چون پدر بزرگی رفاتر کرد و تا او زنده بود نزد خود نگهداشت بدینگونه بود که رفاتر ناهنجار تاجدار ماد او را پس از سی و پنج سال پادشاهی به چنگ کورش انداخت و از آن پس مادها فرمانبردار پارسیان گشتند

 

.

دسته‌ها
تولد و کودکی کورش هخامنشی روایت هرودتوس کورش

مجازات کردن ایشتوویگو ، هارپاگوس را

تا پسر هارپاگوس به درگاه رسید به فرمان خسرو ماد او را گرفته و پاره پاره کردند ، سرودست و پایش را در سبدی سرپوشیده نهادند و بهره ای از گوشتش را بریان کردند . چون مهمانی فراز آمد ، خوان بنهادند و برای همه از گوشت گوسفند و خورش های گوناگون آوردند ولی نزد هارپاگوس از گوشت پسرش نهادند وی از آن بخورد . چون سیر گشت پادشاه پرسید : شام را گوارا یافتی ؟ وی پاسخ داد ک بلی ! تاجدار ماد بفرمود  تا سبد را بدو بنمودند و پرسید میدانی گوشت چه کسی را خورده ای ؟ هارپاگوس از آنچه بر پسرش گذشته بود آگاه شد و با آنکه از درد و خشم به خود میپیچید ، تندی نمودن را روا ندید و خشم خود را فرو خورد و در جواب پادشاه ماد گفت بلی و هر آنچه پادشاه را دلپذیر آید نیک است .

پس از آن بازمانده فرزندش را به خانه برد ، شایدذ برای آنکه همه آن را یکجا به خاک بسپارد . آستواگس مغان را فرا خواند و از زنده بودن فرزند ماندانه سخن راند و گفت اکنون بنگرید تا چه بایست کرد . مغان وی را دل آسودگی داد که چون نوه اش در بازی به شاهی برگزیده شد ، خواب شاه درست از آب در آمده است و دیگر از سوی وی بیمی نباید داشت ، زیرا که دوبار به فرمانروائی نتوان رسید لیکن بهتر است او را از پیش خود دور کنی  و به پارس نزد پدر و مادرش بفرستی .

آستواگس از این پاسخ شادمان گشت و کودک را خواست و بدو چنین گفت : فرزند برای خوابی پوچ می خواستم تو را بیازارم لیکن بخت نیک ترا نگهداشت . اکنون به پارس رو و پدر و مادر خودت را که سوای چوپان و زنش می باشند بازیاب

کمبوجیه و ماندانه می پنداشتند که پسرشان پس از به جاهن آمدن مرده است و چون بازش یافتند شادی ها کردند و وی که کورش نام گرفت آنچه را که در خردسالی بر او رفته بود بدانان باز گفت و مهربانی های سپگ و چوپان داستانها زد .پدر و مادرش واژه سپگ – سگ ماده – را از دهان وی ربودند و برای آنکه زنده ماندنش را نزدپارسیان امری خارق العاده و معجزه آسا وانمود کنند ، ،واز در انداختند که فرزندشان را سگ ماده ای شیر داده و پرورانده است زیرا سپک چنان که گفتیم در زبان مادی به معنی سگ ماده است .

.

دسته‌ها
تولد و کودکی کورش هخامنشی روایت هرودتوس کورش

کودکی کورش

دختر زاده  ایشتوویگو در دهکده ای کوچک ، دور از پدر و مادر اصلی اش بزرگ شد و مانند شبان زاده ای پرورش یافت و به ده سالگی رسید . روزی که در کوچه دهکده با همسالان خود بازی میکرد از سوی کودکان دیگر به شاهی برگزیده گشت وی با شایستگی و برازندگی فراوان با انجام وظایف پادشاهی پرداخت و هریک از کودکان را مقامی داد و بکاری گماشت ، یکی را پایه چشم شاه داد و دیگری را مقام پیک شاهی بخشید و گروهی را به ساختن خانه و به کارهای دیگر واداشت یکی از کودکان که پسربزرگزاده ای مادی به نام اَرتَمبریس بود از پذیرفتن فرمان شبان زاده سرپیچید . به فرمنا وی کودک والاتبار ولی نا فرمان را گرفتند و تازیانه زدند . او هم نالان و مویان پدرش را از آنچه رفته بود آگاه ساخت . جهان پیش چشم ارتمبریس تیره گشت و براید داد خواهی نزد ایشتوویگو شتافت

پادشاه ماد شبانزاده را فرا خواند و پر خاش کنان از او پرسید چگونه دل آن را داشته ای که یکی از نژادگان را تازیانه زنی ، کودک از فرمانروای ماد و شکوه دربار او نهراسید و بی باکانه پاسخ داد

