دسته‌ها
باب نهم در توبه و راه صواب

همی یادم آید ز عهد صغر

همی یادم آید ز عهد صغر

که عیدی برون آمدم با پدر

به بازیچه مشغول مردم شدم

در آشوب خلق از پدر گم شدم

برآوردم از بی قراری خروش

پدر ناگهانم بمالید گوش

که ای شوخ چشم آخرت چند بار

بگفتم که دستم ز دامن مدار

به تنها نداند شدن طفل خرد

که نتواند او راه نادیده برد

تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر

برو دامن راه دانان بگیر

مکن با فرومایه مردم نشست

چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست

به فتراک پاکان درآویز چنگ

که عارف ندارد ز در یوزه ننگ

مریدان به قوت ز طفلان کمند

مشایخ چو دیوار مستحکمند

بیاموز رفتار از آن طفل خرد

که چون استعانت به دیوار برد

ز زنجیر ناپارسایان برست

که درحلقه ی پارسایان نشست

اگر حاجتی داری این حلقه گیر

که سلطان از این در ندارد گزیر

برو خوشه چین باش سعدی صفت

که گردآوری خرمن معرفت

.

دسته‌ها
باب هفتم در عالم تربیت

یکی صورتی دید صاحب جمال

یکی صورتی دید صاحب جمال

بگردیدش از شورش عشق حال

برانداخت بیچاره چندین عرق

که شبنم بر آرد بهشتی ورق

گذر کرد بقراط بر وی سوار

بپرسید کاین را چه افتاد کار؟

کسی گفتش این عابدی پارساست

که هرگز خطائی ز دستش نخاست

رود روز و شب در بیابان و کوه

ز صحبت گریزان، ز مردم ستوه

ربوده است خاطر فریبی دلش

فرو رفته پای نظر در گلش

چو آید ز خلقش ملامت به گوش

بگرید که چند از ملامت؟ خموش

مگوی اربنالم که معذور نیست

که فریادم از علتی دور نیست

نه این نقش دل می رباید ز دست

دل آن می رباید که این نقش بست

شنید این سخن مرد کار آزمای

کهنسال پرورده ی پخته رای

بگفت ارچه صیت نکویی رود

نه با هر کسی هرچه گویی رود

نگارنده را خو همین نقش بود

که شوریده را دل بیغما ربود؟

چرا طفل یک روزه هوشش نبرد؟

که در صنع دیدن چه بالغ چه خرد

محقق همان بیند اندر ابل

که در خوبرویان چین و چگل

نقابی است هر سطر من زین کتیب

فرو هشته بر عارضی دل فریب

معانی است در زیر حرف سیاه

چو در پرده معشوق و در میغ ماه

در اوقات سعدی نگنجد ملال

که دارد پس پرده چندین جمال

مرا کاین سخنهاست مجلس فروز

جو آتش در او روشنایی و سوز

نرنجم ز خصمان اگر برطپند

کز این آتش پارسی در تبند

اگر در جهان از جهان رسته ای است

در از خلق بر خویشتن بسته ای است

کس از دست جور زبانها نرست

اگر خودنمای است و گر حق پرست

اگر بر پری چون ملک ز آسمان

به دامن در آویزدت بد گمان

به کوشش توان دجله را پیش بست

نشاید زبان بداندیش بست

فراهم نشینند تردامنان که این

زهد خشک است و آن دام نان

تو روی از پرستیدن حق مپیچ

بهل تا نگیرند خلقت به هیچ

چو راضی شد از بنده یزدان پاک

گر اینها نگردند راضی چه باک؟

بد اندیش خلق از حق آگاه نیست

ز غوغای خلقش به حق راه نیست

ازان ره به جایی نیاورده اند

که اول قدم پی غلط کرده اند

دو کس بر حدیثی گمارند گوش

از این تا بدان، ز اهرمن تا سروش

یکی پند گیرد دگر ناپسند

نپردازد از حرف گیری به پند

فرومانده در کنج تاریک جای

چه دریابد از جام گیتی نمای؟

مپندار اگر شیر و گر روبهی

کز اینان به مردی و حلیت رهی

اگر کنج خلوت گزیند کسی

که پروای صحبت ندارد بسی

مذمت کنندش که زرق است و ریو

ز مردم چنان می گریزد که دیو

وگر خنده روی است و آمیزگار

عفیفش ندانند و پرهیزگار

غنی را به غیبت بکاوند پوست

که فرعون اگر هست در عالم اوست

