باب دوم در اخلاق پارسايان

باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت احوال ما برق جهان است

یکى پرسید: از آن گم کرده فرزند که اى روشن…

بیشتر بخوانید »
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت و ما از رگ گردن ، به انسان نزدیکتریم

در جامع بعلبک بودم .یک روز چند کلمه به عنوان…

بیشتر بخوانید »
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت خوش است زیر مغیلان به راه بادیه خفت

شبى در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند…

بیشتر بخوانید »
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت پاسایی

پاسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت…

بیشتر بخوانید »
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده

درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمى را از خانه یکى…

بیشتر بخوانید »
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت پادشاه پارسا

پادشاهى پارسایی را دید ، گفت : هیچت از ما…

بیشتر بخوانید »
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت درویش صفت باش و کلاه تترى دار

یکى از جمله ی صالحان بخواب دید مر پادشاهى را…

بیشتر بخوانید »
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت یکی از بزرگان

یکی از بزرگان گفت : پارسایی را چه گویی در…

بیشتر بخوانید »
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت نه بر اشترى سوارم ، نه چو خر به زیر بارم

پیاده ای سر و پا برهنه با کارونان حجاز از…

بیشتر بخوانید »
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت من نگویم که طاعتم بپذیر

درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی مالید و…

بیشتر بخوانید »