سخنگوى دهقان چو بنهاد خوان
یکى داستان راند از هفتخوان
ز رویین دژ و کار اسفندیار
ز راه و ز آموزش گرگسار
چنین گفت کو چون بیامد ببلخ
زبان و روان پر ز گفتار تلخ
همى راند تا پیشش آمد دو راه
سرا پرده و خیمه زد با سپاه
بفرمود تا خوان بیاراستند
مى و رود و رامشگران خواستند
برفتند گردان لشکر همه
نشستند بر خوان شاه رمه
یکى جام زرّین بکف بر گرفت
ز گشتاسپ آنگه سخن در گرفت
و ز ان پس بفرمود تا گرگسار
شود داغ دل پیش اسفندیار