دسته‌ها
ایرج

رشک بردن سلم بر ایرج

بر آمد برین روزگار دراز

زمانه بدل در همى داشت راز

فریدون فرزانه شد سالخورد

بباغ بهار اندر آورد گرد

برین گونه گردد سراسر سخن

شود سست نیرو چو گردد کهن‏

چو آمد بکار اندرون تیرگى

گرفتند پر مایگان خیرگى‏

بجنبید مر سلم را دل ز جاى

گونه‏تر شد بآیین و راى‏

دلش گشت غرقه بآز اندرون

باندیشه بنشست با رهنمون‏

دسته‌ها
ایرج

رفتن ایرج بسوى پدر

فرستاده سلم چون گشت باز

شهنشاه بنشست و بگشاد راز

گرامى جهانجوى را پیش خواند

همه گفتها پیش او باز راند

و را گفت کان دو پسر جنگجوى

ز خاور سوى ما نهادند روى‏

از اختر چنین استشان بهره خود

که باشند شادان بکردار بد

دگر آنکه دو کشور آبشخورست

که آن بومها را درشتى برست

برادرت چندان برادر بود

کجا مر ترا بر سر افسر بود

دسته‌ها
ایرج

رفتن ایرج به نزد برادران

یکى نامه بنوشت شاه زمین

بخاور خداى و بسالار چین‏

سر نامه کرد آفرین خداى

کجا هست و باشد همیشه بجاى

چنین گفت کین نامه پندمند

بنزد دو خورشید گشته بلند

دو سنگى دو جنگى دو شاه زمین

میان کیان چون درخشان نگین‏

از آن کو ز هر گونه دیده جهان

شده آشکارا برو بر نهان‏

گراینده تیغ و گرز گران

فروزنده نامدار افسران‏

دسته‌ها
ایرج

شکیبایى ایرج و برترى عقلش

چو تنگ اندر آمد بنزدیکشان

نبود آگه از راى تاریکشان‏

پذیره شدندش بآیین خویش

سپه سر بسر باز بردند پیش‏

چو دیدند روى برادر بمهر

یکى تازه‏تر بر گشادند چهر

دو پرخاش جوى با یکى نیک خوى

گرفتند پرسش نه بر آرزوى‏

دو دل پر ز کینه یکى دل بجاى

برفتند هر سه بپرده سراى‏

بایرج نگه کرد یک سر سپاه

که او بد سزاوار تخت و کلاه‏

بى‏آرامشان شد دل از مهر او

دل از مهر و دیده پر از چهر او

دسته‌ها
ایرج

کشته شدن ایرج بر دست برادران

چو برداشت پرده ز پیش آفتاب

سپیده بر آمد بپالود خواب‏

دو بیهوده را دل بدان کار گرم

که دیده بشویند هر دو ز شرم‏

برفتند هر دو گرازان ز جاى

نهادند سر سوى پرده سراى‏

چو از خیمه ایرج بره بنگرید

پر از مهر دل پیش ایشان دوید

برفتند با او بخیمه درون

سخن بیشتر بر چرا رفت و چون‏

بدو گفت تور ار تو از ما کهى

چرا بر نهادى کلاه مهى‏

دسته‌ها
ایرج

آگاهى یافتن فریدون از کشته شدن ایرج

فریدون نهاده دو دیده براه

سپاه و کلاه آرزومند شاه‏

چو هنگام برگشتن شاه بود

پدر زان سخن خود کى آگاه بود

همى شاه را تخت پیروزه ساخت

همى تاج را گوهر اندر نشاخت‏

پذیره شدن را بیاراستند

مى و رود و رامشگران خواستند

تبیره ببردند و پیل از درش

ببستند آذین بهر کشورش‏

بزین اندرون بود شاه و سپاه

یکى گرد تیره بر آمد ز راه‏

هیونى برون آمد از تیره گرد

نشسته برو سوگوارى بدرد

دسته‌ها
ایرج

گفتار اندر زادن دختر ایرج

بر آمد برین نیز یک چندگاه

شبستان ایرج نگه کرد شاه‏

یکى خوب چهره پرستنده دید

کجا نام او بود ماه آفرید

که ایرج برو مهر بسیار داشت

قضا را کنیزک ازو بار داشت‏

پرى چهره را بچه بود در نهان

از آن شاد شد شهریار جهان

از آن خوب رخ شد دلش پر امید

بکین پسر داد دل را نوید

چو هنگامه زادن آمد پدید

یکى دختر آمد ز ماه آفرید

جهانى گرفتند پروردنش

بر آمد بناز و بزرگى تنش‏