دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

پاسخ فرستادن کى‏خسرو افراسیاب را

بفرمود تا قارن نیک خواه

شود باز و پاسخ گزارد ز شاه‏

که این کار ما دیر و دشوار گشت

سخنها ز اندازه اندر گذشت‏

هنر یافته مرد سنگى بجنگ

نجوید گه رزم چندین درنگ‏

کنون تا خداوند خورشید و ماه

کرا شاد دارد بدین رزمگاه‏

نخواهم ز تو اسب و دینار و گنج

که بر کس نماند سراى سپنج‏

بزور جهان آفرین کردگار

بدیهیم کاوس پروردگار

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

زنهار دادن خسرو خویشان افراسیاب را

ز لشکر گزین کرد پس بخردان

جهان دیده و کاربین موبدان‏

بدیشان چنین گفت کآباد بید

همیشه بهر کار با داد بید

در گنج این ترک شوریده بخت

شما را سپردم بکوشید سخت‏

نباید که بر کاخ افراسیاب

بتابد ز چرخ بلند آفتاب‏

هم آواز پوشیده رویان اوى

نخواهم که آید ز ایوان بکوى‏

نگهبان فرستاد سوى گله

که بودند گرد دژ اندر یله‏

ز خویشان او کس نیازرد شاه

چنانچون بود در خور پیشگاه‏

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

باز آمدن کى‏خسرو به نزد نیا

دل پیر زان آگهى تازه شد

تو گفتى که بر دیگر اندازه شد

بایوانها تخت زرین نهاد

بخانه در آرایش چین نهاد

ببستند آذین بشهر و براه

همه برزن و کوى و بازارگاه‏

پذیره شدندش همه مهتران

بزرگان هر شهر و کنداوران‏

همه راه و بى‏راه گنبد زده

جهان شد چو دیبا بزر آزده‏

همه مشک با گوهر آمیختند

ز گنبد بسرها فرو ریختند

چو بیرون شد از شهر کاوس کى

ابا نامداران فرخنده پى‏

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

رزم کى‏خسرو با شیده پسر افراسیاب

چو روشن شد آن چادر لاژورد

جهان شد بکردار یاقوت زرد

نشست از بر اسب جنگى پشنگ

ز باد جوانى سرش پر ز جنگ‏

بجوشن بپوشید روشن برش

ز آهن کلاه کیان بر سرش‏

درفشش یکى ترک جنگى بچنگ

خرامان بیامد بسان پلنگ‏

چو آمد بنزدیک ایران سپاه

یکى نامدارى بشد نزد شاه‏

که آمد سوارى میان دو صف

سر افراز و جوشان و تیغى بکف‏

بخندید ازو شاه و جوشن بخواست

درفش بزرگى بر آورد راست‏

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

نامه خسرو به کاوس به نوید پیروزى

ابا هدیه و نامه مهتران

شده یک بیک شاه را چاکران‏

دبیر نویسنده را پیش خواند

سخن هر چه بایست با او براند

سر نامه کرد آفرین از نخست

بدان کو زمین از بدیها بشست‏

چنان اختر خفته بیدار کرد

سر جادوان را نگونسار کرد

توانایى و دانش و داد ازوست

بگیتى ستم یافته شاد ازوست‏

دگر گفت کز بخت کاوس کى

بزرگ و جهان دیده و نیک پى‏

گشاده شد آن گنگ افراسیاب

سر بخت او اندر آمد بخواب‏

بیک رزمگاه از نبرده سران

سر افراز با گرزهاى گران‏

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

گرفتار شدن افراسیاب بر دست هوم از نژاد فریدون

از آن پس چنان بود که افراسیاب

همى بود هر جاى بى‏خورد و خواب‏

نه ایمن بجان و نه تن سودمند

هراسان همیشه ز بیم گزند

همى از جهان جایگاهى بجست

که باشد بجان ایمن و تن درست‏

بنزدیک بردع یکى غار بود

سر کوه غار از جهان نابسود

ندید از برش جاى پرواز باز

نه زیرش پى شیر و آن گراز

خورش برد و ز بیم جان جاى ساخت

بغار اندرون جاى بالاى ساخت‏

ز هر شهر دور و بنزدیک آب

که خوانى ورا هنگ افراسیاب‏

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

کشته شدن شیده بر دست خسرو

فرود آمد از اسب شبرنگ شاه

ز سر برگرفت آن کیانى کلاه‏

برهام داد آن گرانمایه اسب

پیاده بیامد چو آذرگشسب‏

پیاده چو از دور دیدش پشنگ

فرود آمد از باره جنگى پلنگ‏

بهامون چو پیلان برآویختند

همى خاک با خون برآمیختند

چو شیده بدید آن بر و برز شاه

همان ایزدى فرّ و آن دستگاه‏

همى جست کآید مگر زو رها

که چون سر بشد تن نیارد بها

چو آگاه شد خسرو از راى اوى

و زان زور و آن برز بالاى اوى‏

گرفتش بچپ گردن و راست پشت

برآورد و زد بر زمین بر درشت‏

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

آگاهى یافتن خسرو از رفتن افراسیاب با سپاه فغفور

پس آگاهى آمد ز چین و ختن

از افراسیاب و ازان انجمن‏

که فغفور چین با وى انباز گشت

همه روى کشور پر آواز گشت‏

ز چین تا بگلزرّیون لشکرست

بریشان چو خاقان چین سرورست‏

نداند کسى راز آن خواسته

پرستنده و اسب آراسته‏

که او را فرستاد خاقان چین

بشاهى برو خواندند آفرین‏

همان گنج پیرانش آمد بدست

شتر وار دینار صد بار شست‏

چو آن خواسته بر گرفت از ختن

سپاهى بیاورد لشکر شکن‏

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

گریختن افراسیاب از دست هوم

چو آن شاه را هوم بازو ببست

همى بردش از جایگاه نشست‏

بدو گفت کاى مرد با هوش و باک

پرستار دارنده یزدان پاک‏

چه خواهى ز من من کیم در جهان

نشسته بدین غار با آن دهان‏

بدو گفت هوم این نه آرام تست

جهانى سراسر پر از نام تست‏

ز شاهان گیتى برادر که کشت

که شد نیز با پاک یزدان درشت‏

چو اغریرث و نوذر نامدار

سیاوش که بد در جهان یادگار

تو خون سر بى‏گناهان مریز

نه اندر بن غار بى‏بن گریز

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

رزم دو سپاه به انبوه

چو خورشید بر زد سر از برج گاو

ز هامون بر آمد خروش چکاو

تبیره برآمد ز هر دو سراى

همان ناله بوق با کرّ ناى‏

ز گردان شمشیر زن سى هزار

بیاورد جهن از در کارزار

چو خسرو بر آن گونه بر دیدشان

بفرمود تا قارن کاویان‏

ز قلب سپاه اندر آمد چو کوه

ازو گشت جهن دلاور ستوه‏

سوى راست گستهم نوذر چو گرد

بیامد دمان با درفش نبرد

جهان شد ز گرد سواران بنفش

زمین پر سپاه و هوا پر درفش‏

بجنبید خسرو ز قلب سپاه

هم افراسیاب اندران رزمگاه‏