دسته‌ها
بهرام چوبینه

کشتن بهرام چوبینه، جادوى را

چو بگذشت زان روز بد به زمان

ندیدند زنده یکى بدگمان‏

مگر آنک بودند گشته اسیر

روانها بغم خسته و تن بتیر

همه راه برگستوان بود و ترگ

سران را ز ترگ آمده روز مرگ‏

همان تیغ هندى و تیر و کمان

بهر سوى افگنده بد بدگمان‏

ز کشته چو دریاى خون شد زمین

بهر گوشه‏اى مانده اسبى بزین‏

همى گشت بهرام گرد سپاه

که تا کشته ز ایران که یابد براه‏

ازان پس بخرّاد برزین بگفت

که یک روز با رنج ما باش جفت‏

دسته‌ها
بهرام چوبینه

بر تخت نشستن بهرام چوبینه

چو پیدا شد آن چادر قیرگون

درفشان شد اختر بچرخ اندرون‏

چو آواز دارنده پاس خاست

قلم خواست بهرام و قرطاس خواست‏

بیامد دبیر خردمند و راد

دوات و قلم پیش دانا نهاد

بدو گفت عهدى ز ایرانیان

بباید نوشتن برین پرنیان‏

که بهرام شاهست و پیروز بخت

سزاوار تاج است و زیباى تخت‏

نجوید جز از راستى در جهان

چه در آشکار و چه اندر نهان‏

دسته‌ها
بهرام چوبینه

فرستادن بهرام چوبینه، پیروز نامه را با سر ساوه شاه نزد هرمزد

شب تیره چون زلف را تاب داد

همان تاب او چشم را خواب داد

پدید آمد آن پرده آبنوس

بر آسود گیتى ز آواز کوس‏

همى گشت گردون شتاب آمدش

شب تیره را دیر یاب آمدش‏

بر آمد یکى زرد کشتى ز آب

بپالود رنج و بپالود خواب‏

سپهبد بیامد فرستاد کس

بنزدیک یاران فریادرس‏

که تا هرک شد کشته از مهتران

بزرگان ترکان و جنگ آوران‏

سرانشان ببرید یک سر ز تن

کسى را که بد مهتر انجمن‏

دسته‌ها
بهرام چوبینه

گریختن بندوى از بند بهرام

همى بود بندوى بسته چو یوز

بزندان بهرام هفتاد روز

نگهبان بندوى بهرام بود

کزان بند او نیک ناکام بود

ورا نیز بندوى بفریفتى

ببند اندر از چاره نشکیفتى‏

که از شاه ایران مشو ناامید

اگر تیره شد روز گردد سپید

اگر چه شود بخت او دیر ساز

شود بخت پیروز با خوشنواز

جهان آفرین بر تن کى‏قباد

ببخشید و گیتى بدو باز داد

نماند ببهرام هم تاج و تخت

چه اندیشد این مردم نیک بخت‏

دسته‌ها
بهرام چوبینه

رزم بهرام چوبینه با پرموده پسر ساوه شاه و گریختن پرموده به آوازه دژ

ازو چون بپرموده شد آگهى

که جوید همى تخت شاهنشهى‏

دزى داشت پرموده افراز نام

کز ان دز بدى ایمن و شادکام‏

نهاد آنچ بودش بدز در درم

ز دینار و ز گوهر و بیش و کم‏

ز جیحون گذر کرد خود با سپاه

بیامد گراز ان سوى رزمگاه‏

دو لشکر بتنگ اندر آمد بجنگ

بره بر نکردند جایى درنگ‏

بدو منزل بلخ هر دو سپاه

گزیدند شایسته دو رزمگاه‏

میان دو لشکر دو فرسنگ بود

که پهناى دشت از در جنگ بود

دگر روز بهرام جنگى برفت

بدیدار گردان پرموده تفت‏

دسته‌ها
بهرام چوبینه

آگاه شدن بهرام چوبینه از بازگشتن خسرو و نامه نوشتن به سرداران ایران

چو آمد ببهرام زین آگهى

که تازه شد آن فرّ شاهنشهى‏

همانگونه ز لشکر یکى نامجوى

نگه کرد با دانش و آب روى‏

کجا نام او بود دانا پناه

که بهرام را او بدى نیک خواه‏

دبیر سرافراز را پیش خواند

سخنهاى بایسته چندى براند

بفرمود تا نامه‏هاى بزرگ

نویسد بران مهتران سترگ‏

بگستهم و گردوى و بندوى گرد

که از مهتران نام گردى ببرد

دسته‌ها
بهرام چوبینه

پناه خواستن پرموده از بهرام چوبینه

چنین گفت زان پس که سامان جنگ

کنون نیست در کار کردن درنگ‏

یلان سینه را گفت تا سه هزار

از ان جنگیان برگزیند سوار

چهار از یلان نیز آذرگشسب

از ان جنگیان بر نشاند بر اسب‏

بفرمود تا هر کرا یافتند

بگردن زدن تیز بشتافتند

مگر نامدار از دز آید برون

چو بیند همه دشت را رود خون‏

ببد بر در دز ازین سان سه روز

چهارم چو بفروخت گیتى فروز

پیامى فرستاد پرموده را

مر آن مهتر کشور و دوده را

دسته‌ها
بهرام چوبینه

سپاه راندن بهرام چوبینه به جنگ خسرو پرویز

بیامد بنزدیک چوبینه مرد

شنیده سخنها همه یاد کرد

چو مرد جهانجوى نامه بخواند

هوا را بخواند و خرد را براند

از ان نامه‏ها ساز رفتن گرفت

بماندند ایرانیان در شگفت‏

برفتند پیران بنزدیک اوى

چو دیدند کردار تاریک اوى‏

همى گفت هر کس کز ایدر مرو

ز رفتن کهن گردد این روز نو

اگر خسرو آید بایران زمین

نبینى مگر گرز و شمشیر کین‏

دسته‌ها
بهرام چوبینه

خواستن بهرام چوبینه، گشادنامه زینهارى پرموده از هرمزد

نبشتند پس نامه سودمند

بنزدیک پیروز شاه بلند

که خاقان چین زینهارى شدست

ز جنگ درازم حصارى شدست‏

یکى مهر و منشور باید همى

بدین مژده بر سور باید همى‏

که خاقان ز ما زینهارى شود

از ان برترى سوى خوارى شود

چو نامه بیامد بنزدیک شاه

بابر اندر آورد فرخ کلاه‏

فرستاده و ایرانیان را بخواند

بر نامور تخت شاهى نشاند

بفرمود تا نامه بر خواندند

بخوننده بر گوهر افشاندند

دسته‌ها
بهرام چوبینه

شکست دادن رومیان

چو خورشید برزد سر از تیره کوه

خروشى بر آمد ز هر دو گروه‏

که گفتى زمین گشت گردان سپهر

گر از تیغها تیره شد روى مهر

بیاراسته میمن و میسره

زمین کوه گشت آهنین یک سره‏

از آواز اسپان و بانگ سپاه

بیابان همى جست بر کوه راه‏

چو بهرام جنگى بدان بنگرید

یکى خنجر آبگون برکشید

نیامد بدلش اندرون ترس و بیم

دل شیر در بیشه شد بدو نیم‏