وگر بینوایی بگرید به سوز

نگون بخت خوانندش و تیره روز

وگر کامرانی در آید ز پای

غنیمت شمارند و فضل خدای

که تا چند از این جاه و گردن کشی؟

خوشی را بود در قفا ناخوشی

و گر تنگدستی تنک مایه ای

سعادت بلندش کند پایه ای

بخایندش از کینه دندان به زهر

که دون پرورست این فرومایه دهر

چو بینند کاری به دستت درست

حریصت شمارند و دنیا پرست

وگر دست همت بداری ز کار

گدا پیشه خوانندت و پخته خوار

اگر ناطقی طبل پر یاوه ای

وگر خامشی نقش گرمابه ای

تحمل کنان را نخوانند مرد

که بیچاره از بیم سر برنکرد

وگر در سرش هول و مردانگی است

گریزند از او کاین چه دیوانگی است؟!

تعنت کنندش گر اندک خوری است

که مالش مگر روزی دیگری است

وگر نغز و پاکیزه باشد خورش

شکم بنده خوانند و تن پرورش

وگر بی تکلف زید مالدار

که زینت بر اهل تمیزست عار

زبان در نهندش به ایذا چو تیغ

که بدبخت زر دارد از خود دریغ

و گر کاخ و ایوان منقش کند

تن خویش را کسوتی خوش کند

به جان آید از طعنه بر وی زنان

که خود را بیاراست همچون زنان

اگر پارسایی سیاحت نکرد سفر

کردگانش نخوانند مرد

که نارفته بیرون ز آغوش زن

کدامش هنر باشد و رای و فن؟

جهاندیده را هم بدرند پوست

که سرگشته ی بخت برگشته اوست

گرش حظ از اقبال بودی و بهر

زمانه نراندی ز شهرش به شهر

غَرَب را نکوهش کند خرده بین

که می رنجد از خفت و خیزش زمین

وگر زن کند گوید از دست دل

به گردن در افتاد چون خر به گل

نه از جور مردم رهد زشت روی

نه شاهد ز نا مردم زشت گوی

گرت برکند خشم روزی ز جای

سراسیمه خوانندت و تیره رای

وگر برد باری کنی از کسی

بگویند غیرت ندارد بسی

سخی را به اندرز گویند بس

که فردا دو دستت بود پیش و پس

وگر قانع و خویشت ندار گشت

به تشنیع خلقی گرفتار گشت

که همچون پدر خواهد این سفله مرد

که نعمت رها کرد و حسرت ببرد

.

دسته‌ها
باب هفتم در عالم تربیت

شنیدم که دزدی درآمد ز دشت

شنیدم که دزدی درآمد ز دشت

به دروازه ی سیستان برگذشت

بدزدید بقال از او نیم دانگ

برآورد دزد سیه کار بانگ:

خدایا تو شب رو به آتش مسوز

که ره می زند سیستانی به روز

.

دسته‌ها
باب هشتم در شکر بر عافیت

یکی را عسس دست بر بسته بود

یکی را عسس دست بر بسته بود

همه شب پریشان و دلخسته بود

به گوش آمدش در شب تیره رنگ

که شخصی همی نالد از دست تنگ

شنید این سخن دزد مغلول و گفت

ز بیچارگی چند نالی؟ بخفت

برو شکر یزدان کن ای تنگدست

که دستت عسس تنگ بر هم نبست

مکن ناله از بینوایی بسی

چو بینی ز خود بینواتر کسی

.

دسته‌ها
باب نهم در توبه و راه صواب

یکی غله مرداد مه توده کرد

یکی غله مرداد مه توده کرد

ز تیمار دی خاطر آسوده کرد

شبی مست شد و آتشی برفروخت

نگون بخت کالیوه، خرمن بسوخت

دگر روز در خوشه چیدن نشست

که یک جو ز خرمن نماندش به دست

چو سرگشته دیدند درویش را

یکی گفت پرورده ی خویش را

نخواهی که باشی چنین تیره روز

به دیوانگی خرمن خود مسوز

گر از دست شد عمرت اندر بدی

تو آنی که در خرمن آتش زدی

فضیحت بود خوشه اندوختن

پس از خرمن خویشتن سوختن

مکن جان من، تخم دین ورز و داد

مده خرمن نیک نامی به باد

چو برگشته بختی در افتد به بند

از او نیک بختان بگیرند پند

تو پیش از عقوبت در عفو کوب

که سودی ندارد فغان زیر چوب

برآر از گریبان غفلت سرت

که فردا نماند خجل در برت

یکی متفق بود بر منکری

گذر کرد بر وی نکو محضری

نشست از خجالت عرق کرده روی

که آیا خجل گشتم از شیخ کوی!

