چو آگاهى آمد بکاوس شاه
که شد روزگار سیاوش تباه
بکردار مرغان سرش را ز تن
جدا کرد سالار آن انجمن
ابر بىگناهش بخنجر بزار
بریدند سر زان تن شاهوار
بنالد همى بلبل از شاخ سرو
چو درّاج زیر گلان با تذرو
همه شهر توران پر از داغ و درد
به بیشه درون برگ گلنار زرد
گرفتند شیون بهر کوهسار
نه فریادرس بود و نه خواستار
چو این گفته بشنید کاوس شاه
سر نامدارش نگون شد ز گاه
برو جامه بدرید و رخ را بکند
بخاک اندر آمد ز تخت بلند