دسته‌ها
منوچهر

اندرز کردن منوچهر پسرش را

منوچهر را سال شد بر دو شست

ز گیتى همى بار رفتن ببست‏

ستاره‏شناسان بر او شدند

همى ز آسمان داستانها زدند

ندیدند روزش کشیدن دراز

ز گیتى همى گشت بایست باز

بدادند زان روز تلخ آگهى

که شد تیره آن تخت شاهنشهى‏

گه رفتن آمد بدیگر سراى

مگر نزد یزدان به آیدت جاى‏

نگر تا چه باید کنون ساختن

نباید که مرگ آورد تاختن‏

سخن چون ز داننده بشنید شاه

برسم دگرگون بیاراست گاه‏

دسته‌ها
منوچهر

زادن منوچهر از مادرش

یکى پور زاد آن هنرمند ماه

چگونه سزاوار تخت و کلاه‏

چو از مادر مهربان شد جدا

سبک تاختندش بنزد نیا

بدو گفت موبد که اى تاجور

یکى شاد کن دل بایرج نگر

جهان بخش را لب پر از خنده شد

تو گفتى مگر ایرجش زنده شد

نهاد آن گرانمایه را بر کنار

نیایش همى کرد با کردگار

همى گفت کین روز فرخنده باد

دل بد سگالان ما کنده باد

دسته‌ها
منوچهر

تاخت کردن منوچهر بر سپاه تور

بدان گه که روشن جهان تیره گشت

طلایه پراگنده بر گرد دشت

بپیش سپه قارن رزم زن

ابا راى زن سرو شاه یمن

خروشى بر آمد ز پیش سپاه

که اى نامداران و مردان شاه

بکوشید کین جنگ آهرمنست

همان در دو کین است و خون خستنست

میان بسته دارید و بیدار بید

همه در پناه جهاندار بید

کسى کو شود کشته زین رزمگاه

بهشتى بود شسته پاک از گناه

هر آن کس که از لشکر چین و روم

بریزند خون و بگیرند بوم

دسته‌ها
منوچهر

مردانگى منوچهر و سپاه او در جنگ با تور

سپیده چو از تیره شب بر دمید

میان شب تیره اندر خمید

منوچهر برخاست از قبلگاه

ابا جوشن و تیغ و رومى کلاه‏

سپه یک سره نعره برداشتند

سنانها بابر اندر افراشتند

پر از خشم سر ابروان پر ز چین

همى بر نوشتند روى زمین

چپ و راست و قلب و جناح سپاه

بیاراست لشکر چو بایست شاه‏

زمین شد بکردار کشتى بر آب

تو گفتى سوى غرق دارد شتاب

دسته‌ها
منوچهر

پیروز نامه منوچهر نزد فریدون

بشاه آفریدون یکى نامه کرد

ز مشک و ز عنبر سر خامه کرد

نخست از جهان آفرین کرد یاد

خداوند خوبى و پاکى و داد

سپاس از جهاندار فریادرس

نگیرد بسختى جز او دست کس

دگر آفرین بر فریدون برز

خداوند تاج و خداوند گرز

همش داد و هم دین و هم فرّهى

همش تاج و هم تخت شاهنشهى

همه راستى راست از بخت اوست

همه فرّ و زیبایى از تخت اوست

رسیدم بخوبى بتوران زمین

سپه بر کشیدیم و جستیم کین

سه جنگ گران کرده شد در سه روز

چه در شب چه در هور گیتى فروز

از ایشان شبیخون و از ما کمین

کشیدیم و جستیم هر گونه کین

دسته‌ها
منوچهر

گریختن سلم و کشته شدن او به دست منوچهر

تهى شد ز کینه سر کینه‏دار

گریزان همى رفت سوى حصار

پس اندر سپاه منوچهر شاه

دمان و دنان بر گرفتند راه‏

چو شد سلم تا پیش دریا کنار

ندید آنچه کشتى بر آن رهگذار

چنان شد ز بس کشته و خسته دشت

که پوینده را راه دشوار گشت‏

پر از خشم و پر کینه سالار نو

نشست از بر چرمه تیز رو

دسته‌ها
منوچهر

فرستادن سر سلم را به نزد فریدون

سوى دژ فرستاد شیروى را

جهان دیده مرد جهانجوى را

بفرمود کان خواسته برگراى

نگه کن همه هر چه یابى بجاى‏

بپیلان گردونکش آن خواسته

بدرگاه شاه آور آراسته‏

بفرمود تا کوس رویین و ناى

زدند و فرو هشت پرده سراى‏

سپه را ز دریا بهامون کشید

ز هامون سوى آفریدون کشید

چو آمد بنزدیک تمیشه باز

نیارا بدیدار او بد نیاز

بر آمد ز در ناله کرّ ناى

سراسر بجنبید لشکر ز جاى‏

همه پشت پیلان ز پیروزه تخت

بیاراست سالار پیروز بخت‏

دسته‌ها
منوچهر

منوچهر

منوچهر یک هفته با درد بود

دو چشمش پر آب و رخش زرد بود

بهشتم بیامد منوچهر شاه

بسر بر نهاد آن کیانى کلاه‏

همه پهلوانان روى زمین

برو یک سره خواندند آفرین‏

چو دیهیم شاهى بسر بر نهاد

جهان را سراسر همه مژده داد

بداد و بآیین و مردانگى

بنیکى و پاکى و فرزانگى

منم گفت بر تخت گردان سپهر

همم خشم و جنگست و هم داد و مهر

زمین بنده و چرخ یار منست

سر تاج داران شکار منست