دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت مراد هرکه برآرى مرید امر تو گشت

بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک . گفت : بحکم آنکه هر آن دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که چندانکه مدارا بیش کنی مخالفت زیادت کند .

فرشته خوى شود آدمى به کم خوردن

وگر خورد چو بهائم بیوفتد چو جماد

مراد هرکه برآرى مرید امر تو گشت

خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد

.

دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت چون بود اصل گوهرى قابل

یکی را از وزرا پسری کودن بود ، پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی می کن ، مگر که عاقل شود . روزگاری تعلیم کردش و موثر نبود . پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمی باشد و مرا دیوانه کرد.

چون بود اصل گوهرى قابل

تربیت را در او اثر باشد

هیچ صیقل نکو نداند کرد

آهنى را که بدگهر باشد

سگ به دریاى هفتگانه بشوى

که چو تر شد پلیدتر باشد

خر عیسى گرش به مکه برند

چو بیاید هنوز خر باشد

.

دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت یکی را از بزرگان

یکی را از بزرگان ائمه پسری وفات یافت . پرسیدند که بر صندوق گورش چه نویسیم ؟ گفت : آیات کتاب قرآن مجید را عزت و شرف از آن است که روا باشد بر چنین جایها نوشتن که به روزگار سوده گردد و خلایق بر او گذرند و سگان بر او شاشند ، اگر بضرورت چیزی همی نویسند این بیت کفایت است :

وه ! که هر گه که سبزه در بستان

بدمیدى چو خوش شدى دل من

بگذار اى دوست تا به وقت بهار

سبزه بینى دمیده از گل من

.

دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت جانان پدر هنر آموزید

حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطرست ، یا دزد بیکار ببرد یا خواجه به تفریق بخورد . اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده . وگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است ، هر جا که رود قدر بیند و درصدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.

سخت است پس از جاه تحکم بردن

خو کرده به ناز، جور مردم بردن

وقتى افتاد فتنه اى در شام

هر کس از گوشه اى فرا رفتند

روستا زادگان دانشمند

به وزیرى پادشاه رفتند

پسران وزیر ناقص عقل

به گدایى به روستا رفتند

.

دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت هست از تو بزرگتر خداوند

پارسایی بر یکی از خداوند ان نعمت گذر کرد که بنده ای را دست و پای استوار بسته عقوبت همی کرد . گفت : ای پسر ، همچو تو مخلوقی را خدای عزوجل اسیر حکم تو گردانیده است و تو را بر وی فضیلت داده ، شکر نعمت باری تعالی بجای آر و چندین جفا بر وی مپسند ، نباید که فردای قیامت به از تو باشد و شرمساری بری .

بر بنده مگیر خشم بسیار

جورش مکن و دلش میازار

او را توبه ده درم خریدى

آخر نه به قدرت آفریدى

این حکم و غرور و خشم تا چند؟

هست از تو بزرگتر خداوند

اى خواجه ارسلان و آغوش

فرمانده خود مکن فراموش

در خبرست از خواجه عالم صلی الله علیه و سلم که گفت : بزرگترین حسرتی روز قیامت آن بود که یکی بنده صالح را به بهشت برند و خواجه فاسق را به دوزخ .

بر غلامى که طوع خدمت تو است

خشم بى حد مران و طیره مگیر

که فضیحت بود که به شمار

بنده آزاد و خواجه در زنجیر

.

دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت نشود خشک جز به آتش راست

یکی از فضلا تعلیم ملک زاده ای همی داد و ضرب بی محابا زدی و زجر قیاس کردی . باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند بر داشت . پدر را دل بهم آمد ، استاد را گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمی داری که فرزند مرا ، سبب چیست ؟ گفت : سبب آنکه سخن اندیشیده باید گفت و حرکت پسندیده کردن همه خلق را علی العموم و پادشاهان را علی الخصوص ، بموجب آنکه بر دست و زبان ایشان هر چه رفته شود هر آینه به افواه بگویند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد .

اگر صد ناپسند آمد ز دوریش

رفیقانش یکى از صد ندانند

اگر یک بذله گوید پادشاهى

از اقلیمى به اقلیمى رسانند

پس واجب آمد معلم پادشه زاده را در تهذیب اخلاق خداوند زادگان ، انبتهم الله نباتا حسنا ، اجتهاد از آن بیش کردن که در حق عوام .

هر که در خردیش ادب نکنند

در بزرگى فلاح از او برخاست

چوب تر را چنانکه خواهى پیچ

نشود خشک جز به آتش راست

ملک را حسن تدبیر فقیه و تقریر جواب او موافق رای آمد ، خلعت و نعمت بخشید و پایه منصب بلند گردانید .

.

دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت خر که کمتر نهند بروى بار

توانگرزاده ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت پیروزه در او بکار برده ، به گور پدرت چه ماند : خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده ؟

درویش پسر این بشنید و گفت : تا پدرت زیر آن سنگها ی گران بر خود بجنبیده باشد پدر من به بهشت رسیده بود !

خر که کمتر نهند بروى بار

بى شک آسوده تر کند رفتار

مرد درویش که بار ستم فاقه کشید

به در مرگ همانا که سبکبار آید

و آنکه در نعمت و آسایش و آسانى زیست

مردنش زین همه ، شک نیست که دشوار آید

به همه حال اسیرى که ز بندى برهد

بهتر از حال امیرى که گرفتار آید

.

دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت جور استاد به ز مهر پدر

معلم کتابی دیدم در دیار مغرب ترشروی ، تلخ گفتار ، بدخوی ، مردم آزار ، گدا طبع ، ناپرهیزگار که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی . جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه به دست جفای او گرفتار ، نه زهره خنده و نه یارای گفتار ، گه عارض سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی . القصه شنیدم که طرفی از خبائث نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند ، پارسای سلیم ، نیکمرد ف حلیم که سخن جز بحکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی. کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند. به اعتماد حلم او ترک علم دادند . اغلب اوقات به بازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی .

استاد معلم چو بود بى آزار

خرسک بازند کودکان در بازار

بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم ، معلم اولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و به جای خویش آورده . انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملائکه دیگر چرا کردند . پیرمردی ظریف جهاندیده گفت :

پادشاهى پسر به مکتب داد

لوح سیمینش بر کنار نهاد

بر سر لوح او نبشته به زر

جور استاد به ز مهر پدر

.

دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی

یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی نشسته و شنعتی در پیوستهو دفتر شکایتی بازکرده و ذم توانگران آغاز کرده ، سخن بدینجا رسانیده که درویش را دست قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته .

کریمان را به دست اندر درم نیست

خداوندان نعمت ۹ را کرم نیست

سعدى گفت :

توانگران را وقف است و نذر و مهمانى

زکات و فطره و اعتاق و هدى و قربانى

خداوند مکنت به حق مشتغل

پراکنده روزى ، پراکنده دل

پس عبادت ایشان به فقر اولیتر که جمعند و حاضر نه پریشان و پراکنده خاطر ، اسباب معیشت ساخته و به اوراد عبادت پرداخته : عرب گوید : اعوذ بالله من الفقر المکب و جوار من لایحب . و در خبر است : الفقر سواد الوجه فى الدارین . گفتا : نشنیدی که پیغمبر صلی الله علیه گفت : الفقر فخری . گفتم : خاموش که اشارت خواجه علیه السلام به فقر طایفه ایست که مرد میدان رضااند و تسلیم تیر قضا ، نه اینان که خرقه ابرار پوشند و لقمه ادرار فروشند .

درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش به کفر انجامد :کاد الفقر ان یکون کفرا.

اى طبل بلند بانگ در باطن هیچ

بى توشته چه تدبیر کنى دقت بسیج

روى طمع از خلق بپیچ از مردى

تسبیح هزار دانه ، بر دست مپیچ

حالی که من این سخن بگفتم عنان طاقت درویش از دست تحمل برفت ، تیغ زبان برکشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید و گفت : چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخنهای پریشان بگفتی که وهم تصور کند که تریاق اند یا کلید خزانه ارزاق ، مشتی تکبر ، مغرور ، معجب ، نفور ، مشتغل مال و نعمت ، مفتتن جاه و ثروت که سخن نگویند الا بسفاهت و نظر نکنند الا بکراهت ، علما را به گدایی منسوب کنند و فقرا را به بی سر و پای معیوب گردانند و به عزت مالی که دارند و عزت جاهی که پندارند بر تر از همه نشینند و خود را به از همه بینند و نه آن در سر دارند که سر به کسی بردارند ، بی خبر از قول حکما که گفته اند : هر که به طاقت از دیگران کم است و به نعمت بیش ، بصورت توانگرست و بمعنی درویش.

گر بى هنر به مال کند کبر بر حکیم

کون خرش شمار، و گرگا و عنبرست

تا عاقبت الامر دلیلش نماند ، ذلیلش کردم . دست تعدی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سنت جاهلان است که چون به دلیل از خصم فرومانند سلسله خصومت بجنبانند . چون آزر بت توراش که به حجت با پسر برنیامد به جنگش خاست که : لئن لم تنته لارجمنک . دشنام دادم . سقطش گفتم ، گریبانم درید ، زنخدانش گرفتم .

او در من و من در او فتاده

خلق از پى ما دوان و خندان

انگشت تعجب جهانى

از گفت و شنید ما به دندان

القصه مرافعه این سخن پیش قاضی بردیم و به حکومت عدل راضی شدیم تا حاکم مسلمانان مصلحتی جوید . قاضی چو حیلت ما بدید و منطق مابشنید گفت : ای آنکه توانگران را ثنا گفتی و بر درویشان جفا روا داشتی بدان که هر جا که گل است خارست و باخمر خمارست و بر سر گنج مارست و آنجا که در شاهوار است نهنگ مردم خوار است . لذت دنیا را لدغه اجل در پس است و نعیم بهشت را دیوار مکاره در پیش .

