دسته‌ها
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت من آنم که من دانم

یکى از بزرگان را به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می کردند. سربرآورد و گفت : من آنم که من دانم.

شخصم به چشم عالمیان خوب منظر است

وز خبث باطنم سر خجلت فتاده پیش

طاووس را به نقش و نگارى که هست خلق

تحسین کنند و او خجل از پاى زشت خویش

.

دسته‌ها
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت من بنده حضرت کریمم

دیدم گل تازه چند دسته

برگنبدی از گیاه رسته

گفتم : چه بود گیاه ناچیز

تا در صف گل نشیند او نیز ؟

بگریست گیاه و گفت : خاموش

صحبت نکند کرم فراموش

گر نیست جمال و رنگ و بویم

آخر نه گیاه باغ اویم

من بنده حضرت کریمم

پرورده نعمت قدیمم

گر بى هنرم و گر هنرمند

لطف است امیدم از خداوند

با آنکه بضاعتى ندارم

سرمایه طاعتى ندارم

او چاره کار بنده داند

چون هیچ وسیلتش نماند

رسم است که مالکان تحریر

آزاد کنند بنده پیر

اى بار خداى عالم آراى

بر بنده پیر خود ببخشاى

سعدى ره کعبه رضا گیر

اى مرد خدا ! در خدا گیر

بدبخت کسى که سر بتابد

زین در، که درى دگر بیابد

.

دسته‌ها
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت یکى از صلحای لبنان

یکى از صلحای لبنان که مقامات او میان عرب به مشهور ، به جامع دمشق درآمد، برکه حوض کلاسه رفت طهارت همی ساخت، ناگاه پایش لغزید و به داخل آب افتاد و با رنج بسیار از آب نجات یافت . مشغول نماز شد، پس از نماز یکى از اصحاب نزدش آمد و گفت : مشکلى دارم ، اجازت دهی.

مرد صالح گفت :آن چیست؟

او گفت : به یاد دارم که شیخ بر روى دریاى روم راه رفت و قدمش تر نشد، ولى براى تو در حوض کوچک حالتى پیش آمد؟ نزدیک بود به هلاکت برسى ؟

مرد صالح پس از فکر و تامل بسیار به او گفت : آیا نشنیده اى که خواجه عالم ، سرور جهان رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:

لى مع الله وقت لا یسعنى فیه ملک مقرب ولا نبى مرسل :

مرا با خدا وقتى هست که در آن وقت آن چنان یگانگى وجود دارد که فرشته ویژه و پیامبر مرسل در آن نگنجند.

ولى نگفت على الدوام همیشه بلکه فرمود: وقتى از اوقات . آن حضرت در یک وقت چنین فرمود که جبرئیل و میکائیل به حالت او راه ندارند ولى در وقت دیگر با همسران خود حفصه و زینب ، دمساز شده ، خوش مى گفت : و مى شنید.

مشاهده الابرار بین التجلى و الاستتار:

مشاهده و دیدار نیکان ، بین آشکارى و پوشیدگى است .

مشاهده الابرار بین التجلی و الاستار. می نماید و می ربایند.

دیدار می نمایی و پرهیز می کنی

بازار خویش و آتش ما تیز مى کنى

اشاهد من اهوی بغیر وسیله

فیلحقنی شان اضل طریقا

.

دسته‌ها
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت که دست کرم به ز بازوى زور

حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است ؟ گفت : آنکه را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.

نماند حاتم طائى ولیک تا به ابد

بماند نام بلندش به نیکویى مشهور

زکات مال به در کن که فضله رز را

چو باغبان بزند بیشتر دهد انگور

نبشته است بر گور بهرام گور

که دست کرم به ز بازوى زور

.

