دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

گذشتن خسرو به جیحون

چو کى‏خسرو آمد برین روى آب

ازو دور شد خورد و آرام و خواب‏

سپه چون گذر کرد زان سوى رود

فرستاد زان پس بهر کس درود

کزین آمدن کس مدارید باک

بخواهید ما را ز یزدان پاک‏

گرانمایه گنجى بدرویش داد

کسى را کزو شاد بد بیش داد

و ز آنجا بیامد سوى شهر سغد

یکى نو جهان دید رسته ز چغد

ببخشید گنجى بران شهر نیز

همى خواست کآباد گردد بچیز

بهر منزلى زینهارى سوار

همى آمدندى بر شهریار

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

برگذشتن افراسیاب از آب زره

چو بشنید افراسیاب این سخن

پشیمان شد از کرده‏هاى کهن‏

بیفگند نام مهى جان گرفت

ببى راه راه بیابان گرفت‏

چو با درد و با رنج و غم دید روز

بیامد دمان تا بکوه اسپروز

ز بد خواه روز و شب اندیشه کرد

شب و روز را دل یکى پیشه کرد

بیامد ز چین تا بآب زره

میان سوده از رنج و بند گره‏

چو نزدیک آن ژرف دریا رسید

مر آن را میان و کرانه ندید

بدو گفت ملاح کاى شهریار

بدین ژرف دریا نیابى گذار

مرا سالیان هست هفتاد و هشت

ندیدم که کشتى بروبر گذشت‏

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

رزم کردن کى‏خسرو بار دیگر با افراسیاب

سپیده دمان گاه بانگ خروس

ز درگاه برخاست آواى کوس‏

سپاهى بهامون بیامد ز گنگ

که بر مور و بر پشّه شد راه تنگ‏

چو آمد بنزدیک گلزریون

زمین شد بسان که بیستون‏

همى لشکر آمد سه روز و سه شب

جهان شد پر آشوب جنگ و جلب‏

کشیدند بر هفت فرسنگ نخ

فزون گشت مردم ز مور و ملخ‏

چهارم سپه برکشیدند صف

ز دریا بر آمد بخورشید تف‏

بقلب اندر افراسیاب و ردان

سواران گردنکش و بخردان‏

دسته‌ها
جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب

فرستادن کى‏خسرو بندیان را با گنج نزد کاوس

ازان شاد شد شاه و بنواختشان

یکایک باندازه بنشاختشان‏

در گنجهاى نیا برگشاد

ز پیوند و مهرش نکرد ایچ یاد

ز دینار و دیباى گوهر نگار

هیونان شایسته کردند بار

همیدون ز گنج درم صد هزار

ببردند با آلت کارزار

ز گاوان گردون کشان ده هزار

ببردند تا خود کى آید بکار

هیونان ز گنج درم ده هزار

بسى بار کردند با شهریار

بفرمود زان پس بهنگام خواب

که پوشیده رویان افراسیاب‏

ز خویشان و پیوند چندانک هست

اگر دخترانند اگر زیر دست‏