همى بود خسرو بران مرغزار
درخت بلند از برش سایه دار
چو بگذشت نیمى ز روز دراز
بنان آمد آن پادشا را نیاز
بباغ اندرون بد یکى پایکار
که نشناختى چهره شهریار
پرستنده را گفت خورشید فش
که شاخى گهر زین کمر بازکش
بران شاخ بر مهره زرّ پنج
ز هر گونه مهره بسى برده رنج
چنین گفت با باغبان شهریار
که این مهرهها تا کت آید بکار
ببازار شو بهرهیى گوشت خر
دگر نان و بىراه جایى گذر