چو بگذشت زان روز بد به زمان
ندیدند زنده یکى بدگمان
مگر آنک بودند گشته اسیر
روانها بغم خسته و تن بتیر
همه راه برگستوان بود و ترگ
سران را ز ترگ آمده روز مرگ
همان تیغ هندى و تیر و کمان
بهر سوى افگنده بد بدگمان
ز کشته چو دریاى خون شد زمین
بهر گوشهاى مانده اسبى بزین
همى گشت بهرام گرد سپاه
که تا کشته ز ایران که یابد براه
ازان پس بخرّاد برزین بگفت
که یک روز با رنج ما باش جفت