باب چهارم در تواضع

باب چهارم در تواضع

شکر خنده ای انگبین می فروخت

شکر خنده ای انگبین می فروخت که دلها ز شیرینیش…

بیشتر بخوانید »
باب چهارم در تواضع

شنیدم که لقمان سیه فام بود

شنیدم که لقمان سیه فام بود نه تن پرور و…

بیشتر بخوانید »
باب چهارم در تواضع

شنیدم که فرزانه ای حق پرست

شنیدم که فرزانه ای حق پرست گریبان گرفتش یکی رند…

بیشتر بخوانید »
باب چهارم در تواضع

جوانی خردمند پاکیزه بوم

جوانی خردمند پاکیزه بوم ز دریا برآمد به در بند…

بیشتر بخوانید »
باب چهارم در تواضع

سگی پای صحرا نشینی گزید

سگی پای صحرا نشینی گزید به خشمی که زهرش ز…

بیشتر بخوانید »
باب چهارم در تواضع

شنیدم که در دشت صنعا جنید

شنیدم که در دشت صنعا جنید سگی دید بر کنده…

بیشتر بخوانید »
باب چهارم در تواضع

بزرگی هنرمند آفاق بود

بزرگی هنرمند آفاق بود غلامش نکوهیده اخلاق بود از این…

بیشتر بخوانید »
باب چهارم در تواضع

شنیدم که وقتی سحرگاه عید

شنیدم که وقتی سحرگاه عید ز گرمابه آمد برون با…

بیشتر بخوانید »
باب چهارم در تواضع

کسی راه معروف کرخی بجست

کسی راه معروف کرخی بجست که بنهاد معروفی از سر…

بیشتر بخوانید »
باب چهارم در تواضع

یکی بربطی در بغل داشت مست

یکی بربطی در بغل داشت مست به شب در سر…

بیشتر بخوانید »