باب هشتم در شکر بر عافیت

باب هشتم در شکر بر عافیت

بتی دیدم از عاج در سومنات

بتی دیدم از عاج در سومنات مرصع چو در جاهلیت…

بیشتر بخوانید »
باب هشتم در شکر بر عافیت

نفس می نیارم زد از شکر دوست

نفس می نیارم زد از شکر دوست که شکری ندانم…

بیشتر بخوانید »
باب هشتم در شکر بر عافیت

جوانی سر از رأی مادر بتافت

جوانی سر از رأی مادر بتافت دل دردمندش به آذر…

بیشتر بخوانید »
باب هشتم در شکر بر عافیت

ملک زاده ای ز اسب ادهم فتاد

ملک زاده ای ز اسب ادهم فتاد به گردن درش…

بیشتر بخوانید »
باب هشتم در شکر بر عافیت

شنیدم که پیری پسر را به خشم

شنیدم که پیری پسر را به خشم ملامت همی کرد…

بیشتر بخوانید »
باب هشتم در شکر بر عافیت

شب از بهر آسایش تست و روز

شب از بهر آسایش تست و روز مه روشن و…

بیشتر بخوانید »
باب هشتم در شکر بر عافیت

نداند کسی قدر روز خوشی

نداند کسی قدر روز خوشی مگر روزی افتد به سختی…

بیشتر بخوانید »
باب هشتم در شکر بر عافیت

شنیدم که طغرل شبی در خزان

شنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد بر هندوئی…

بیشتر بخوانید »
باب هشتم در شکر بر عافیت

یکی را عسس دست بر بسته بود

یکی را عسس دست بر بسته بود همه شب پریشان…

بیشتر بخوانید »
باب هشتم در شکر بر عافیت

برهنه تنی یک درم وام کرد

برهنه تنی یک درم وام کرد تن خویش را کسوتی…

بیشتر بخوانید »