دسته‌ها
اسکندر

آوردن نه مرد دانا چهار چیز از کید هندى به نزد اسکندر

فرستاده برگشت زان مرز و بوم

بیامد بنزدیک پیران روم‏

چو آن موبدان پاسخ شهریار

بدیدند با رنج دیده سوار

از ایوان بنزدیک شاه آمدند

بران نامور بارگاه آمدند

سپهدار هندوستان شاد شد

که از رنج اسکندر آزاد شد

بروبر بخواندند پس نامه را

چو پیغام آن شاه خودکامه را

گزین کرد پیران صد از هندوان

خردمند و گویا و روشن روان‏

در گنج بى‏رنج بگشاد شاه

گزین کرد ازان یاره و تاج و گاه‏

همان گوهر و جامه نابرید

ز چیزى که شایسته‏تر برگزید

دسته‌ها
اسکندر

پیمان اسکندر با قیدافه و بازگشتن او

همى چاره جست آن شب دیر یاز

چو خورشید بنمود چینى طراز

بر افراخت از کوه زرّین درفش

نگونسار شد پرنیانى بنفش‏

سکندر بیامد بنزدیک شاه

پرستنده برخاست از بارگاه‏

برسمى که بودش فرود آورید

جهانجوى پیش سپهبد چمید

ز بیگانه ایوان بپرداختند

فرستاده را پیش او تاختند

چو قیدافه را دید بر تخت گفت

که با راى تو مشترى باد جفت‏

بدین مسیحا بفرمان راست

بدارنده کو بر زبانم گواست‏

با براى و دین و صلیب بزرگ

بجان و سر شهریار سترگ‏

دسته‌ها
اسکندر

نامه اسکندر نزد ارسطاطالیس و پاسخ یافتن

بدانست کش مرگ نزدیک شد

بروبر همى روز تاریک شد

بران بودش اندیشه کاندر جهان

نماند کسى از نژاد مهان‏

که لشکر کشد جنگ را سوى روم

نهد پى بران خاک آباد بوم‏

چو مغز اندرین کار خود کامه کرد

هم انگه سطالیس را نامه کرد

هر انکس کجا بد ز تخم کیان

بفرمودشان تا ببندد میان‏

همه روى را سوى درگه کنند

ز بدها گمانیش کوته کنند

چو این نامه بردند نزد حکیم

دل ارسطالیس شد بدو نیم‏

دسته‌ها
اسکندر

آزمودن اسکندر فرزانه و پزشک و جام کید

چو شد کار آن سرو بن ساخته

بآیین او جاى پرداخته‏

بپردخت ازان پس بداننده مرد

که چون خیزد از دانش اندر نبرد

پر از روغن گاو جامى بزرگ

فرستاد زى فیلسوف سترگ‏

که این را باندامها در بمال

سرون و میان و بر و پشت و یال‏

بیاساى تا ماندگى بفگنى

بدانش مرا جان و مغز آگنى‏

چو دانا بروغن نگه کرد گفت

که این بند بر من نشاید نهفت‏

بجام اندر افگند سوزن هزار

فرستاد بازش سوى شهریار

بسوزن نگه کرد شاه جهان

بیاورد آهنگران را نهان‏

دسته‌ها
اسکندر

رفتن اسکندر به شهر برهمنان

و ز ان جایگه لشکر اندر کشید

دمان تا بشهر برهمن رسید

بدان تا ز کردارهاى کهن

بپرسد ز پرهیزگاران سخن‏

برهمن چو آگه شد از کار شاه

که آورد زان روى لشکر براه‏

پرستنده مرد اندر آمد ز کوه

شدند اندران آگهى همگروه‏

نوشتند پس نامه‏یى بخردان

بنزد سکندر سر موبدان‏

سر نامه بود آفرین نهان

ز داننده بر شهریار جهان‏

که پیروز گر باد همواره شاه

بافزایش و دانش و دستگاه‏

دگر گفت کاى شهریار سترگ

ترا داد یزدان جهان بزرگ‏

دسته‌ها
