دسته‌ها
سیاوش

سگالش افراسیاب با مهتران‏

چو بگذشت نیمى ز گردان سپهر

درخشنده خورشید بنمود چهر

بزرگان بدرگاه شاه آمدند

پرستنده و با کلاه آمدند

یکى انجمن ساخت با بخردان

هشیوار و کار آزموده ردان‏

بدیشان چنین گفت کز روزگار

نبینم همى بهره جز کارزار

بسا نامداران که بر دست من

تبه شد بجنگ اندرین انجمن‏

بسى شارستان گشت بیمارستان

بسى بوستان نیز شد خارستان‏

دسته‌ها
سیاوش

پرسیدن افرسیاب موبدان را از خواب‏

هر آن کس کزین دانش آگه بود

پراگنده گر بر در شه بود

شدند انجمن بر در شهریار

بدان تا چرا کردشان خواستار

بخواند و سزاوار بنشاند پیش

سخن راند با هر یک از کم و بیش‏

چنین گفت با نامور موبدان

که اى پاک دل نیک پى بخردان‏

گر این خواب و گفتار من در جهان

ز کس بشنوم آشکار و نهان‏

دسته‌ها
سیاوش

خواب دیدن افراسیاب و ترسیدن‏

چو یک پاس بگذشت از تیره شب

چنانچون کسى راز گوید بتب‏

خروشى بر آمد ز افراسیاب

بلرزید بر جاى آرام و خواب‏

پرستندگان تیز برخاستند

خروشیدن و غلغل آراستند

چو آمد بگرسیوز آن آگهى

که شد تیره دیهیم شاهنشهى‏

بتیزى بیامد بنزدیک شاه

ورا دید بر خاک خفته براه‏

ببر در گرفتش بپرسید ز وى

که این داستان با برادر بگوى‏

دسته‌ها
سیاوش

پاسخ نامه سیاوش از کى‏کاوس‏

چو نامه بر شاه ایران رسید

سر تاج و تختش بکیوان رسید

بیزدان پناهید و زو جست بخت

بدان تا ببار آید آن نو درخت‏

بشادى یکى نامه پاسخ نوشت

چو تازه بهارى در اردیبهشت‏

که از آفریننده هور و ماه

جهاندار و بخشنده تاج و گاه‏

ترا جاودان شادمان باد دل

ز درد و بلا گشته آزاد دل‏

همیشه بپیروزى و فرّهى

کلاه بزرگى و تاج مهى‏

دسته‌ها
سیاوش

نامه سیاوش به کاوس‏

سیاوش در بلخ شد با سپاه

یکى نامه فرمود نزدیک شاه‏

نوشتن بمشک و گلاب و عبیر

چنانچون سزاوار بد بر حریر

نخست آفرین کرد بر کردگار

کزو گشت پیروز و به روزگار

خداوند خورشید و گردنده ماه

فرازنده تاج و تخت و کلاه‏

کسى را که خواهد بر آرد بلند

یکى را کند سوگوار و نژند

چرا نه بفرمانش اندر نه چون

خرد کرد باید بدین رهنمون‏

ازان دادگر کو جهان آفرید

ابا آشکارا نهان آفرید

دسته‌ها
سیاوش

لشگر کشیدن سیاوش‏

و زان پس خروشیدن ناى و کوس

برآمد بیامد سپهدار طوس‏

بدرگاه بر انجمن شد سپاه

در گنج دینار بگشاد شاه‏

ز شمشیر و گرز و کلاه و کمر

همان خود و درع و سنان و سپر

بگنجى که بد جامه نابرید

فرستاد نزد سیاوش کلید

که بر جان و بر خواسته کدخداى

توى ساز کن تا چه آیدت راى‏

گزین کرد ازان نامداران سوار

دلیران جنگى ده و دو هزار

هم از پهلو پارس و کوچ و بلوچ

ز گیلان جنگى و دشت سروچ‏

دسته‌ها
سیاوش

آگاهى یافتن کاوس از آمدن افراسیاب‏

بمهر اندرون بود شاه جهان

که بشنید گفتار کار آگهان‏

که افراسیاب آمد و صد هزار

گزیده ز ترکان شمرده سوار

سوى شهر ایران نهادست روى

و زو گشت کشور پر از گفت و گوى‏

دل شاه کاوس ازان تنگ شد

که از بزم رایش سوى جنگ شد

یکى انجمن کرد از ایرانیان

کسى را که بد نیکخواه کیان‏

بدیشان چنین گفت کافراسیاب

ز باد و ز آتش ز خاک و ز آب‏

دسته‌ها
سیاوش

بخشش جان سودابه خواستن سیاوش از پدر

چهارم بتخت کیى بر نشست

یکى گرزه گاو پیکر بدست‏

بر آشفت و سودابه را پیش خواند

گذشته سخنها برو بر براند

که بى‏شرمى و بد بسى کرده

فراوان دل من بیازرده‏

یکى بد نمودى بفرجام کار

که بر جان فرزند من زینهار

بخوردى و در آتش انداختى

برین گونه بر جادویى ساختى‏

نیاید ترا پوزش اکنون بکار

بپرداز جاى و بر آراى کار

نشاید که باشى تو اندر زمین

جز آویختن نیست پاداش این‏

بدو گفت سودابه کاى شهریار

تو آتش بدین تارک من ببار

دسته‌ها
سیاوش

گذشتن سیاوش بر آتش‏

پر اندیشه شد جان کاوس کى

ز فرزند و سودابه نیک پى‏

کزین دو یکى گر شود نابکار

ازان پس که خواند مرا شهریار

چو فرزند و زن باشدم خون و مغز

کرا بیش بیرون شود کار نغز

همان به کزین زشت کردار دل

بشویم کنم چاره دلگسل‏

چه گفت آن سپهدار نیکو سخن

که با بد دلى شهریارى مکن‏

بدستور فرمود تا ساروان

هیون آرد از دشت صد کاروان‏

دسته‌ها
سیاوش

پرسیدن کاوس کار بچگان را

ازان پس نگه کرد کاوس شاه

کسى را که کردى به اختر نگاه‏

بجست و ز ایشان بر خویش خواند

بپرسید و بر تخت زرّین نشاند

ز سودابه و رزم هاماوران

سخن گفت هر گونه با مهتران‏

بدان تا شوند آگه از کار اوى

بدانش بدانند کردار اوى‏

و زان کودکان نیز بسیار گفت

همى داشت پوشیده اندر نهفت‏

همه زیج و صرلاب برداشتند

بر آن کار یک هفته بگذاشتند