بزد مهره در جام بر پشت پیل
ازو بر شد آواز تا چند میل
خروشیدن کوس با کرّ ناى
همان ژنده پیلان و هندى دراى
بر آمد ز زاولستان رستخیز
زمین خفته را بانگ بر زد که خیز
بپیش اندرون رستم پهلوان
پس پشت او سالخورده گوان
چنان شد ز لشکر در و دشت و راغ
که بر سر نیارست پرّید زاغ
تبیره زدندى همى شست جاى
جهان را نه سر بود پیدا نه پاى