دسته‌ها
فریدون

فرستادن فریدون جندل را به یمن

ز سالش چو یک پنجه اندر کشید

سه فرزندش آمد گرامى پدید

ببخت جهاندار هر سه پسر

سه خسرو نژاد از در تاج زر

ببالا چو سرو و برخ چون بهار

بهر چیز ماننده شهریار

از این سه دو پاکیزه از شهر ناز

یکى کهتر از خوب چهر ارنواز

پدر نوز ناکرده از ناز نام

همى پیش پیلان نهادند گام‏

فریدون از آن نامداران خویش

یکى را گرانمایه‏تر خواند پیش‏

دسته‌ها
فریدون

فریدون‏

فریدون چو شد بر جهان کامگار

ندانست جز خویشتن شهریار

برسم کیان تاج و تخت مهى

بیاراست با کاخ شاهنشهى‏

بروز خجسته سر مهر ماه

بسر بر نهاد آن کیانى کلاه‏

زمانه بى‏اندوه گشت از بدى

گرفتند هر کس ره ایزدى‏

دل از داوریها بپرداختند

بآیین یکى جشن نو ساختند

نشستند فرزانگان شادکام

گرفتند هر یک ز یاقوت جام‏

مى‏ء روشن و چهره شاه نو

جهان نو ز داد و سر ماه نو

دسته‌ها
فریدون

بند کردن فریدون ضحاک را

جهاندار ضحاک ازان گفت‏گوى

بجوش آمد و زود بنهاد روى‏

چو شب گردش روز پرگار زد

فروزنده را مهره در قار زد

بفرمود تا بر نهادند زین

بران بادپایان باریک بین‏

بیامد دمان با سپاهى گران

همه نرّه دیوان جنگ آوران‏

ز بى‏راه مر کاخ را بام و در

گرفت و بکین اندر آورد سر

سپاه فریدون چو آگه شدند

همه سوى آن راه بى‏ره شدند

ز اسپان جنگى فرو ریختند

در آن جاى تنگى بر آویختند

دسته‌ها
فریدون

داستان فریدون با کارگزار ضحاک

چو کشور ز ضحاک بودى تهى

یکى مایه‏ور بد بسان رهى‏

که او داشتى گنج و تخت و سراى

شگفتى بدل سوزگى کدخداى‏

ورا کندرو خواندندى بنام

بکندى زدى پیش بیداد گام‏

بکاخ اندر آمد دوان کند رو

در ایوان یکى تاجور دید نو

نشسته بآرام در پیشگاه

چو سرو بلند از برش گرد ماه‏

ز یک دست سرو سهى شهرناز

بدست دگر ماه روى ارنواز

دسته‌ها
فریدون

دیدن فریدون دختران جمشید را

طلسمى که ضحاک سازیده بود

سرش باسمان بر فرازیده بود

فریدون ز بالا فرود آورید

که آن جز بنام جهاندار دید

و زان جادوان کاندر ایوان بدند

همه نامور نرّه دیوان بدند

سرانشان بگرز گران کرد پست

نشست از بر گاه جادو پرست‏

نهاد از بر تخت ضحاک پاى

کلاه کئى جست و بگرفت جاى‏

برون آورید از شبستان اوى

بتان سیه موى و خورشید روى‏

دسته‌ها
فریدون

پیروزى فریدون بر ضحاک و دست یافتن بر گنجهاى آن

چو آمد بنزدیک اروند رود

فرستاد زى رودبانان درود

بران رودبان گفت پیروز شاه

که کشتى بر افگن هم اکنون براه‏

مرا با سپاهم بدان سو رسان

از اینها کسى را بدین سو ممان‏

بدان تا گذر یابم از روى آب

بکشتى و زورق هم اندر شتاب‏

نیاورد کشتى نگهبان رود

نیامد بگفت فریدون فرود

چنین داد پاسخ که شاه جهان

چنین گفت با من سخن در نهان‏

که مگذار یک پشه را تا نخست

جوازى بیابى و مهرى درست‏

فریدون چو بشنید شد خشمناک

از ان ژرف دریا نیامدش باک‏

هم آنگه میان کیانى ببست

بر ان باره تیزتک بر نشست‏

دسته‌ها
فریدون

رفتن فریدون به جنگ ضحاک

فریدون بخورشید بر برد سر

کمر تنگ بستش بکین پدر

برون رفت خرّم بخرداد روز

بنیک اختر و فال گیتى فروز

سپاه انجمن شد بدرگاه او

بابر اندر آمد سر گاه او

بپیلان گردون کش و گاومیش

سپه را همى توشه بردند پیش‏

کیانوش و پر مایه بر دست شاه

چو کهتر برادر ورا نیک خواه‏

همى رفت منزل بمنزل چو باد

سرى پر ز کینه دلى پر ز داد

باروند رود اندر آورد روى

چنانچون بود مرد دیهیم جوى‏

دسته‌ها
فریدون

پرسیدن فریدون نژاد خود را از مادر

چو بگذشت از ان بر فریدون دو هشت

ز البرز کوه اندر آمد بدشت‏

بر مادر آمد پژوهید و گفت

که بگشاى بر من نهان از نهفت‏

بگو مر مرا تا که بودم پدر

کیم من ز تخم کدامین گهر

چه گویم کیم بر سر انجمن

یکى دانشى داستانم بزن

فرانک بدو گفت کاى نامجوى

بگویم ترا هر چه گفتى بگوى‏

تو بشناس کز مرز ایران زمین

یکى مرد بد نام او آبتین‏

ز تخم کیان بود و بیدار بود

خردمند و گرد و بى‏آزار بود

دسته‌ها
فریدون

اندر زادن فریدون

بر آمد برین روزگار دراز

کشید اژدهافش بتنگى فراز

خجسته فریدون ز مادر بزاد

جهان را یکى دیگر آمد نهاد

ببالید برسان سرو سهى

همى تافت زو فرّ شاهنشهى‏

جهانجوى با فرّ جمشید بود

بکردار تابنده خورشید بود

جهان را چو باران ببایستگى

روان را چو دانش بشایستگى‏

بسر بر همى گشت گردان سپهر

شده رام با آفریدون بمهر

همان گاوکش نام بر مایه بود

ز گاوان ورا برترین پایه بود

دسته‌ها
فریدون

رفتن پسران فریدون نزد شاه یمن

سوى خانه رفتند هر سه چو باد

شب آمد بخفتند پیروز و شاد

چو خورشید زد عکس بر آسمان

پراگند بر لاژورد ارغوان

برفتند و هر سه بیاراستند

ابا خویشتن موبدان خواستند

کشیدند بالشکرى چون سپهر

همه نامداران خورشید چهر

چو از آمدنشان شد آگاه سرو

بیاراست لشکر چو پرّ تذرو

فرستادشان لشکرى گشن پیش

چه بیگانه فرزانگان و چه خویش‏