دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت هر که سلطان مرید او باشد

حسن میمندی را گفتند سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی اند ، چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد چنانکه با ایاز که حسنی زیادتی ندارد ؟ گفت : هر چه به دل فرو آید در دیده نکو نماید .

هر که سلطان مرید او باشد

گر همه بد کند، نکو باشد

و آنکه را پادشه بیندازد

کسش از خیل خانه ننوازد

کسى به دیده انکار گر نگاه کند

نشان صورت یوسف دهد به ناخوبى

و گر به چشم ارادت نگه کنى در دیو

فرشته ایت نماید به چشم کروبى

.

دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت حدیث مجنون و لیلی

یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون و لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده . بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت :

کاش آنانکه عیب من جستند

رویت اى دلستان ، بدیدنى

تا به جاى ترنج در نظرت

بى خبر دستها بریدندى

تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی . فذلکن الذى لمتننى فیه . ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورت است موجب چندین فتنه ، بفرمودش طلب کردن . در احیاء عرب بگردیدند و بدست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند . ملک در هیات او نظر کرد ، شخصی دید سیه فام ، باریک اندام . در نظرش حقیر آمد ، بحکم آنکه کمترین خدام حرم او بجمال ازو در پیش بودند و بزینت بیش . مجنون بفراست دریافت ، گفت : از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سر مشاهده او بر تو تجلی کند.

تندر ستانرا نباشد درد ریش

جز به هم دردى نگویم درد خویش

گفتن از زنبور بى حاصل بود

با یکى در عمر خود ناخورده نیش

تا تو را حالى نباشد همچو ما

حال ما باشد تو را افسانه پیش

سوز من با دیگرى نسبت نکن

او نمک بر دست و من بر عضو ریش

.

دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت بنده ای نادرالحسن

گویند خواجه ای را بنده ای نادرالحسن بود و با وی سبیل مودت و دیانت نظری داشت . بایکی از دوستان گفت : دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی. گفت : برادر ، چو اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست .

خواجه با بنده پرى رخسار

چون درآمد به بازى و خنده

نه عجب کو چو خواجه حکم کند

وین کشد بار ناز چون بنده

.

دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت راه و رسم عشقبازى

جوانى پاکباز پاکرو بود

که با پاکیزه رویی در گرو بود

چنین خواندم که در دریای اعظم

به گردابی درافتادند با هم

چو ملاح آمدش تا دست گیرد

مبادا کاندر آن حالت بمیرد

همى گفت از میان موج و تشویر

مرا بگذار و دست یار من گیر

در این گفتن جهان بر وى بر آشفت

شنیدندش که جان مى داد و مى گفت :

حدیث عشق از آن بطال منیوش

که در سختى کند یارى فراموش

چنین کردند یاران ، زندگانى

ز کار افتاده بشنو تا بدانى

که سعدى راه و رسم عشقبازى

چنان داند که در بغداد تازى

اگر مجنون لیلى زنده گشتى

حدیث عشق از این دفتر نبشتى

.

دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت عنفوان جوانی

در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی با شاهدی سر و سری داشتم بحکم آنکه حلقی داشت طیب الادا و خلقی کالبدر اذا بدا.

آنکه نبات عارضش آب حیات مى خورد

در شکرش نگه کند هر که نبات مى خورد

اتفاقا بخلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم . دامن ا زو درکشیدم و مهره برچیدم و گفتم :

برو هر چه مى بایدت پیش گیر

سر ما ندارى سر خویش گیر

شنیدم مى رفت و مى گفت :

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد

رونق بازار آفتاب نکاهد

این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر کرد.

بازى آى و مرا بکش که پیشت مردن

خوشتر که پس از تو زندگانى کردن

اما به شکر و منت باری ، پس از مدتی بازآمد. ان حلق داوودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازارش شکسته . متوقع که در کنارش گیرم ، کناره گرفتم و گفتم :

آن روز که خط شاهدت بود

صاحب نظر از نظر براندى

امروز بیامدى به صلحش

کش ضمه و فتحه بر نشاندى

تازه بهارا! ورقت زرد شد

دیگ منه کآتش ما سرد شد

چند خرامى و تکبر کنى

دولت پارینه تصور کنى ؟

پیش کسى رو که طلبکار تو است

ناز بر آن کن که خریدار تو است

سبزه در باغ گفته اند خوش است

داند آن کس که این سخن گوید

یعنى از روى نیکوان خط سبز

دل عشاق بیشتر جوید

بوستان تو گند نازایست

بس که بر مى کنى و مى روید

گر صبر کنى ور نکنى موى بناگوش

این دولت ایام نکویى به سر آید

گر دست به جان داشتمى همچو تو بر ریش

نگذاشتمى تا به قیامت که برآید

سؤ ال کردم و گفتم : جمال روى تو را

چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیده است ؟

جواب داد ندانم چه بود رویم را

مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیده است

.

دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت ما تقول فی المرد

یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد ، ما تقول فی المرد ؟ گفت : لاخیر فیهم مادام احد هم لطیفا یتخاشن فاذا خشن یتلاطف ، یعنی چندانکه خوب و لطیف و نازک اندام است درشتی کنی و سختی چون سخت و درشت شد چنانکه بکاری نیاید تلطف کند و درشتی نماید.

امرد آنگه که خوب و شیرین است

تلخ گفتار و تند خوى بود

چون به ریش آمد و به لعنت شد

مردم آمیر و مهرجوى بود

.

دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت یکی از علما

یکی از علما را پرسیدند که یکی با ماه روییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب ، چنانکه عرب گوید : التمر یانع والناطور غیر مانع . هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری ازو بسلامت بماند ؟ گفت : اگر از مه رویان بسلامت بماند از بدگویان نماند .

شاید پس کار خویشتن بنشستن

لیکن نتوان زبان مردم بستن

.

دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت پارسایى

پارسایى را دیدم به محبت شخصی گرفتار ، نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندانکه ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی :

کوته نکنم ز دامنت دست

ور خود بزنى به تیغ تیزم

بعد از تو ملاذ و ملجاءیى نیست

هم در تو گریزم ، ار گریزم

باری ملامتش کردم و گفتم : عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب آمد ؟ زمانی بفکرت فرو رفت و گفت ک

هر کجا سلطان عشق آمد، نماند

قوت بازوى تقوا را محل

پاکدامن چون زید بیچاره اى

اوفتاده تا گریبان در وحل

.

دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت زر و خاک یکسان نماید برت

یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و مظنه هلاک . نه لقمه ای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد .

چو در چشم شاهد نیاید زرت

زر و خاک یکسان نماید برت

باری بنصیحتش گفتند : ازین خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر . بنالید و گفت :

دوستان گو نصیحتم مکنید

که مرا دیده بر ارادت او است

جنگجویان به زور و پنجه و کتف

دشمنان را کشند و خوبان دوست

شرط مودت نباشد به اندیشه جان ، دل از مهر جانان برگرفتن.

تو که در بند خویشتن باشى

عشق باز دروغ زن باشى

گر نشاید به دوست ره بردن

شرط یارى است در طلب مردن

گر دست رسد که آستینش گیرم

ورنه بروم بر آستانش میرم

متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت به روزگار او ، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.

دردا که طبیب ، صبر مى فرماید

وى نفس حریص را شکر مى باید

آن شنیدى که شاهدى بنهفت

با دل از دست رفته اى مى گفت

تا تو را قدر خویشتن باشد

پیش چشمت چه قدر من باشد؟

آورده اند که مر آن پادشه زاده که مملوح نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان مداومت می نماید خوش طبع و شیرین زبان و سخنهای لطیف می گوید و نکته های بدیع ازو می شنوند و چنین معلوم همی شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد . پسر دانست که دل آویخته اوست و این گرد بلا انگیخته او . مرکب به جانب او راند . چون دید که نزدیک او عزم دارد . بگریست و گفت :

آن کس که مرا بکشت باز آمد پیش

مانا که دلش بسوخت بر کشته خویش

چندان که ملاطفت کرد و پرسیدش از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی ، در قعر بحر مودت چنان غریق بود که مجال نفس نداشت .

اگر خود هفت سبع از بر بخوانى

چو آشفتى الف ب ت ندانى

گفتا : سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقه درویشانم بل که حلقه به گوش ایشانم . آنگه به قوت استیناس محبوب از میان تلاطم محبت سر برآورد و گفت :

عجب است با وجودت که وجود من بماند

تو به گفتن اندر آیى و مرا سخن بماند!!

این بگفت و نعره ای زد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست

عجب از زنده که چون جان به در آورد سلیم ؟

.

دسته‌ها
باب پنجم در عشق و جوانى

حکایت متعلمان

یکی از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با حسن بشره او معاملتی داشت و وقتی به خلوتش دریافتی گفتی :

نه آنچنان به تو مشغولم اى بهشتى روى

که یاد خویشتنم در ضمیر مى آید

ز دیدنت نتوانم که دیده در بندم

و گر مقابله بینم که تیر مى آید

باری پسر گفت : آنچنان که در اداب درس من نظری می فرمایی در آداب نفسم نیز تامل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی نماید بر آن م اطلاع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم . گفت : ای پسر ، این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با تو است جز هر نمی بینم .

چشم بداندیش که بر کنده باد

عیب نماید هنرش در نظر

ور هنرى دارى و هفتاد عیب

دوست نبیند بجز آن یک هنر

.