چو شد پادشا بر جهان یزدگرد
سپاه پراگنده را کرد گرد
نشستند با موبدان و ردان
بزرگان و سالاروش بخردان
جهانجوى بر تخت زرین نشست
در رنج و دست بدى را ببست
نخستین چنین گفت کآن کز گناه
بر آسود شد ایمن از کینه خواه
هر آن کس که دل تیره دارد ز رشک
مر آن درد را دور باشد پزشک
که رشک آورد آز و گرم و گداز
دژ آگاه دیوى بود دیر ساز