دسته‌ها
اسفندیار

تاختن پشوتن به رویین‏دژ

شب آمد یکى آتشى برفروخت

که تفّش همى آسمان را بسوخت‏

چو از دیده گه دیده‏بان بنگرید

بشب آتش و روز پر دود دید

ز جایى که بد شادمان باز گشت

تو گفتى که با باد همباز گشت‏

چو از راه نزد پشوتن رسید

بگفت آنچ از آتش و دود دید

پشوتن چنین گفت کز پیل و شیر

بتنبل فزونست مرد دلیر

که چشم بدان از تنش دور باد

همه روزگاران او سور باد

بزد ناى رویین و رویینه خم

بر آمد ز در ناله گاو دم‏

دسته‌ها
داستان رستم و اسفندیار

پند دادن کتایون اسفندیار را

کتایون چو بشنید شد پر ز خشم

بپیش پسر شد پر از آب چشم‏

چنین گفت با فرّخ اسفندیار

که اى از کیان جهان یادگار

ز بهمن شنیدم که از گلستان

همى رفت خواهى بزابلستان‏

ببندى همى رستم زال را

خداوند شمشیر و گوپال را

ز گیتى همى پند مادر نیوش

ببد تیز مشتاب و چندین مکوش‏

سوارى که باشد بنیروى پیل

ز خون راند اندر زمین جوى نیل‏

بدرّد جگرگاه دیو سپید

ز شمشیر او گم کند راه شید

همان ماه هاماوران را بکشت

نیارست گفتن کس او را درشت‏

دسته‌ها
داستان رستم و اسفندیار

پند دادن زال رستم را

چو بشنید دستان ز رستم سخن

پر اندیشه شد جان مرد کهن‏

بدو گفت کاى نامور پهلوان

چه گفتى کزان تیره گشتم روان‏

تو تا بر نشستى بزین نبرد

نبودى مگر نیک دل راد مرد

همیشه دل از رنج پرداخته

بفرمان شاهان سر افراخته‏

بترسم که روزت سر آید همى

گر اختر بخواب اندر آید همى‏

همى تخم دستان ز بن بر کنند

زن و کودکان را بخاک افگنند

بدست جوانى چو اسفندیار

اگر تو شوى کشته در کارزار

نماند بزاولستان آب و خاک

بلندى بر و بوم گردد مغاک‏

دسته‌ها
اسفندیار

کشتن اسفندیار ارجاسپ را

چو تاریک‏تر شد شب اسفندیار

بپوشید نو جامه کارزار

سر بند صندوقها برگشاد

یکى تا بدان بستگان جست باد

کباب و مى آورد و نوشیدنى

همان جامه رزم و پوشیدنى‏

چو نان خورده شد هر یکى را سه جام

بدادند و گشتند زان شادکام‏

چنین گفت کامشب شبى پر بلاست

اگر نام گیریم ز ایدر سزاست‏

بکوشید و پیکار مردان کنید

پناه از بلاها بیزدان کنید

ازان پس یلان را بسه بهر کرد

هرانکس که جستند ننگ و نبرد

یکى بهره زیشان میان حصار

که سازند با هر کسى کارزار

دسته‌ها
داستان رستم و اسفندیار

سپاه آوردن اسفندیار به زابل

بشبگیر هنگام بانگ خروس

ز درگاه برخاست آواى کوس‏

چو پیلى باسپ اندر آورد پاى

بیاورد چون باد لشکر ز جاى‏

همى رفت تا پیشش آمد دو راه

فرو ماند بر جاى پیل و سپاه‏

دژ گنبدان بود راهش یکى

دگر سوى زاول کشید اندکى‏

شتر انک در پیش بودش بخفت

تو گفتى که گشتست با خاک جفت‏

همى چوب زد بر سرش ساروان

ز رفتن بماند آن زمان کاروان‏

جهانجوى را آن بد آمد بفال

بفرمود کش سر ببرّند و یال‏

بدان تا بدو بازگردد بدى

نباشد بجز فرّه ایزدى‏

دسته‌ها
داستان رستم و اسفندیار

جنگ رستم با اسفندیار

