دسته‌ها
شيرويه

گرفتار شدن خسرو پرویز به دست پسرش- شیرویه

همى بود خسرو بران مرغزار

درخت بلند از برش سایه دار

چو بگذشت نیمى ز روز دراز

بنان آمد آن پادشا را نیاز

بباغ اندرون بد یکى پایکار

که نشناختى چهره شهریار

پرستنده را گفت خورشید فش

که شاخى گهر زین کمر بازکش‏

بران شاخ بر مهره زرّ پنج

ز هر گونه مهره بسى برده رنج‏

چنین گفت با باغبان شهریار

که این مهره‏ها تا کت آید بکار

ببازار شو بهره‏یى گوشت خر

دگر نان و بى‏راه جایى گذر

دسته‌ها
شيرويه

گریستن شیرویه

چو بشنید شیروى بگریست سخت

دلش گشت ترسان ازان تاج و تخت‏

چو از پیش برخاستند آن گروه

که او را همى داشتندى ستوه‏

بگفتار زشت و بخون پدر

جوان را همى سوختندى جگر

فرود آمد از تخت شاهى قباد

دو دست گرامى بسر بر نهاد

ز مژگان همى بر برش خون چکید

چو آگاهى او بدشمن رسید

چو برزد سر از تیره کوه آفتاب

بداندیش را سر بر آمد ز خواب‏

برفتند یک سر سوى بارگاه

چو بشنید بنشست بر گاه شاه‏

دسته‌ها
شيرويه

پادشاهى شیرویه

چو شیروى بنشست بر تخت ناز

بسر بر نهاد آن کیى تاج آز

برفتند گوینده ایرانیان

برو خواندند آفرین کیان‏

همى گفت هر یک ببانگ بلند

که اى پر هنر خسرو ارجمند

چنان هم که یزدان ترا داد تاج

نشستى بآرام بر تخت عاج‏

بماناد گیتى بفرزند تو

چنین هم بخویشان و پیوند تو

چنین داد پاسخ بدیشان قباد

که همواره پیروز باشید و شاد

دسته‌ها
شيرويه

خواستن بزرگان از شیروى، مرگ خسرو و کشته شدن او به دست مهرهرمزد

هرانکس که بد کرد با شهریار

شب و روز ترسان بد از روزگار

چو شیروى ترسنده و خام بود

همان تخت پیش اندرش دام بود

بدانست اختر شمر هرک دید

که روز بزرگان نخواهد رسید

برفتند هر کس که بد کرده بود

بدان کار تاب اندر آورده بود

ز درگاه یک سر بنزد قباد

ازان کار بیداد کردند یاد

دسته‌ها
شيرويه

داستان شیرویه با شیرین – زن خسرو پرویز- و کشته شدن شیرویه

چو آوردم این روز خسرو ببن

ز شیروى و شیرین گشایم سخن‏

چو پنجاه و سه روز بگذشت زین

که شد کشته آن شاه با آفرین‏

بشیرین فرستاد شیروى کس

که اى نرّه جادوى بى‏دست رس‏

همه جادویى دانى و بدخویى

بایران گنهکارتر کس تویى‏

بتُنبَل همى داشتى شاه را

بچاره فرود آورى ماه را

بترس اى گنهکار و نزد من آى

بایوان چنین شاد و ایمن مپاى‏