شاهها من ان کردم مه در خور وی بود کودکان همداستان شدند و مرا در بازی به شاهی برداشتند و همه به فرمانهایم گردن نهادند بجزوی که خیره سری و نافرمانی کرد . این بود که او را بسزایش رساندم اگر آنچه کرده ام ناروا بوده ایت اینک برای دیدن سزای خود آماده ام

استواگس خیره خیره بر کودک می نگریست و همانندی فراوان میان شکل وا و سیمای خودش می یافت از پاسخ شبانزاده نیز یک گونه آزادگی و مهتری آشکار بود از اینها گذشته می اندیشید که این کودک میبایست در همان روزگاری به دنیا آمده باشد که نوه خود او به چنگال درندگان سپرده شده بود پس گمانی در دلش راه یافت که نکند این شبانزاده همان پسر ماندانه باشد و خواست که در این باره هر چه هست از پرده بیرون کشد بنابراین ارتمبریس را با نوید آن که کینش را باز خواهد جست از درگاه روانه کرد ، سپس پسرک را به تنهایی نزد خود خواند و از نام و نژادش پرسید . وی پاسخ داد که پدر و مادرش زنده اند و در فلان جا زندگی می کنند .

پادشاه ماد چوپان را بخواست و تهدید کرد .. وی نیز بناچار پرده ار رازهای کهن برگرفت و آنچه رفته بود باز گفت . استواگس در پی هارپاگوس فرستاد و چون آمد ار وا پرسید که با کودک ماندانه چه کرده است . وی چون شبان را نزد پادشاه دید دانست که راز از پرده بیرون افتاده است گفت

چون نمیخواستم به خون نوه خداوند و پسر شاهدخت ماندانه دست بیالایم و نا فرمانی نیز نمی توانستم کرد این مرد را گماشتم تا آنچه را که فرمان بود انجام دهد . کسانم رفتند و دیدند و باز آمده گواهی دادند که کودک به چنگال درندگان افتاده بود و مرده . پس دستور دادم به خاکش بسپارند . چنین بود داستان آن نوزاد

آستواگس از اینکه هارپاگس از دستورش سرپیچیده بود در خم شد لیکن در آن دم تلخی و تندی ننمود و بر آن شد که هارپاگوس را به هنگام خود سخت گوشمالی دهد . پس داستان زنده ماندن فرزند ماندانه را برایش بازگفت و افزود که این خواست سرنوشت می بوده است و بر رفته ها دریغ نباید خورد . ایدون به سرای خود رو و پسرت را برای همدمی این کودک به در گاه فرست و خود نیز برای شام به میهمانی ما آی هارپاگوس شادمان گشت و پادشاه را نماز برد و به خانه خود شتافت و یگانه پسرش را که سیزده سال داشت به دربار فرستاد و خود نیز شبانگاه به میهمانی پادشاه رفت

 

.

دسته‌ها
تولد و کودکی کورش هخامنشی روایت هرودتوس کورش

زایش کورش

زایش و خردسالی کورش به چند گونه روایت شده است . و از میان انها ، کهنه تر از همه ، روایت هردتوس میباشد :

 

آستواگش – ایشتوویگو – پسر کیاکسار – هوخشتره – ، که پس از پدر به تخت پادشاهی ماد نشست . شبی در خواب دید که از دخترش ماندانه چندان آب برفت که پایتخت ماد و سراسر آسیا را فرا گرفت وی مغانی را که از هنر خوابگذاری بر خوردار بود . فرا خواند و انچه دیه بود با ایشان در میان گذاشت. مغان خوابش را گزارشی کردند که سخت مایه بیمش شد و ترسید که هرگاه دخترش را به یکی از بزرگزادگان ماد دهد خوابش درست از آب در آید. این بود که او را به کمبوجیه  پارسی که ازاده نژادی نرمخوی بود و دست نشانده مادها به شمار میرفت ، داد

بدینگونه کمبوجیه با ماندانه زناشویی کرد و او را برداشته به زادگاه خود برد . سال دگر باز خسرو ماد در خواب دید که از شکم دخترش تاکی روئید که سایه اش سرتاسر آسیا را فرا پوشاند. مغان آن را چنین گزارش کردند که نوه آستواگس جای او را خواهد گرفت و بر همه آسیا فرمانروائی خواهد یافت . تاجدار ماد هراسان گشتو در پی دخترش که در ـن هنگام آبستن بود و پای به ماه داشت ، فرستاد و بر آن شد که چون نوه اش به جهان آمد نابودش کند و بلا از خود بگرداند از اینروی هنگامیکه ماندانه به نزد وی رسید نگهبانی بر او گماشت و چون دخترزاده اش به جهان آمد او را به یکی از خویشاوندان بسیار وفادار خود هارپاگوس نام سپرد و چنین گفت