دسته‌ها
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت احوال ما برق جهان است

یکى پرسید: از آن گم کرده فرزند

که اى روشن گهر پیر خردمند

ز مصرش بوى پیراهن شنیدى

چرا در چاه کنعانش ندیدى ؟

بگفت : احوال ما برق جهان است

چرا در چاه کنعانش ندیدى ؟

گهى بر طارم اعلى نشینیم

گهى بر پشت پاى خود نبینیم

اگر درویش در حالى بماندى

سر و دست از دو عالم بر فشاندى

.

دسته‌ها
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت و ما از رگ گردن ، به انسان نزدیکتریم

در جامع بعلبک بودم .یک روز چند کلمه به عنوان پند و اندرز براى جماعتى که در آنجا بودند، مى گفتم ، ولى آن جماعت را پژمرده دل و دل مرده و بى بصیرت یافتم که آن چنان در امور مادى فرو رفته بودند که در وجود آنها راهى به جهان معنویت نبود. دیدم که سخنم در آنها بى فایده است و آتش سوز دلم ، هیزم تر آنها را نمى سوزاند. تربیت و پرورش آدم نماهاى حیوان صفت و آینه گردانى در کوى کورهاى بى بصیرت ، برایم ، دشوار شد، ولى همچنان به سخن ادامه مى دادم و در معنویت باز بود. سخن از این آیه به میان آمد که خداوند مى فرماید:

و نحن اقرب الیه من حبل الورید:

و ما از رگ گردن ، به انسان نزدیکتریم .

دوست نزدیکتر از من به من است

وین عجبتر که من از وى دورم

چه کنم با که توان گفت که دوست

در کنار من و من مهجورم

من از شرا باین سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده ای برکنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد و نعره ای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش.گفتم:

اى سبحان الله ! دوران باخبر، در حضور و نزدیکان بى بصر، درو!

فهم سخن چون نکند مستمع

قوت طبع از متکلم مجوى

فسحت میدان ارادت بیار

تا بزند مرد سخنگوى گوى

.

دسته‌ها
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت خوش است زیر مغیلان به راه بادیه خفت

شبى در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند . سربنهادم و شتربان را گفتم : دست بدار از من .

پاى مسکین پیاده چند رود؟

کز تحمل ستوده شد بختى

تا شود جسم فربهى لاغر

لاغرى مرده باشد از سختى

ساربان گفت : اى برادر! حرم در پیش است و حرامى در پس . اگر رفتى ، بردى و گر خفتى مردى .

خوش است زیر مغیلان به راه بادیه خفت

شب رحیل ، ولى ترک جان بباید گفت

.

دسته‌ها
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت پاسایی

پاسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی شد. مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عز وجل علی الدوام گفتی . پرسیدندش که شکر چه می گویی ؟ گفت : شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.

اگر مرا زار به کشتن دهد آن یار عزیز

تا نگویى که در آن دم ، غم جانم باشد

گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد

کو دل آزرده شد از من غم آنم باشد

.

دسته‌ها
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده

درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمى را از خانه یکى از پاک مردان دزدید. قاضى فرمود تا دستش بدر کنند.

صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم.

قاضى گفت : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.

صاحب گلیم گفت : اموال من وقف فقیران است ، هر فقیرى که از مال وقف به خودش بردارد از مال خودش برداشته ، پس قطع دست او لازم نیست .

قاضى از جارى نمودن حد دزدى منصرف شد، ولى دزد را مورد سرزنش ‍ قرار داد و به او گفت : آیا جهان بر تو تنگ آمده بود که فقط از خانه چنین پاک مردى دزدى کنى ؟!

دزد گفت : اى حاکم ! مگر نشنیده اى که گویند: خانه دوستان بروب ولى حلقه در دشمنان مکوب .

چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده

دشمنان را پوست بر کن ، دوستان را پوستین

.

دسته‌ها
باب دوم در اخلاق پارسايان

حکایت پادشاه پارسا

پادشاهى پارسایی را دید ، گفت : هیچت از ما یاد آید؟ گفت : بلی، وقتی که خدا را فراموش می کنم.

هر سو دود آن کس ز بر خویش براند

و آنرا که بخواند به در کس نداواند

.