بر آمد برین روزگار دراز
زمانه بدل در همى داشت راز
فریدون فرزانه شد سالخورد
بباغ بهار اندر آورد گرد
برین گونه گردد سراسر سخن
شود سست نیرو چو گردد کهن
چو آمد بکار اندرون تیرگى
گرفتند پر مایگان خیرگى
بجنبید مر سلم را دل ز جاى
گونهتر شد بآیین و راى
دلش گشت غرقه بآز اندرون
باندیشه بنشست با رهنمون