منوچهر را سال شد بر دو شست
ز گیتى همى بار رفتن ببست
ستارهشناسان بر او شدند
همى ز آسمان داستانها زدند
ندیدند روزش کشیدن دراز
ز گیتى همى گشت بایست باز
بدادند زان روز تلخ آگهى
که شد تیره آن تخت شاهنشهى
گه رفتن آمد بدیگر سراى
مگر نزد یزدان به آیدت جاى
نگر تا چه باید کنون ساختن
نباید که مرگ آورد تاختن
سخن چون ز داننده بشنید شاه
برسم دگرگون بیاراست گاه