بهشتم ز گردان ناماوران
بشد ساخته زنگه شاوران
که همرزمش از تخم او خواست بود
که از جنگ هرگز نه بر کاست بود
گرفتند هر دو عمود گران
چو او خواست با زنگه شاوران
بگشتند ز اندازه بیرون بجنگ
ز بس کوفتن گشت پیکار تنگ
فرو ماند اسبان جنگى ز تگ
که گفتى بتنشان نجنبید رگ
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
بکردار آهن بتفسید دشت
چنان تشنه گشتند کز جاى خویش
نجنبید و ننهاد کس پاى پیش
زبان بر گشادند یک با دگر
که اکنون ز گرمى بسوزد جگر
بباید بر آسود و دم بر زدن
پس آنگه سوى جنگ باز آمدن