این نوزاد را که از ماندانه آمده است بگیر و به خانه خود برو و جانش را بستان و آنگاه به هر گونه که بخواهی به خاک بسپار . مبادا این فرمان را پشت گوش اندازی ، یا نا سپاسی و نا فرمانی کنی که روزگارت تباه خواهد شد

هارپاگوس بدین گونه پاسخ داد :

شاها تاکنون کاری که آن خداوند را نا خوشایند افتد از بنده سر نزده است و امیدم چنانست که در آینده نیز هیچ نافرمانی و گناهی نرود . ایدون هر چه فرمان باشد آن کنم

چون هارپاگوس این بگفت ، نوزاد را که در کفن پیچیده بودند بر گرفت و اشک ریزان به سرای خود شتافت و آنچه رفته بود با همسرش باز گفت زنش پرسید : بازگوکه اینک چه خواهی کرد  پاسخ داد نه آن کنم که آستواگس فرموده است  … نخست آنکه این کودک از گوشت و خون من می باشد دگر انکه پادشاه سالخورده است و پسری هم ندارد که جانشین او شود و اگر تخت و تاج به ماندانه برسد من به سرنوشت شومی دچار خواهم گشت .برای بر باد نرفتن سرم این نوزاد باید تباه شود ، لیکن نه بر دست من بلکه بر دست یکی از کسان خود پادشاه ماد

هارپاگوس یکی از شبانان شاه را که میثریداتس – میثرداته ، مهرداد – نام داشت فرا خواند و بدو گفت آستواگس فرمود که این نوزاد را باید برگیری و به کوه ها برده و به چنگال درندگان بسپاری ، هر گاه از این فرمان سر به پیچی به درد ناکترین شکنجه ها کشته خواهی شد . این چوپان یکی از کنیزان شاه سپَکُ  نام ، را به زنی داشت واژه سپک در زبان مادی معنی سگ ماده میدهد

چون میثریداته با کودکی خوبچهر به خانه آمد و داستان را باز گفت ، سپک که همان روز کودکی مرد زاییده بود از شوهر درخواست کرد تا نوزاد مرده را به جای پسر ماندانه به چنگال درندگان رها کند و شاهزاده را در خانه خود بپروراند شبان بپذیرفت پس کودک خود را به درندگان سپرد و چون سه روز برفت یکی را نزد هارپاگوس گسیل کرد و پیام داد که کسی را بفرستد تا استخوان های کودک بنگرد و دل از اندیش های بیمناک آسوده دارد . هارپاگوس تنی چند از درگاهیانش را برای اینکار روانه کرد و بدانان فرمود آنچه را که از کودک مانده بود به خاک سپارند و آنان چنان کردند . بدینسان بود که پسر ماندانه در خانه چوپان شاه پرورش یافت ولی در آن هنگام کورش خوانده نمی شد و نام دیگری داشت

 .

.

دسته‌ها
تمام جنگ های امپراطوری هخامنشیان حمله به شرق توسط کورش روایت هرودتوس کورش

نبرد بزرگ و کشته شدن کورش

کورش چون به تومیرس پیام فرستاد که از رود عقب بنشیند از پی او به مسافت یک روز راه به درون سرزمین ماساگتها پیش رفت و در آنجا آنچه کزروس گفته بود بکرد و به کنار رودخانه بازگشت . ماساگتها به آن بار و بنه و خوراکیه ا رسیدند و سپاهیان بی کاره و نگهبانان را از دم تیغ گذراندند و خود به سور پرداختند و چندان خوردند و نوشیدند که سست گشتند

در این میان پارسیان در رسیدند و ماسگتها را یا کشتند و یا گرفتار کردند. سپرگپی سس پسر تومیریس هم در میان بندشدگان بود . شاه بانوی ماساگت ها چون داستان ر اشنید به کورش پیام فرستاد که ای خونخوار سیری ناپذیر که پسرم را به نیروی افسونبار باده گرفتار کرده ای بر خود مبال زیرا که این آئین مردان نیست و در دشت باز و میدان نبرد انجام نشده با این همه من بدی تو را نمیخواهم ، پندم را بپذیر و او را رها کن و بی آنکه زیانی ببینی از بوم و بر ما دور شو . اگر چنین نکنی به ایزد خورشید سوگند می خورم که هر اندازه تشنه خون باشی از خون خودت سیرت خواهم کرد

