چو کىخسرو آمد برین روى آب
ازو دور شد خورد و آرام و خواب
سپه چون گذر کرد زان سوى رود
فرستاد زان پس بهر کس درود
کزین آمدن کس مدارید باک
بخواهید ما را ز یزدان پاک
گرانمایه گنجى بدرویش داد
کسى را کزو شاد بد بیش داد
و ز آنجا بیامد سوى شهر سغد
یکى نو جهان دید رسته ز چغد
ببخشید گنجى بران شهر نیز
همى خواست کآباد گردد بچیز
بهر منزلى زینهارى سوار
همى آمدندى بر شهریار