شنید این سخن پیر روشن روان

بر او بربشورید و گفت ای جوان

نیاید همی شرمت از خویشتن

که حق حاضر و شرم داری ز من؟

نیاسایی از جانب هیچ کس

برو جانب حق نگه دار و بس

چنان شرم دار از خداوند خویش

که شرمت ز بیگانگان است و خویش

.

دسته‌ها
باب هفتم در عالم تربیت

عضد را پسر سخت رنجور بود

عضد را پسر سخت رنجور بود

شکیب از نهاد پدر دور بود

یکی پارسا گفتش از روی پند

که بگذار مرغان وحشی ز بند

قفسهای مرغ سحر خوان شکست

که در بند ماند چو زندان شکست؟

نگه داشت بر طاق بستان سرای

یکی نامور بلبل خوش سرای

پسر صبحدم سوی بستان شتافت

جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت

بخندید کای بلبل خوش نفس

تو از گفت خود مانده ای در قفس

ندارد کسی با تو ناگفته کار

ولیکن چو گفتی دلیلش بیار

چو سعدی که چندی زبان بسته بود

ز طعن زبان آوران رسته بود

کسی گیرد آرام دل در کنار

که از صحبت خلق گیرد کنار

مکن عیب خلق، ای خردمند، فاش

به عیب خود از خلق مشغول باش

چو باطل سرایند مگمار گوش

چو بی ستر بینی بصیرت بپوش

.

دسته‌ها
باب هفتم در عالم تربیت

یکی گفت با صوفیی در صفا

یکی گفت با صوفیی در صفا

ندانی فلانت چه گفت از قفا؟

بگفتا خموش، ای برادر، بخفت

ندانسته بهتر که دشمن چه گفت

کسانی که پیغام دشمن برند

ز دشمن همانا که دشمن ترند

کسی قول دشمن نیارد به دوست

جز آن کس که در دشمنی یار اوست

نیارست دشمن جفا گفتنم

چنان کز شنیدن بلرزد تنم

تو دشمن تری کاوری بر دهان

که دشمن چنین گفت اندر نهان

سخن چین کند تازه جنگ قدیم

به خشم آورد نیک مرد سلیم

ازان همنشین تا توانی گریز

که مر فتنه ی خفته را گفت خیز

سیه چال و مرد اندر او بسته پای

به از فتنه از جای بردن به جای

میان دو تن جنگ چون آتش است

سخن چین بدبخت هیزم کش است

.

دسته‌ها
باب هشتم در شکر بر عافیت

برهنه تنی یک درم وام کرد

برهنه تنی یک درم وام کرد

تن خویش را کسوتی خام کرد

بنالید کاین طالع بَد لگام

به گرما بپختم در این زیر خام

چو ناپخته آمد ز سختی به جوش

یکی گفتش از چاه زندان، خموش

بجای آور، ای خام، شکر خدای

که چون ما نه ای خام بر دست و پای

.

دسته‌ها
باب نهم در توبه و راه صواب

زلیخا چو گشت از می عشق مست

زلیخا چو گشت از می عشق مست

به دامان یوسف درآویخت دست

چنان دیو شهوت رضا داده بود

که چون گرگ در یوسف افتاده بود

بتی داشت بانوی مصر از رخام

بر او معتکف بامدادان و شام

در آن لحظه رویش بپوشید و سر

مبادا که زشت آیدش در نظر

غم آلوده یوسف به کنجی نشست

به سر بر ز نفس ستمکاره دست

زلیخا دو دستش ببوسید و پای

که ای سست پیمان سرکش درآی

به سندان دلی روی در هم مکش

به تندی پریشان مکن وقت خوش

روان گشتش از دیده بر چهره جوی

که برگرد و ناپاکی از من مجوی

تو از روی سنگی شدی شرمسار

مرا شرم ناید ز پروردگار

چه سود از پشیمانی آید به کف

چو سرمایه ی عمر کردی تلف؟

شراب از پی سرخ رویی خورند

وز او عاقبت زرد رویی برند

به عذرآوری خواهش امروز کن

که فردا نماند مجال سخن

.

دسته‌ها
باب هفتم در عالم تربیت

غلامی به مصر اندرم بنده بود

غلامی به مصر اندرم بنده بود

که چشم از حیا در برافکنده بود

کسی گفت هیچ این پسر عقل و هوش

ندارد بمالش به تأدیب گوش

شبی برزدم بانگ بر وی درشت

هم او گفت مسکین بجورش بکشت

که یارد به کنج سلامت نشست؟

که پیغمبر از خبث ایشان نرست

خدا را که مانند و انباز و جفت

ندارد، شنیدی که ترسا چه گفت؟

رهایی نیابد کس از دست کس

گرفتار را چاره صبرست و بس

.