دسته‌ها
داستان رستم و سهراب

پایان داستان سهراب : بازگشتن رستم به زابلستان‏

و زان جایگه شاه لشکر براند

به ایران خرامید و رستم بماند

بدان تا زواره بیاید ز راه

بدو آگهى آورد زان سپاه‏

چو آمد زواره سپیده دمان

سپه راند رستم هم اندر زمان‏

پس آنگه سوى زابلستان کشید

چو آگاهى از وى بدستان رسید

همه سیستان پیش باز آمدند

برنج و بدرد و گداز آمدند

چو تابوت را دید دستان سام

فرود آمد از اسپ زرّین ستام‏

تهمتن پیاده همى رفت پیش

دریده همه جامه دل کرده ریش‏

دسته‌ها
داستان رستم و سهراب

زارى کردن رستم بر سهراب‏

بفرمود رستم که تا پیش کار

یکى جامه افگند بر جویبار

جوان را بران جامه آن جایگاه

بخوابید و آمد بنزدیک شاه‏

گو پیل تن سر سوى راه کرد

کس آمد پسش زود و آگاه کرد

که سهراب شد زین جهان فراخ

همى از تو تابوت خواهد نه کاخ‏

پدر جست و بر زد یکى سرد باد

بنالید و مژگان بهم بر نهاد

پیاده شد از اسپ رستم چو باد

بجاى کله خاک بر سر نهاد

همى گفت زار اى نبرده جوان

سر افراز و از تخمه پهلوان‏

دسته‌ها
داستان رستم و سهراب

نوشدارو خواستن رستم از کاوس‏

بگودرز گفت آن زمان پهلوان

کز ایدر برو زود روشن روان‏

پیامى ز من پیش کاؤس بر

بگویش که ما را چه آمد بسر

بدشنه جگرگاه پور دلیر

دریدم که رستم مماناد دیر

گرت هیچ یادست کردار من

یکى رنجه کن دل بتیمار من‏

ازان نوشدارو که در گنج تست

کجا خستگان را کند تن درست‏

بنزدیک من با یکى جام مى

سزد گر فرستى هم اکنون بپى‏

دسته‌ها
داستان رستم و سهراب

کشته شدن سهراب به دست رستم‏

دگر باره اسپان ببستند سخت

بسر بر همى گشت بد خواه بخت‏

بکشتى گرفتن نهادند سر

گرفتند هر دو دوال کمر

هر آنگه که خشم آورد بخت شوم

کند سنگ خارا بکردار موم‏

سر افراز سهراب با زور دست

تو گفتى سپهر بلندش ببست‏

غمى بود رستم بیازید چنگ

گرفت آن برو یال جنگى پلنگ‏

خم آورد پشت دلیر جوان

زمانه بیامد نبودش توان‏

دسته‌ها
داستان رستم و سهراب

افگندن سهراب رستم را

چو خورشید تابان بر آورد پر

سیه زاغ پرّان فرو برد سر

تهمتن بپوشید ببر بیان

نشست از بر ژنده پیل ژیان‏

کمندى بفتراک بر بست شست

یکى تیغ هندى گرفته بدست‏

بیامد بران دشت آوردگاه

نهاده بسر بر ز آهن کلاه‏

همه تلخى از بهر بیشى بود

مبادا که با آز خویشى بود

و زان روى سهراب با انجمن

همى مى‏گسارید با رودزن‏

بهومان چنین گفت کین شیر مرد

که با من همى گردد اندر نبرد

دسته‌ها
داستان رستم و سهراب

بازگشتن رستم و سهراب به لشگرگاه‏

برفتند و روى هوا تیره گشت

ز سهراب گردون همى خیره گشت‏

تو گفتى ز جنگش سرشت آسمان

نیارامد از تاختن یک زمان‏

و گر باره زیر اندرش آهنست

شگفتى روانست و رویین تنست‏

شب تیره آمد سوى لشکرش

میان سوده از جنگ و از خنجرش‏

بهومان چنین گفت کامروز هور

بر آمد جهان کرد پر جنگ و شور

شما را چه کرد آن سوار دلیر

که یال یلان داشت و آهنگ شیر

دسته‌ها
داستان رستم و سهراب

رزم رستم با سهراب‏

به آوردگه رفت نیزه بکفت

همى ماند از گفت مادر شگفت‏

یکى تنگ میدان فرو ساختند

بکوتاه نیزه همى باختند

نماند ایچ بر نیزه بند و سنان

بچپ باز بردند هر دو عنان‏

بشمشیر هندى بر آویختند

همى ز آهن آتش فرو ریختند

بزخم اندرون تیغ شد ریز ریز

چه زخمى که پیدا کند رستخیز

گرفتند زان پس عمود گران

غمى گشت بازوى کند آوران‏

ز نیرو عمود اندر آورد خم

دمان بادپایان و گردان دژم‏

ز اسپان فرو ریخت بر گستوان

زره پاره شد بر میان گوان‏

فرو ماند اسپ و دلاور ز کار

یکى را نبد چنگ و بازو بکار

دسته‌ها
داستان رستم و سهراب

تاختن سهراب بر سپاه کاوس‏

چو بشنید این گفتهاى درشت

نهان کرد ازو روى و بنمود پشت‏

ز بالا زدش تند یک پشت دست

بیفگند و آمد بجاى نشست‏

بپوشید خفتان و بر سر نهاد

یکى خود چینى بکردار باد

ز تندى بجوش آمدش خون برگ

نشست از بر باره تیزتگ‏

خروشید و بگرفت نیزه بدست

به آوردگه رفت چون پیل مست‏

کس از نامداران ایران سپاه

نیارست کردن بدو در نگاه‏

ز پاى و رکیب و ز دست و عنان

ز بازوى و ز آب داده سنان‏

دسته‌ها
داستان رستم و سهراب

پرسیدن سهراب نام سرداران ایران را از هجیر

چو افگند خور سوى بالا کمند

زبانه بر آمد ز چرخ بلند

بپوشید سهراب خفتان جنگ

نشست از بر چرمه سنگ رنگ‏

یکى تیغ هندى بچنگ اندرش

یکى مغفر خسروى بر سرش‏

کمندى بفتراک بر شست خم

خم اندر خم و روى کرده دژم‏

بیامد یکى برز بالا گزید

بجایى که ایرانیان را بدید

دسته‌ها
داستان رستم و سهراب

کشتن رستم ژنده‏رزم را

چو خورشید گشت از جهان ناپدید

شب تیره بر دشت لشکر کشید

تهمتن بیامد بنزدیک شاه

میان بسته جنگ و دل کینه خواه‏

که دستور باشد مرا تاجور

از ایدر شوم بى‏کلاه و کمر

ببینم که این نو جهاندار کیست

بزرگان کدامند و سالار کیست‏

بدو گفت کاؤس کین کار تست

که بیدار دل بادى و تن درست‏

تهمتن یکى جامه ترکوار

بپوشید و آمد دوان تا حصار

بیامد چو نزدیکى دژ رسید

خروشیدن نوش ترکان شنید

بران دژ درون رفت مرد دلیر

چنانچون سوى آهوان نرّه شیر