چو شد پادشا بر جهان یزدگرد
سپه را ز دشت اندر آورد گرد
کلاه برادر بسر بر نهاد
همى بود ازان مرگ ناشاد شاد
چنین گفت با نامداران شهر
که هر کس که از داد یابند بهر
نخست از نیایش بیزدان کنید
دل از داد ما شاد و خندان کنید
بدان را نمانم که دارند هوش
و گر دست یازند بد را بکوش
کسى کو بجوید ز ما راستى
بیارامد از کژّى و کاستى
بهر جاى جاه وى افزون کنیم
ز دل کینه و آز بیرون کنیم
سگالش نگوییم جز با ردان
خردمند و بیدار دل موبدان