دسته‌ها
هفت خوان اسفندیار

خوان نخست کشتن اسفندیار دو گرگ را

سخن‏گوى دهقان چو بنهاد خوان

یکى داستان راند از هفتخوان‏

ز رویین دژ و کار اسفندیار

ز راه و ز آموزش گرگسار

چنین گفت کو چون بیامد ببلخ

زبان و روان پر ز گفتار تلخ‏

همى راند تا پیشش آمد دو راه

سرا پرده و خیمه زد با سپاه‏

بفرمود تا خوان بیاراستند

مى و رود و رامشگران خواستند

برفتند گردان لشکر همه

نشستند بر خوان شاه رمه‏

یکى جام زرّین بکف بر گرفت

ز گشتاسپ آنگه سخن در گرفت‏

و ز ان پس بفرمود تا گرگسار

شود داغ دل پیش اسفندیار

دسته‌ها
هفت خوان اسفندیار

خوان دوم کشتن اسفندیار شیران را

غم آمد همه بهره گرگسار

ز گرگان جنگى و اسفندیار

یکى خوان زرّین بیاراستند

خورشها بخوردند و مى خواستند

بفرمود تا بسته را پیش اوى

ببردند لرزان و پر آب روى‏

سه جام میش داد و پرسش گرفت

که اکنون چه گویى چه بینم شگفت‏

چنین گفت با نامور گرگسار

که اى نامور شیر دل شهریار

دگر منزلت شیر آید بجنگ

که با جنگ او بر نتابد نهنگ‏

عقاب دلاور بران راه شیر

نپرّد و گر چند باشد دلیر

بخندید روشن دل اسفندیار

بدو گفت کاى ترک ناسازگار

دسته‌ها
هفت خوان اسفندیار

خوان سوم کشتن اسفندیار اژدها را

بفرمود تا پیش او گرگسار

بیامد بد اندیش و بد روزگار

سه جام مى لعل فامش بداد

چو آهرمن از جام مى گشت شاد

بدو گفت کاى مرد بد بخت خوار

که فردا چه پیش آورد روزگار

بدو گفت کاى شاه برتر منش

ز تو دور بادا بد بدکنش‏

چو آتش به پیکار بشتافتى

چنین بر بلاها گذر یافتى‏

ندانى که فردا چه آیدت پیش

ببخشاى بر بخت بیدار خویش‏

از ایدر چو فردا بمنزل رسى

یکى کار پیش است ازین یک بسى‏

یکى اژدها پیشت آید دژم

که ماهى برآرد ز دریا بدم‏

دسته‌ها
هفت خوان اسفندیار

خوان چهارم کشتن اسفندیار زن جادو را

از آن کار پر درد شد گرگسار

کجا زنده شد مرده اسفندیار

سرا پرده زد بر لب آب شاه

همه خیمه‏ها گردش اندر سپاه‏

مى و رود بر خوان و میخواره خواست

بیاد جهاندار بر پاى خاست‏

بفرمود تا داغ دل گرگسار

بیامد نوان پیش اسفندیار

مى خسروانى سه جامش بداد

بخندید و زان اژدها کرد یاد

بدو گفت کاى بد تن بى‏بها

ببین این دمآهنج نرّ اژدها

ازین پس بمنزل چه پیش آیدم

کجا رنج و تیمار بیش آیدم‏

بدو گفت کاى شاه پیروزگر

همى یابى از اختر نیک بر

دسته‌ها
هفت خوان اسفندیار

خوان پنجم کشتن اسفندیار سیمرغ را

جهانجوى پیش جهان آفرین

بمالید چندى رخ اندر زمین‏

بران بیشه اندر سرا پرده زد

نهادند خوانى چنانچون سزد

بدژخیم فرمود پس شهریار

که آرند بد بخت را بسته خوار

ببردند پیش یل اسفندیار

چو دیدار او دید پس شهریار

سه جام مى خسروانیش داد

ببد گرگسار از مى و لعل شاد

بدو گفت کاى ترک برگشته بخت

سر پیر جادو ببین از درخت‏

که گفتى که لشکر بدریا برد

سر خویش را بر ثریّا برد

دگر منزل اکنون چه بینم شگفت

کزین جادو اندازه باید گرفت‏

دسته‌ها
هفت خوان اسفندیار

خوان ششم گذستن اسفندیار از برف

از آن پس بفرمود تا گرگسار

بیامد بر نامور شهریار

بدادش سه جام دمادم نبید

مى سرخ و جام از گل شنبلید

بدو گفت کاى بد تن بد نهان

نگه کن بدین کردگار جهان‏

نه سیمرغ پیدا نه شیر و نه گرگ

نه آن تیز چنگ اژدهاى بزرگ‏

بمنزل که انگیزد این بار شور

بود آب و جاى گیاى ستور

بآواز گفت آن زمان گرگسار

که اى نامور فرّخ اسفندیار

اگر باز گردى نباشد شگفت

ز بخت تو اندازه باید گرفت‏

دسته‌ها
هفت خوان اسفندیار

خوان هفتم گذشتن اسفندیار از رود و کشتن گرگسار را

چو یک پاس بگذشت از تیره شب

بپیش اندر آمد خروش جلب‏

بخندید بر بارگى شاه نو

ز دُم سپه رفت تا پیش رو

سپهدار چون پیش لشکر رسید

یکى ژرف دریاى بى‏بن بدید

هیونى که بود اندران کاروان

کجا پیش رو داشتى ساروان‏

همى پیش رو غرقه گشت اندر آب

سپهبد بزد چنگ هم در شتاب‏

گرفتش دوران برکشیدش ز گل

بترسید بد خواه ترک چگل‏

بفرمود تا گرگسار نژند

شود داغ دل پیش بر پاى بند

بدو گفت کاى ریمن گرگسار

گرفتار بر دست اسفندیار