دسته‌ها
اردشیر بابکان

زادن اردشیر بابکان

چو نه ماه بگذشت بر ماه چهر

یکى کودک آمد چو تابنده مهر

بماننده نامدار اردشیر

فزاینده و فرّخ و دلپذیر

همان اردشیرش پدر کرد نام

نیا شد بدیدار او شاد کام‏

همى پروریدش ببر بر بناز

بر آمد برین روزگارى دراز

مر او را کنون مردم تیزویر

همى خواندش بابکان اردشیر

بیاموختندش هنر هرچ بود

هنر نیز بر گوهرش بر فزود

چنان شد بدیدار و فرهنگ و چهر

که گفتى همى زو فروزد سپهر

دسته‌ها
اردشیر بابکان

کشتن اردشیر، کرم هفتواد را

و زان جایگه شد سوى جنگ کرم

سپاهش همى کرد آهنگ کرم‏

بیاورد لشکر ده و دو هزار

جهان دیده و کار کرده سوار

پراگنده لشکر چو شد همگروه

بیاوردشان تا میان دو کوه‏

یکى مرد بد نام او شهر گیر

خردمند سالار شاه اردشیر

چنین گفت پس شاه با پهلوان

که ایدر همى باش روشن روان‏

شب و روز کرده طلایه بپاى

سواران بادانش و رهنماى‏

همان دیده‏بان دار و هم پاسبان

نگهبان لشکر بروز و شبان‏

من اکنون بسازم یکى کیمیا

چو اسفندیار آنک بودم نیا

دسته‌ها
اردشیر بابکان

آمدن اردشیر به اردوگاه اردوان

چو آمد بنزدیکى بارگاه

بگفتند با شاه زان بارخواه‏

جوان را بمهر اردوان پیش خواند

ز بابک سخنها فراوان براند

بنزدیکى تخت بنشاختش

ببر زن یکى جایگه ساختش‏

فرستاد هر گونه‏یى خوردنى

ز پوشیدنى هم ز گستردنى‏

ابا نامداران بیامد جوان

بجایى که فرموده بود اردوان‏

چو کرسى نهاد از بر چرخ شید

جهان گشت چون روى رومى سپید

پرستنده‏یى پیش خواند اردشیر

همان هدیه‏هایى که بد ناگزیر

فرستاد نزدیک شاه اردوان

فرستاده بابک پهلوان‏

دسته‌ها
اردشیر بابکان

کشتن اردشیر، هفتواد را

چو آگاه شد زان سخن هفتواد

دلش گشت پر درد و سر پر ز باد

بیامد که دژ را کند خواستار

بران باره بر شد دمان شهریار

بکوشید چندى نیامدش سود

که بر باره دژ پى شیر بود

و زان روى لشکر بیامد چو کوه

بماندند با داغ و درد آن گروه‏

چنین گفت زان باره شاه اردشیر

که نزدیک جنگ آى اى شهر گیر

اگر گم شود از میان هفتواد

نماند بچنگ تو جز رنج و باد

که من کرم را دادم ارزیز گرم

شد آن دولت و رفتن تیز نرم‏

دسته‌ها
اردشیر بابکان

دیدن گلنار اردشیر را و مردن بابک

یکى کاخ بود اردوان را بلند

بکاخ اندرون بنده‏یى ارجمند

که گلنار بد نام آن ماه روى

نگارى پر از گوهر و رنگ و بوى‏

بر اردوان همچو دستور بود

بران خواسته نیز گنجور بود

بروبر گرامى‏تر از جان بدى

بدیدار او شاد و خندان بدى‏

چنان بد که روزى بر آمد ببام

دلش گشت زان خرّمى شادکام‏

نگه کرد خندان لب اردشیر

جوان در دل ماه شد جایگیر

همى بود تا روز تاریک شد

همانا بشب روز نزدیک شد

کمندى بران کنگره بر ببست

گره زد برو چند و ببسود دست‏

دسته‌ها
اردشیر بابکان

