باب ششم در قناعت

باب ششم در قناعت

یکی سلطنت ران صاحب شکوه

یکی سلطنت ران صاحب شکوه فرو خواست رفت آفتابش به…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در قناعت

شنیدم ز پیران شیرین سخن

شنیدم ز پیران شیرین سخن که بود اندر این شهر…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در قناعت

خدا را ندانست و طاعت نکرد

خدا را ندانست و طاعت نکرد که بر بخت و…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در قناعت

مرا حاجیی شانه ی عاج داد

مرا حاجیی شانه ی عاج داد که رحمت بر اخلاق…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در قناعت

یکی پر طمع پیش خوارزمشاه

یکی پر طمع پیش خوارزمشاه شنیدم که شد بامدادی پگاه…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در قناعت

یکی را تب آمد ز صاحبدلان

یکی را تب آمد ز صاحبدلان کسی گفت شکر بخواه…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در قناعت

من از بصره آورده ام بس عجب

من از بصره آورده ام بس عجب حدیثی که شیرین…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در قناعت

شکم صوفیی را زبون کرد و فرج

شکم صوفیی را زبون کرد و فرج دو دینار بر…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در قناعت

یکی نیشکر داشت در طیفری

یکی نیشکر داشت در طیفری چپ و راست گردیده بر…

بیشتر بخوانید »
باب ششم در قناعت

یکی را ز مردان روشن ضمیر

یکی را ز مردان روشن ضمیر امیر ختن داد طاقی…

بیشتر بخوانید »