دسته‌ها
زال

لشکر کشیدن زال سوى افراسیاب‏

بزد مهره در جام بر پشت پیل

ازو بر شد آواز تا چند میل‏

خروشیدن کوس با کرّ ناى

همان ژنده پیلان و هندى دراى‏

بر آمد ز زاولستان رستخیز

زمین خفته را بانگ بر زد که خیز

بپیش اندرون رستم پهلوان

پس پشت او سالخورده گوان‏

چنان شد ز لشکر در و دشت و راغ

که بر سر نیارست پرّید زاغ‏

تبیره زدندى همى شست جاى

جهان را نه سر بود پیدا نه پاى‏

دسته‌ها
زال

آگاهى یافتن زال از مرگ نوذر

بگستهم و طوس آمد این آگهى

که تیره شد آن فرّ شاهنشهى‏

بشمشیر تیز آن سر تاج دار

بزارى بریدند و برگشت کار

بکندند موى و شخودند روى

از ایران بر آمد یکى هاى و هوى‏

سر سرکشان گشت پر گرد و خاک

همه دیده پر خون همه جامه چاک‏

سوى زابلستان نهادند روى

زبان شاه گوى و روان شاه جوى‏

بر زال رفتند با سوگ و درد

رخان پر ز خون و سران پر ز گرد

دسته‌ها
زال

رسیدن زال به یارى مهراب‏

فرستاده نزدیک دستان رسید

بکردار آتش دلش بر دمید

سوى گرد مهراب بنهاد روى

همى تاخت با لشکرى جنگجوى‏

چو مهراب را پاى بر جاى دید

بسرش اندرون دانش و راى دید

بدل گفت کاکنون ز لشکر چه باک

چه پیشم خزروان چه یک مشت خاک‏

پس آنگه سوى شهر بنهاد روى

چو آمد بشهر اندرون نامجوى‏

دسته‌ها
زال

گفتار اندر زادن زال

کنون پر شگفتى یکى داستان

بپیوندم از گفته باستان‏

نگه کن که مر سام را روزگار

چه بازى نمود اى پسر گوش دار

نبود ایچ فرزند مر سام را

دلش بود جوینده کام را

نگارى بد اندر شبستان اوى

ز گلبرگ رخ داشت و ز مشک موى‏

از آن ماهش امّید فرزند بود

که خورشید چهر و برومند بود

ز سام نریمان همو بار داشت

ز بار گران تنش آزار داشت

ز مادر جدا شد بر ان چند روز

نگارى چو خورشید گیتى فروز

دسته‌ها
زال

آگاه شدن منوچهر از کار زال و رودابه

پس آگاهى آمد بشاه بزرگ

ز مهراب و دستان سام سترگ‏

ز پیوند مهراب و ز مهر زال

و زان ناهمالان گشته همال‏

سخن رفت هر گونه با موبدان

بپیش سرافراز شاه ردان‏

چنین گفت با بخردان شهریار

که بر ما شود زین دژم روزگار

چو ایران ز چنگال شیر و پلنگ

برون آوریدم براى و بجنگ‏

فریدون ز ضحاک گیتى بشست

بترسم که آید از ان تخم رُست

نباید که بر خیره از عشق زال

همال سر افگنده گردد همال‏

دسته‌ها
زال

خواب دیدن سام از چگونگى کار پسر

شبى از شبان داغ دل خفته بود

ز کار زمانه بر آشفته بود

چنان دید در خواب کز هندوان

یکى مرد بر تازى اسپ دوان‏

و را مژده دادى بفرزند او

بران برز شاخ برومند او

چو بیدار شد موبدان را بخواند

ازین در سخن چند گونه براند

چه گویید گفت اندرین داستان

خردتان برین هست همداستان‏

هر آن کس که بودند پیر و جوان

زبان برگشادند بر پهلوان‏

که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگ

چه ماهى بدریا درون با نهنگ‏

دسته‌ها
زال

آمدن سام به نزد منوچهر

چو شاه جهاندار بگشاد روى

زمین را ببوسید و شد پیش اوى

منوچهر برخاست از تخت عاج

ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج

بر خویش بر تخت بنشاختش

چنانچون سزا بود بنواختش

و زان گرگساران جنگ آوران

و زان نره دیوان مازندران

بپرسید و بسیار تیمار خورد

سپهبد سخن یک بیک یاد کرد

که نوشه زى اى شاه تا جاودان

ز جان تو کوته بد بدگمان

برفتم بران شهر دیوان نر

نه دیوان که شیران جنگى ببر

دسته‌ها
زال

آگه شدن منوچهر از کار سام و زال زر

یکایک بشاه آمد این آگهى

که سام آمد از کوه با فرهى‏

بدان آگهى شد منوچهر شاد

بسى از جهان آفرین کرد یاد

بفرمود تا نوذر نامدار

شود تازیان پیش سام سوار

کند آفرین کیانى بر اوى

بدان شادمانى که بگشاد روى‏

بفرمایدش تا سوى شهریار

شود تا سخنها کند خواستار

ببیند یکى روى دستان سام

بدیدار ایشان شود شادکام

دسته‌ها
زال

رفتن سام به جنگ مهراب

بمهراب و دستان رسید این سخن

که شاه و سپهبد فگندند بن‏

خروشان ز کابل همى رفت زال

فروهشته لفج و برآورده یال‏

همى گفت اگر اژدهاى دژم

بیاید که گیتى بسوزد بدم

چو کابلستان را بخواهد بسود

نخستین سر من بباید درود

بپیش پدر شد پر از خون جگر

پر اندیشه دل پر ز گفتار سر

چو آگاهى آمد بسام دلیر

که آمد ز ره بچّه نرّه شیر

همه لشکر از جاى بر خاستند

درفش فریدون بیاراستند

دسته‌ها
زال

بازگشتن زال به زابلستان

بفرمود پس شاه با موبدان

ستاره شناسان و هم بخردان‏

که جویند تا اختر زال چیست

بران اختر از بخت سالار کیست‏

چو گیرد بلندى چه خواهد بدن

همى داستان از چه خواهد زدن‏

ستاره‏شناسان هم اندر زمان

از اختر گرفتند پیدا نشان‏

بگفتند با شاه دیهیم دار

که شادان بزى تا بود روزگار

که او پهلوانى بود نامدار

سرافراز و هشیار و گرد و سوار