اگر ژاله هر قطره اى در شدى

چو خر مهره بازار از او پر شدى

مقربان حق جل و علا توانگرانند درویش سیرت و درویشانند توانگر همت و مهین توانگران آن است که غم درویشان خورد و بهین آن است که کم توانگر گیرد . و من یتوکل علی الله فهو حسبه . پس روی عتاب از من به جانب درویش آورد و گفت : ای که گفتی توانگران مشتغلند و ساهی و مست ملاهی ، نعم ، طایفه ای هستند برین صفت که بیان کردی : قاصر همت ، کافر نعمت که ببرند و بنهند و نخورند و ندهند و گر بمثل باران نبارد یا طوفان بردارد به اعتماد مکنت خویش از محنت درویش نپرسند و از خدای عزوجل نترسند و گویند :

گر از نیستى دیگرى شد هلاک

مرا هست ، بط را ز طوفان چه باک ؟

دو نان چو گلیم خویش بیرون بردند

گویند: غم گر همه عالم مردند

قومی برین نمط که شنیدی و طایفه ای خوان نعمت نهاده ودست کرم گشاده ، طالب نامند و معرفت و صاحب دنیا و آخرت ، چون بندگان حضرت پادشاه عالم عادل ، موید ، مظفر ، منصور مالک ازمه انام ، حامی ثغور اسلام ، وارث ملک سلیمان ،اعدل ملوک زمان ، مظفر الدنیا و الدین اتابک ابی بکر سعد ادام الله ایامه و نصر اعلامه.

قاضی چون سخن بدین غایت رسید وز حد قیاس ما اسب مبالغه گذرانید بمقتضای حکم قضاوت رضا دادیم و از مامضی درگذشتیم و سر و روی یکدیگر بوسه دادیم و ختم سخن برین بود .

مکن ز گردش گیتى شکایت ، اى درویش

که تیره بختى ! اگر هم برین نسق مردى

توانگرا! چو دل و دست کامرانت هست

بخور ببخش که دنیا و آخرت بردى

.

دسته‌ها
باب هفتم در تاءثير تربيت

حکایت چو دخلت نیست ، خرج آهسته تر کن

پارسازاده ای را نعمت بی کران از ترکه عمان بدست افتاد . فسق و فجور آغاز کرد و مبذری پیشه گرفت . فی الجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد . باری بنصیحتش گفتم :

ای فرزند ، دخل آب روان است و عیش آسیا گردان یعنی خرج فراوان کردن مسلم کسی را باشد که دخل معین دارد .

چو دخلت نیست ، خرج آهسته تر کن

که مى گویند ملاحان سرودى

اگر باران به کوهستان نبارد

به سالى دجله گردد، خشک رودى

عقل و ادب پیش گیر و لهو و لعب بگذار که چون نعمت سپری شود سختی بری و پشیمانی خوری . پسر از لذت نای و نوش ، این سخن در گوش نیاورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت : راحت عاجل به تشویش محنت آجل منغص کردن خلاف رای خردمندان است .

خداوندان کام و نیکبختى

چرا سختى خورند از بیم سختى ؟

برو شادى کن اى یار دل افروز

غم فردا نشاید خورد امروز

فکیف مرا که در صدر مروت نشسته باشم و عقد فتوت بسته و ذکر انعام در افواه عوام افتاده .

هر که علم شد به سخا و کرم

بند نشاید که نهد بر درم

نام نکویى چو برون شد بکوى

در نتوانى ببندى بروى

دیدم نصیحت مرا نمى پذیرد، و دم گرم در آهن سرد او بى اثر است ، ترک مناصحت او گرفتم و روی از مصاحبت بگردانیدم و قول حکما به کار بستم که گفته اند :بلغ ما علیک ، فان لم یقبلوا ما علیک .

گر چه دانى که نشنوند بگوى

هرچه دانى ز نیک و پند

زود باشد که خیره سر بینى

به دو پاى اوفتاده اندر بند

دست بر دست مى زند که دریغ

نشنیدم حدیث دانشمند

تا پس از مدتی آنچه اندیشه من بود از نکبت حالش بصورت بدیدم که پاره پاره بهم بر می دوخت و لقمه لقمه همی اندوخت. دلم از ضعف حالش بهم آمد و مروت ندیدم در چنان حالی ریش درویش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن ، پس با دل خود گفتم :

حریف سفله اندر پاى مستى

نیندیشد ز روز تنگدستى

درخت اندر بهاران برفشاند

زمستان لاجرم ، بى برگ ماند

.