بر تخت نشستن اردشیر

ببغداد بنشست بر تخت عاج

بسر بر نهاد آن دلافروز تاج‏

کمر بسته و گرز شاهان بدست

بیاراسته جایگاه نشست‏

شهنشاه خواندند زان پس ورا

ز گشتاسپ نشناختى کس ورا

چو تاج بزرگى بسر بر نهاد

چنین کرد بر تخت پیروزه یاد

که اندر جهان داد گنج منست

جهان زنده از بخت و رنج منست‏

کس این گنج نتواند از من ستد

بد آید بمردم ز کردار بد

چو خشنود باشد جهاندار پاک

ندارد دریغ از من این تیره خاک‏

جهان سر بسر در پناه منست

پسندیدن داد راه منست‏

دسته‌ها
اردشیر بابکان

گریختن اردشیر با گلنار

چو شد روى کشور بکردار قیر

کنیزک بیامد بر اردشیر

چو دریا بر آشفت مرد جوان

که یک روز نشکیبى از اردوان‏

کنیزک بگفت آنچ روشن روان

همى گفت با نامدار اردوان‏

سخن چون ز گلنار زان سان شنید

شکیبایى و خامشى برگزید

دل مرد برنا شد از ماه تیز

ازان پس همى جست راه گریز

بدو گفت گر من بایران شوم

ز رى سوى شهر دلیران شوم‏

تو با من سگالى که آیى براه

گر ایدر بباشى بنزدیک شاه‏

اگر با من آیى توانگر شوى

همان بر سر کشور افسر شوى‏

دسته‌ها
اردشیر بابکان

سرگذشت اردشیر با دختر اردوان

بدانگه که شاه اردوان را بکشت

ز خون وى آورد گیتى بمشت‏

بدان فرّ و اورند شاه اردشیر

شده شادمان مرد برنا و پیر

که بنوشت بیدادئ اردوان

ز داد وى آبادتر شد جهان‏

چنو کشته شد دخترش را بخواست

بدان تا بگوید که گنجش کجاست‏

دو فرزند او شد بهندوستان

بهر نیک و بد گشته همداستان‏

دو ایدر بزندان شاه اندرون

دو دیده پر از آب و دل پر ز خون‏

بهندوستان بود مهتر پسر

که بهمن بدى نام آن نامور

فرستاده‏یى جست با راى و هوش

جوانى که دارد بگفتار گوش‏

دسته‌ها
اردشیر بابکان

آگاهى یافتن اردوان از کار گلنار و اردشیر

چنان بد که بى‏ماه روى اردوان

نبودى شب و روز روشن روان‏

ز دیبا نبرداشتى دوش و یال

مگر چهر گلنار دیدى بفال‏

چو آمدش هنگام برخاستن

بدیبا سرگاهش آراستن‏

کنیزک نیامد ببالین اوى

بر آشفت و پیچان شد از کین اوى‏

بدر بر سپاه ایستاده بپاى

بیاراسته تخت و تاج و سراى‏

ز درگاه برخاست سالار بار

بیامد بر نامور شهریار

بدو گفت گردنکشان بر درند

هرانکس کجا مهتر کشورند

پرستندگان را چنین گفت شاه

که گلنار چون راه و آیین نگاه‏

دسته‌ها
اردشیر بابکان

گفتگوى اردشیر با وزیر

چو هنگامه زادن آمد فراز

از ان کار بر باد نگشاد راز

پسر زاد پس دختر اردوان

یکى خسرو و آیین و روشن روان‏

از ایوان خویش انجمن دور کرد

ورا نام دستور شاپور کرد

نهانش همى داشت تا هفت سال

یکى شاه نو گشت با فرّ و یال‏

چنان بد که روزى بیامد وزیر

بدید آب در چهره اردشیر

بدو گفت شاها انوشه بدى

روان را باندیشه توشه بدى‏

ز گیتى همه کام دل یافتى

سر دشمن از تخت برتافتى‏