اسکندر

نامه اسکندر به نزدیک مادر و اندرز کردن

ببابل هم ان روز شد دردمند

بدانست کامد بتنگى گزند

دبیر جهان دیده را پیش خواند

هرانچش بدل بود با او براند

بمادر یکى نامه فرمود و گفت

که آگاهئ مرگ نتوان نهفت‏

ز گیتى مرا بهره این بد که بود

زمان چون نکاهد نشاید فزود

تو از مرگ من هیچ غمگین مشو

که اندر جهان این سخن نیست نو

هرانکس که زاید ببایدش مرد

اگر شهریارست گر مرد خرد

بگویم کنون با بزرگان روم

که چون باز گردند زین مرز و بوم‏

دسته‌ها
اسکندر

آزمودن اسکندر پزشک هندوستان را

بفرمود تا رفت پیشش پزشک

که علّت بگفتى چو دیدى سرشک‏

سر دردمندى بدو گفت چیست

که بر درد زان پس بباید گریست‏

بدو گفت هر کس که افزون خورد

چو بر خوان نشیند خورش ننگرد

نباشد فراوان خورش تن درست

بزرگ آنک او تن درستى بجست‏

بیامیزم اکنون ترا دارویى

گیاها فراز آرم از هر سویى‏

که همواره باشى تو زان تن درست

نباید بدارو ترا دست شست‏

همان آرزوها بیفزایدت

چو افزون خورى چیز نگزایدت‏

همان یاد دارى سخنهاى نغز

بیفزاید اندر تنت خون و مغز

دسته‌ها
اسکندر

رفتن اسکندر به دریاى خاور

همى رفت منزل بمنزل براه

ز ره رنجه و مانده یک سر سپاه‏

ز شهر برهمن بجایى رسید

یکى بى‏کران ژرف دریا بدید

بسان زنان مرد پوشیده روى

همى رفت با جامه و رنگ و بوى‏

زبانها نه تازى و نه خسروى

نه ترکى نه چینى و نه پهلوى‏

ز ماهى بُدیشان همى خوردنى

بجایى نبد راه آوردنى‏

شگفت اندر ایشان سکندر بماند

ز دریا همى نام یزدان بخواند

هم انگاه کوهى بر آمد ز آب

بدو پاره شد زرد چون آفتاب‏

سکندر یکى تیز کشتى بجست

که آن را ببیند بدیده درست‏

دسته‌ها
اسکندر

مردن اسکندر به بابل

چو آگاه شد لشکر از درد شاه

جهان گشت بر نامداران سیاه‏

بتخت بزرگى نهادند روى

جهان شد سراسر پر از گفت و گوى‏

سکندر چو از لشکر آگاه شد

بدانست کش روز کوتاه شد

بفرمود تا تخت بیرون برند

از ایوان شاهى بهامون برند

ز بیمارى او غمى شد سپاه

که بى‏رنگ دیدند رخسار شاه‏

همه دشت یک سر خروشان شدند

چو بر آتش تیز جوشان شدند

همى گفت هر کس که بَد روزگار

که از رومیان کم شود شهریار

فراز آمد آن گردش بخت شوم

که ویران شود زین سپس مرز روم‏

دسته‌ها
اسکندر

مردن فیلیپوس و بر تخت نشستن اسکندر

بمرد اندران چند گه فیلقوس

بروم اندرون بود یک چند بوس‏

سکندر بتخت نیا بر نشست

بهى جست و دست بدى را ببست‏

یکى نامدارى بد آنگه بروم

کزو شاد بد آن همه مرز و بوم‏

حکیمى که بد ارسطالیس نام

خردمند و بیدار و گسترده کام‏

به پیش سکندر شد آن پاک راى

زبان کرد گویا و بگرفت جاى‏

بدو گفت کاى مهتر شادکام

همى گم کنى اندرین کار نام‏

که تخت کیان چون تو بسیار دید

نخواهد همى با کسى آرمید

هرانگه که گویى رسیدم بجاى

نباید بگیتى مرا رهنماى‏