دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

جان بیژن خواستن پیران از افراسیاب

ببخشود یزدان جوانیش را

بهم بر شکست آن گمانیش را

کننده همى کند جاى درخت

پدید آمد از دور پیران ز بخت‏

چو پیران ویسه بدانجا رسید

همه راه ترک کمر بسته دید

یکى دار بر پاى کرده بلند

کمندى برو بسته چون پاى بند

ز ترکان بپرسید کین دار چیست

در شاه را از در دار کیست‏

بدو گفت گرسیوز این بیژنست

از ایران کجا شاه را دشمنست‏

بزد اسب و آمد بر بیژنا

جگر خسته دیدش برهنه تنا

دو دست از پس پشت بسته چو سنگ

دهن خشک و رفته ز رخساره رنگ‏

دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

بردن گرسیوز بیژن را پیش افراسیاب

چو گرسیوز آمد بنزدیک در

از ایوان خروش آمد و نوش و خور

غریویدن چنگ و بانگ رباب

برآمد ز ایوان افراسیاب‏

سواران در و بام آن کاخ شاه

گرفتند و هر سو ببستند راه‏

چو گرسیوز آن کاخ در بسته دید

مى و غلغل نوش پیوسته دید

سواران گرفتند گرد اندرش

چو سالار شد سوى بسته درش‏

بزد دست و برکند بندش ز جاى

بجست از میان در اندر سراى‏

بیامد بنزدیک آن خانه زود

کجا پیشگه مرد بیگانه بود

دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

بردن منیژه بیژن را به کاخ خود

چو هنگام رفتن فراز آمدش

بدیدار بیژن نیاز آمدش‏

بفرمود تا داروى هوشبر

پرستنده آمیخت با نوش بر

بدادند مر بیژن گیو را

مر آن نیک دل نامور نیو را

منیژه چو بیژن دژم روى ماند

پرستندگان را بر خویش خواند

عمارى بسیچید رفتن براه

مر آن خفته را اندر آن جایگاه‏

ز یک سو نشستنگه کام را

دگر ساخته جاى آرام را

بگسترد کافور بر جاى خواب

همى ریخت بر چوب صندل گلاب‏

چو آمد بنزدیک شهر اندرا

بپوشید بر خفته بر چادرا

دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

آمدن بیژن به سراپرده منیژه

نماند آنگهى جایگاه سخن

خرامید زان سایه سرو بن‏

سوى خیمه دخت آزاده خوى

پیاده همى گام زد بآرزوى‏

بپرده در آمد چو سرو بلند

میانش بزرّین کمر کرده بند

منیژه بیامد گرفتش ببر

گشاد از میانش کیانى کمر

بپرسیدش از راه و رنج دراز

که با تو که آمد بجنگ گراز

چرا این چنین روى و بالا و برز

برنجانى اى خوب چهره بگرز

بشستند پایش بمشک و گلاب

گرفتند زان پس بخوردن شتاب‏

دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

رفتن بیژن به دیدن منیژه دختر افراسیاب

برفتند هر دو براه دراز

یکى از نوشته دگر کینه ساز

میان دو بیشه بیک روزه راه

فرود آمد آن گرد لشکر پناه‏

بدان مرغزاران ارمان دو روز

همى شاد بودند با باز و یوز

چو دانست گرگین که آمد عروس

همه دشت ازو شد چو چشم خروس‏

ببیژن پس آن داستان برگشاد

و زان جشن و رامش بسى کرد یاد

بگرگین چنین گفت پس بیژنا

که من پیشتر سازم این رفتنا

شوم بزمگه را ببینم ز دور

که ترکان همى چون بسیچند سور

دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

فریب دادن گرگین، بیژن را

بداندیش گرگین شوریده رفت

ز یک سوى بیشه در آمد چو تفت‏

همه بیشه آمد بچشمش کبود

برو آفرین کرد و شادى نمود

بدلش اندر آمد ازان کار درد

ز بدنامى خویش ترسید مرد

دلش را بپیچید آهرمنا

بد انداختن کرد با بیژنا

سگالش چنین بد نوشته جزین

نکرد ایچ یاد از جهان آفرین‏

کسى کو بره بر کند ژرف چاه

سزد گر نهد در بن چاه گاه‏

ز بهر فزونىّ و ز بهر نام

براه جوان بر بگسترد دام‏

نگر تا چه بد ساخت آن بى‏وفا

مر او را چه پیش آورید از جفا

بدو آن زمان مهربانى نمود

بخوبى مر او را فراوان ستود

دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

رفتن بیژن به جنگ گرازان

از آنجا بسیچید بیژن براه

کمر بست و بنهاد بر سر کلاه‏

بیاورد گرگین میلاد را

همآواز ره را و فریاد را

برفت از در شاه با یوز و باز

بنخچیر کردن براه دراز

همى رفت چون پیل کفک‏افگنان

سر گور و آهو ز تن برکنان‏

ز چنگال یوزان همه دشت غرم

دریده بر و دل پر از داغ و گرم‏

همه گردن گور زخم کمند

چه بیژن چه طهمورث دیو بند

تذروان بچنگال باز اندرون

چکان از هوا بر سمن برگ خون‏

بدین سان همى راه بگذاشتند

همه دشت را باغ پنداشتند

دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

دادخواهى ارمانیان از خسرو

چو کى‏خسرو آمد بکین خواستن

جهان ساز نو خواست آراستن‏

ز توران زمین گم شد آن تخت و گاه

بر آمد بخورشید بر تاج شاه‏

بپیوست با شاه ایران سپهر

بر آزادگان بر بگسترد مهر

زمانه چنان شد که بود از نخست

بآب وفا روى خسرو بشست‏

بجویى که یک روز بگذشت آب

نسازد خردمند ازو جاى خواب‏

چو بهرى ز گیتى برو گشت راست

که کین سیاوش همى باز خواست‏

ببگماز بنشست یک روز شاد

ز گردان لشکر همى کرد یاد

بدیبا بیاراسته گاه شاه

نهاده بسر بر کیانى کلاه‏

دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

داستان بیژن و منیژه

شبى چون شبه روى شسته بقیر

نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر

دگر گونه آرایشى کرد ماه

بسیچ گذر کرد بر پیشگاه‏

شده تیره اندر سراى درنگ

میان کرده باریک و دل کرده تنگ‏

ز تاجش سه بهره شده لاژورد

سپرده هوا را بزنگار و گرد

سپاه شب تیره بر دشت و راغ

یکى فرش گسترده از پرّ زاغ‏

نموده ز هر سو بچشم اهرمن

چو مار سیه باز کرده دهن‏

چو پولاد زنگار خورده سپهر

تو گفتى بقیر اندر اندود چهر