دسته‌ها
رستم

بازگشتن رستم به ایران زمین

چو ببرید رستم سر دیو پست

بران باره پیل پیکر نشست‏

به پیش اندر آورد یک سر گله

بنه هرچ کردند ترکان یله‏

همى رفت با پیل و با خواسته

وزو شد جهان یک سر آراسته‏

زره چون بشاه آمد این آگهى

که برگشت رستم بدان فرهى‏

از ایدر میان را بدان کرد بند

کجا گور گیرد بخمّ کمند

کنون دیو و پیل آمدستش بچنگ

بخشکى پلنگ و بدریا نهنگ‏

نیابد گذر شیر بر تیغ اوى

همان دیو و هم مردم کینه جوى‏

پذیره شدن را بیاراست شاه

بسر بر نهادند گردان کلاه‏

دسته‌ها
رستم

آمدن افراسیاب به دیدار اسپان خویش و کشتن رستم اکوان دیو را

چو باد از شگفتى هم اندر شتاب

بدیدار اسپ آمد افراسیاب‏

بجایى که هر سال چوپان گله

بران دشت و آن آب کردى یله‏

خود و دو هزار از یل نامدار

رسیدند تازان بران مرغزار

ابا باده و رود و گردان بهم

بدان تا کند بر دل اندیشه کم‏

چو نزدیک آن مرغزاران رسید

ز اسپان و چوپان نشانى ندید

یکایک خروشیدن آمد ز دشت

همه اسپ یک بر دگر بر گذشت‏

ز خاک پى رخش بر سرکشان

پدید آمد از دور پیدا نشان‏

دسته‌ها
رستم

افگندن اکوان دیو، رستم را به دریا

چو اکوانش از دور خفته بدید

یکى باد شد تا بر او رسید

زمین گرد ببرید و برداشتش

ز هامون بگردون بر افراشتش‏

غمى شد تهمتن چو بیدار شد

سر پر خرد پر ز پیکار شد

چو رستم بجنبید بر خویشتن

بدو گفت اکوان که اى پیل تن‏

یکى آرزو کن که تا از هوا

کجات آید افگندن اکنون هوا

سوى آبت اندازم ار سوى کوه

کجا خواهى افتاد دور از گروه‏

چو رستم بگفتار او بنگرید

هوا در کف دیو واژونه دید

دسته‌ها
رستم

جستن رستم، دیو را

برون شد بنخچیر چون نرّه شیر

کمندى بدست اژدهایى بزیر

بدشتى کجا داشت چوپان گله

و زان سو گذر داشت گور یله‏

سه روزش همى جست در مرغزار

همى کرد بر گرد اسپان شکار

چهارم بدیدش گرازان بدشت

چو باد شمالى برو بر گذشت‏

درخشنده زرّین یکى باره بود

بچرم اندرون زشت پتیاره بود

برانگیخت رخش دلاور ز جاى

چو تنگ اندر آمد دگر شد براى‏

چنین گفت کین را نباید فگند

بباید گرفتن بخمّ کمند

دسته‌ها
داستان رستم و سهراب

پایان داستان سهراب : بازگشتن رستم به زابلستان‏

و زان جایگه شاه لشکر براند

به ایران خرامید و رستم بماند

بدان تا زواره بیاید ز راه

بدو آگهى آورد زان سپاه‏

چو آمد زواره سپیده دمان

سپه راند رستم هم اندر زمان‏

پس آنگه سوى زابلستان کشید

چو آگاهى از وى بدستان رسید

همه سیستان پیش باز آمدند

برنج و بدرد و گداز آمدند

چو تابوت را دید دستان سام

فرود آمد از اسپ زرّین ستام‏

تهمتن پیاده همى رفت پیش

دریده همه جامه دل کرده ریش‏

دسته‌ها
داستان رستم و سهراب

زارى کردن رستم بر سهراب‏

بفرمود رستم که تا پیش کار

یکى جامه افگند بر جویبار

جوان را بران جامه آن جایگاه

بخوابید و آمد بنزدیک شاه‏

گو پیل تن سر سوى راه کرد

کس آمد پسش زود و آگاه کرد

که سهراب شد زین جهان فراخ

همى از تو تابوت خواهد نه کاخ‏

پدر جست و بر زد یکى سرد باد

بنالید و مژگان بهم بر نهاد

پیاده شد از اسپ رستم چو باد

بجاى کله خاک بر سر نهاد

همى گفت زار اى نبرده جوان

سر افراز و از تخمه پهلوان‏

دسته‌ها
داستان رستم و سهراب

نوشدارو خواستن رستم از کاوس‏

بگودرز گفت آن زمان پهلوان

کز ایدر برو زود روشن روان‏

پیامى ز من پیش کاؤس بر

بگویش که ما را چه آمد بسر

بدشنه جگرگاه پور دلیر

دریدم که رستم مماناد دیر

گرت هیچ یادست کردار من

یکى رنجه کن دل بتیمار من‏

ازان نوشدارو که در گنج تست

کجا خستگان را کند تن درست‏

بنزدیک من با یکى جام مى

سزد گر فرستى هم اکنون بپى‏

دسته‌ها
داستان رستم و سهراب

کشته شدن سهراب به دست رستم‏

دگر باره اسپان ببستند سخت

بسر بر همى گشت بد خواه بخت‏

بکشتى گرفتن نهادند سر

گرفتند هر دو دوال کمر

هر آنگه که خشم آورد بخت شوم

کند سنگ خارا بکردار موم‏

سر افراز سهراب با زور دست

تو گفتى سپهر بلندش ببست‏

غمى بود رستم بیازید چنگ

گرفت آن برو یال جنگى پلنگ‏

خم آورد پشت دلیر جوان

زمانه بیامد نبودش توان‏

دسته‌ها
داستان رستم و سهراب

افگندن سهراب رستم را

چو خورشید تابان بر آورد پر

سیه زاغ پرّان فرو برد سر

تهمتن بپوشید ببر بیان

نشست از بر ژنده پیل ژیان‏

کمندى بفتراک بر بست شست

یکى تیغ هندى گرفته بدست‏

بیامد بران دشت آوردگاه

نهاده بسر بر ز آهن کلاه‏

همه تلخى از بهر بیشى بود

مبادا که با آز خویشى بود

و زان روى سهراب با انجمن

همى مى‏گسارید با رودزن‏

بهومان چنین گفت کین شیر مرد

که با من همى گردد اندر نبرد

دسته‌ها
داستان رستم و سهراب

بازگشتن رستم و سهراب به لشگرگاه‏

برفتند و روى هوا تیره گشت

ز سهراب گردون همى خیره گشت‏

تو گفتى ز جنگش سرشت آسمان

نیارامد از تاختن یک زمان‏

و گر باره زیر اندرش آهنست

شگفتى روانست و رویین تنست‏

شب تیره آمد سوى لشکرش

میان سوده از جنگ و از خنجرش‏

بهومان چنین گفت کامروز هور

بر آمد جهان کرد پر جنگ و شور

شما را چه کرد آن سوار دلیر

که یال یلان داشت و آهنگ شیر