غمى شد فرامرز در مرز بست
ز درد نیا دست کین را بشست
همه نامداران روشن روان
برفتند یک سر بر پهلوان
بدان نامداران زبان برگشاد
ز گفت زواره بسى کرد یاد
که پیش پدرم آن جهان دیده مرد
همى گفت و لبها پر از باد سرد
که بهمن ز ما کین اسفندیار
بخواهد تو این را ببازى مدار
پدرم آن جهان دیده نامور
ز گفت زواره بپیچید سر
نپذرفت و نشنید اندرز او
ازو گشت ویران کنون مرز او