کورش این سخن را ارجی ننهاد و به دنبال کردن کارهای خود پرداخت. در این میان مستی از سر شاهزاده ماساگتس پرید و چون از آنچه رفته بود آگاهی یافت از کورش درخواست کرد که زنجیر از دست و پایش باز گیرند و کورش پذیرفت لیکن سپرگپی همین که آزاد شد خود کشی کرد

هنگامیک ه تومیریس دید کورش به سخنان او ارزشی نگذاشته است همه جنگاوران را گرد آورد و به جنگ پارسیان آمد و سخت ترین جنگ ها میان انان روی داد . هماوردان نخست دست به تیر و کمان بردند و باران تیر بر یکدیگر باریدند . چون ترکشهایشان تهی گشت جنگ همگروه کردند و تن به تن درآویختندو با نیزه و شمشیر یکدیگر را پاره پاره کردند

رزم آزمایان همه جنگاور و منردانه بودند هیچکس پای گریز نداشت . لیکن سرانجام ماساگتها پیروز شدند و کورش با بخش بزرگی از سپاهیان پارسی در دشت نبرد به خاک افتادند . تومیریس سر کورش را در خیکی پر از خون انسان فرو کرد تا از خون سیرش کرده باشد

 

.

دسته‌ها
حمله به شرق توسط کورش روایت هرودتوس کورش

بررسی روایت هرودتوس

در روایت هرودتوس کورش سرداری آزمند و خونخوار نشان داده شده است و پیروزی نخستین وی نتیجه زرنگی و تیز هوشی کرزوس دانسته شده و از اینجا بر میاید که سرچشمه نوشته هرودتوس از تبلیغات کاهنان بتخانه دلفی مایه گرفته است

با این همه باید پذیرفت که نوشته هرودتوس مایه ای از درستی داشته است . گذشتن از سیر دریا و رفتن به سوی دشت خاوری دریای خزر بدان معنی است که وی نخست رو به سوی شمال رفته و از آن رود گذر کرده است و سپس رو به سوی باختر تاخته است و در آغاز دشمن را شکست داده لیکن در قلب سرزمین هماوردان دچار کوهستانهای دشوار و بیراهه و دشمنان بی باک و جنگاور از جان گذشته گردیده است .

و پس از نبردهای پهلوانانه بی مانند با گروه زیادی ار پارسیان کشته شده است اما افتادن سر او به دست تومیریس بی گمان افسانه است زیرا چنانکه خواهیم گفت پارسیان پیکر شاهنشاه خود را از دشت نبرد برداشته و به پاسارگاد بردند و در آرامگاه او جای دادند

 

.

دسته‌ها
حمله به بابل و فتح آن در زمان کورش روایت هرودتوس کورش

گشودن بابل به روایت هرودتوس

هردتوس پس از یاد کردن و ستودن برج و باروی بابل گویت : کورش آهنگ جنگ با لابوننتوس پادشاه بابل کرد . … ، و از ایران راه افتاد چون به رود گیندس – دیاله امروز – رسید یکی از اسبان مقدس خود را به آب انداخت تا با شنا از رود بگذرد ولی آب اسب را برد ، کورش به خشم آمد و سوگند خورد که از آب رود چندان بکاهد که زنی هم بتواند بی آنکه زانو ترکند از آن بگذرد ،

پس بفرمود تا در هر سوی رودخانه یکصد و هشتاد جویبار بزرگ کندند و آب گیندس را به ۳۸۰ جویبار انداخت و از قدرت و ژرفنایش بسیار کاستند کورش همه تابستان را بر سر این کار گذاشت و در بهار سال دیگر به سوی بابل شتافت  . بابلیان در دشت نزدیک شهر با وی درآویختند و شکست خوردند و به باروهای خود پناه بردند و از آنجا که دور اندیشانه خوار و بار چند ساله فراهم آورده بودند از محاصره شدن بیمی نداشتند . لیکن کورش جنگاورترین سربازان ایرانی را در دو جائی که فرات بدرون شهر میرفت و از آنجا بیرون می آمد ، نشاند و خود با سربازان ناکار دیده و کارگران فراوان جویبارهائی کند و رود فرات را کم آب کرد. آنگاه سپاهیان وی از بالا و پائین بر رود زدند و به شهر در آمدند . بابل چنان بزرگ بود که گروهی از مردم تا دیری از این پیشامد آگاهی نیافتند و بیشتر بابلیان هم سرگرم برگزاری یکی از جشن های خود بودند و بزم و نوش داشتند ولی هنگامی که مستی از سرشان پرید ، دریافتند که کار از کار گذشته و شهر به دست پارسیان افتاده است

.