دسته‌ها
خسرو و شيرين

گفتار اندر داستان خسرو و شیرین

کهن گشته این نامه باستان

ز گفتار و کردار آن راستان‏

همى نو کنم گفته‏ها زین سخن

ز گفتار بیدار مرد کهن‏

بود بیست شش بار بیور هزار

سخنهاى شایسته و غمگسار

نبیند کسى نامه پارسى

نوشته بابیات صد بار سى‏

اگر باز جویى درو بیست بد

همانا که کم باشد از پانصد

چنین شهریارى و بخشنده‏یى

بگیتى ز شاهان درخشنده‏یى‏

دسته‌ها
خسرو و شيرين

رفتن خسرو به شکار و دیدن شیرین و فرستادن به شبستان خود

چنان بُد که یک روز پرویز شاه

همى آرزو کرد نخچیرگاه‏

بیاراست برسان شاهنشهان

که بودند ازو پیشتر در جهان‏

چو بالاى سیصد بزرّین ستام

ببردند با خسرو نیک نام‏

هزار و صد و شست خسرو پرست

پیاده همى رفت ژوپین بدست‏

هزار و چهل چوب و شمشیر داشت

که دیباى در بر زره زیر داشت‏

پس اندر بدى پانصد بازدار

هم از واشه و چرغ و شاهین کار

ازان پس برفتند سیصد سوار

پس بازداران با یوز دار

دسته‌ها
خسرو و شيرين

پند دادن بزرگان، خسرو را

چو آگاهى آمد ز خسرو براه

بنزد بزرگان و نزد سپاه‏

که شیرین بمشکوى خسرو شدست

کهن بود کار جهان نو شدست‏

همه شهر زان کار غمگین شدند

پر اندیشه و درد و نفرین شدند

نرفتند نزدیک خسرو سه روز

چهارم چو بفروخت گیتى فروز

فرستاد خسرو مهان را بخواند

بگاه گرانمایگان بر نشاند

بدیشان چنین گفت کاین روز چند

ندیدم شما را شدم مستمند

بیازردم از بهر آزارتان

پر اندیشه گشتم ز تیمارتان‏

دسته‌ها
خسرو و شيرين

کشتن شیرین، مریم را و بند کردن خسرو شیروى را

ازان پس فزون شد بزرگى شاه

که خورشید شد آن کجا بود ماه‏

همه روز با دخت قیصر بدى

همو بر شبستانش مهتر بدى‏

ز مریم همى بود شیرین بدرد

همیشه ز رشکش دو رخساره زرد

بفرجام شیرین ورا زهر داد

شد آن نامور دخت قیصر نژاد

ازان چاره آگه نبد هیچ کس

که او داشت آن راز تنها و بس‏

چو سالى بر آمد که مریم بمرد

شبستان زرّین بشیرین سپرد