شرق اندوه

شرق اندوه

تا

بالارو، بالارو، بند نگه بشکن، وهم سیه بشکن. آمده‌ام، آمده‌ام،…

بیشتر بخوانید »
شرق اندوه

روانه

چه گذشت؟ زنبوری پر زد. در پهنهء… وهم، این سو،…

بیشتر بخوانید »
شرق اندوه

هنگامی

تاریکی، پیچک‌وار، به چپرها پیچید، به حناها،افراها. و هنوز، ما…

بیشتر بخوانید »
شرق اندوه

لب آب

دیشب، لب رود، شیطان زمزمه داشت. شب بود و چراغک…

بیشتر بخوانید »
شرق اندوه

گزار

باز آمدم از چشمه خواب، کوزه تر در دستم. مرغانی…

بیشتر بخوانید »
شرق اندوه

Bodhi

آنی بود، درها وا شده بود. برگی نه، شاخی نه.…

بیشتر بخوانید »
شرق اندوه

شورم را

من سازم: بندی آوازم. برگیرم، بنوازم، برتارم زخمهء «لا» می‌زن…

بیشتر بخوانید »
شرق اندوه

شیطان هم

از خانه بدر، از کوچه برون، تنهایی ما سوی خدا…

بیشتر بخوانید »
شرق اندوه

پاراه

نه تو می‌پایی، و نه کوه، میوه این باغ: اندوه،…

بیشتر بخوانید »
شرق اندوه

تا گل هیچ

می‌رفتیم، و درختان چه بلند، و تماشا چه سیاه! راهی…

بیشتر بخوانید »