شب آمد یکى آتشى برفروخت
که تفّش همى آسمان را بسوخت
چو از دیده گه دیدهبان بنگرید
بشب آتش و روز پر دود دید
ز جایى که بد شادمان باز گشت
تو گفتى که با باد همباز گشت
چو از راه نزد پشوتن رسید
بگفت آنچ از آتش و دود دید
پشوتن چنین گفت کز پیل و شیر
بتنبل فزونست مرد دلیر
که چشم بدان از تنش دور باد
همه روزگاران او سور باد
بزد ناى رویین و رویینه خم
بر آمد ز در ناله گاو دم