چو شد روز رستم بپوشید گبر

نگهبان تن کرد بر گبر ببر

کمندى بفتراک زین بر ببست

بران باره پیل پیکر نشست‏

بفرمود تا شد زواره برش

فراوان سخن راند از لشکرش‏

بدو گفت رو لشکر آراى باش

بر کوهه ریگ بر پاى باش‏

بیامد زواره سپه گرد کرد

بمیدان کار و بدشت نبرد

تهمتن همى رفت نیزه بدست

چو بیرون شد از جایگاه نشست‏

سپاهش برو خواندند آفرین

که بى‏تو مباد اسپ و گوپال و زین‏

همى رفت رستم زواره پسش

کجا بود در پادشاهى کسش‏

دسته‌ها
اسفندیار

کشتن اسفندیار کهرم را

چو ماه از بر تخت سیمین نشست

سه پاس از شب تیره اندر گذشت‏

همى پاسبان بر خروشید سخت

که گشتاسپ شاهست و پیروز بخت‏

چو ترکان شنیدند زان سان خروش

نهادند یک سر بآواز گوش‏

دل کهرم از پاسبان خیره شد

روانش ز آواز او تیره شد

چو بشنید با اندریمان بگفت

که تیره شب آواز نتوان نهفت‏

چه گویى که امشب چه شاید بدن

بباید همى داستانها زدن‏

که یارد گشادن بدین سان دو لب

ببالین شاهى درین تیره شب‏

بباید فرستاد تا هرک هست

سرانشان بخنجر ببرّند پست‏

دسته‌ها
داستان رستم و اسفندیار

فرستادن اسفندیار بهمن را به نزد رستم

بفرمود تا بهمن آمدش پیش

ورا پندها داد ز اندازه بیش‏

بدو گفت اسپ سیه برنشین

بیاراى تن را بدیباى چین‏

بنه بر سرت افسر خسروى

نگارش همه گوهر پهلوى‏

بران سان که هر کس که بیند ترا

ز گردنکشان بر برگزیند ترا

بداند که هستى تو خسرو نژاد

کند آفریننده را بر تو یاد

ببر پنج بالاى زرّین ستام

سر افراز ده موبد نیک نام‏

هم از راه تا خان رستم بران

مکن کار بر خویشتن بر گران‏

درودش ده از ما و خوبى نماى

بیاراى گفتار و چربى فزاى‏

بگویش که هر کس که گردد بلند

جهاندار و ز هر بدى بى‏گزند

دسته‌ها
داستان رستم و اسفندیار

کشته شدن پسران اسفندیار از دست زواره و فرامرز

بدانگه که رزم یلان شد دراز

همى دیر شد رستم سرفراز

زواره بیاورد زان سو سپاه

یکى لشکرى داغ دل کینه خواه‏

بایرانیان گفت رستم کجاست

برین روز بیهوده خامش چراست‏

شما سوى رستم بجنگ آمدید

خرامان بچنگ نهنگ آمدید

همى دست رستم نخواهید بست

برین رزمگه بر نشاید نشست‏

زواره بدشنام لب برگشاد

همى کرد گفتار ناخوب یاد

بر آشفت ازان پور اسفندیار

سوارى بد اسپ افگن و نامدار

جوانى که نوش آذرش بود نام

سرافراز و جنگاور و شادکام‏

دسته‌ها
اسفندیار

نامه نوشتن اسفندیار به گشتاسپ و پاسخ او

دبیر جهان دیده را پیش خواند

ازان چاره و جنگ چندى براند

بر تخت بنشست فرّخ دبیر

قلم خواست و قرطاس و مشک و عبیر

نخستین که نوک قلم شد سیاه

گرفت آفرین بر خداوند ماه‏

خداوند کیوان و ناهید و هور

خداوند پیل و خداوند مور

خداوند پیروزى و فرّهى

خداوند دیهیم و شاهنشهى‏

خداوند جان و خداوند راى

خداوند نیکى ده و رهنماى‏

ازو جاودان کام گشتاسپ شاد

بمینو همه یاد لهراسپ باد

رسیدم براهى بتوران زمین

که هرگز نخوانم برو آفرین‏