ازو شاد شد شاه و کرد آفرین
بدادش بدو باره خویش و زین
بدو داد ژوپین زهرابدار
که از آهنین کوه کردى گذار
چو شد جادوى زشت ناباکدار
سوى آن خردمند گرد سوار
چو از دور دیدش بر آورد خشم
پر از خاک روى و پر از خون دو چشم
بدست اندرون گرز چون سام یل
بپیش اندرون کشته چون کوه تل
نیارست رفتنش بر پیش روى
ز پنهان همى تاخت بر گرد اوى
بینداخت ژوپین زهرابدار
ز پنهان بران شاهزاده سوار