باب ششم در قناعت

باب ششم در قناعت

یکی را ز مردان روشن ضمیر

یکی را ز مردان روشن ضمیر امیر ختن داد طاقی…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در قناعت

یکی نان خورش جز پیازی نداشت

یکی نان خورش جز پیازی نداشت چو دیگر کسان برگ…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در قناعت

یکی گربه در خانه ی زال بود

یکی گربه در خانه ی زال بود که برگشته ایام…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در قناعت

یکی طفل دندان برآورده بود

یکی طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فرو…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در قناعت

شنیدی که در روزگار قدیم

شنیدی که در روزگار قدیم شدی سنگ در دست ابدال…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در قناعت

شنیدم که صاحبدلی نیک

شنیدم که صاحبدلی نیک مرد یکی خانه بر قامت خویش…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در قناعت

یکی سلطنت ران صاحب شکوه

یکی سلطنت ران صاحب شکوه فرو خواست رفت آفتابش به…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در قناعت

شنیدم ز پیران شیرین سخن

شنیدم ز پیران شیرین سخن که بود اندر این شهر…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در قناعت

خدا را ندانست و طاعت نکرد

خدا را ندانست و طاعت نکرد که بر بخت و…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در قناعت

مرا حاجیی شانه ی عاج داد

مرا حاجیی شانه ی عاج داد که رحمت بر اخلاق…

بیشتر بخوانید »