دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

خواست کردن رستم گرگین را از شاه

چو گرگین نشان تهمتن شنید

بدانست کآمد غمش را کلید

فرستاد نزدیک رستم پیام

که اى تیغ بخت و وفا را نیام‏

درخت بزرگى و گنج وفا

در رادمردى و بند بلا

گرت رنج ناید ز گفتار من

سخن‏گسترانى ز کردار من‏

نگه کن بدین گنبد گوژپشت

که خیره چراغ دلم را بکشت‏

بتاریکى اندر مرا ره نمود

نوشته چنین بود بود آنچ بود

بر آتش نهم خویشتن پیش شاه

گر آمرزش آرد مرا زین گناه‏

دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

بزم کردن کى‏خسرو با پهلوانان

در باغ بگشاد سالار بار

نشستنگهى بود بس شاهوار

بفرمود تا تاج زرین و تخت

نهادند زیر گُلَفشان درخت‏

همه دیبه خسروانى بباغ

بگسترد و شد گُلسِتان چون چراغ‏

درختى زدند از بر گاه شاه

کجا سایه گسترد بر تاج و گاه‏

تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر

برو گونه‏گون خوشه هاى گهر

عقیق و زمرّد همه برگ و بار

فروهشته از تاج چون گوشوار

همه بار زرّین ترنج و بهى

میان ترنج و بهیها تهى‏

دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

آمدن رستم نزد خسرو

بروز چهارم گرفتند ساز

چو آمدش هنگام رفتن فراز

بفرمود رستم که بندید بار

سوى شاه ایران بسیچید کار

سواران گردنکش از کشورش

همه راه را ساخته بر درش‏

بیامد برخش اندر آورد پاى

کمر بست و پوشید رومى قباى‏

بزین اندر افگند گرز نیا

پر از جنگ سر دل پر از کیمیا

دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

بزم ساختن رستم از بهر گیو

و ز آنجا بایوان رستم شدند

بره بر همى راى رفتن زدند

چو آن نامه شاه رستم بخواند

ز گفتار خسرو بخیره بماند

ز بس آفرین جهاندار شاه

بد آن نامه بر پهلوان سپاه‏

بگیو آنگهى گفت بشناختم

بفرمان او راه را ساختم‏

بدانستم این رنج و کردار تو

کشیدن بهر کار تیمار تو

چه مایه ترا نزد من دستگاه

بهر کینه گاه اندرون کینه خواه‏

چه کین سیاوش چه مازندران

کمر بسته بر پیش جنگاوران‏

برین آمدن رنج برداشتى

چنین راه دشوار بگذاشتى‏

دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

بردن گیو نامه کى‏خسرو به نزد رستم

چو بر نامه بنهاد خسرو نگین

بشد گیو و بر شاه کرد آفرین‏

سواران دوده همه بر نشاند

بیزدان پناهید و لشکر براند

چو نخچیر از آنجا که بر داشتى

دو روزه بیک روزه بگذاشتى‏

بیابان گرفت و ره هیرمند

همى رفت پویان بسان نوند

بکوه و بصحرا نهادند روى

همى شد خلیده دل و راه جوى‏

چو از دیده گه دیده‏بانش بدید

سوى زابلستان فغان بر کشید

که آمد سوارى سوى هیرمند

سواران بگرد اندرش نیز چند

دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

نامه نوشتن خسرو به رستم

نویسنده نامه را پیش خواند

وزین داستان چند با او براند

برستم یکى نامه فرمود شاه

نوشتن ز مهتر سوى نیکخواه‏

که اى پهلوان زاده پر هنر

ز گردان لشکر برآورده سر

دل شهر یاران و پشت کیان

بفرمان هر کس کمر بر میان‏

توى از نیاکان مرا یادگار

همیشه کمر بسته کار زار

ترا داد گردون بمردى پلنگ

بدریا ز بیمت خروشان نهنگ‏

جهان را ز دیوان مازندران

بشستى و کندى بدان را سران‏

چه مایه سر تاج داران ز گاه

ربودى و بر کندى از پیشگاه‏

دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

دیدن کى‏خسرو بیژن را در جام گیتى‏نماى

چو نوروز فرخ فراز آمدش

بدان جام روشن نیاز آمدش‏

بیامد پر امّید دل پهلوان

ز بهر پسر گوژ گشته نوان‏

چو خسرو رخ گیو پژمرده دید

دلش را بدرد اندر آزرده دید

بیامد بپوشید رومى قباى

بدان تا بود پیش یزدان بپاى‏

خروشید پیش جهان آفرین

بخورشید بر چند برد آفرین‏

ز فریاد رس زور و فریاد خواست

از آهرمن بد کنش داد خواست‏

خرامان ازان جا بیامد بگاه

بسر بر نهاد آن خجسته کلاه‏

یکى جام بر کف نهاده نبید

بدو اندرون هفت کشور پدید

دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

آوردن گیو گرگین را به نزد خسرو

و ز آنجا بیامد بنزدیک شاه

دو دیده پر از خون و دل کینه خواه‏

برو آفرین کرد کاى شهریار

همیشه جهان را بشادى گذار

انوشه جهاندار نیک اخترا

نبینى که بر سر چه آمد مرا

ز گیتى یکى پور بودم جوان

شب و روز بودم بدو بر نوان‏

بجانش پر از بیم گریان بدم

ز درد جداییش بریان بدم‏

کنون آمد اى شاه گرگین ز راه

زبان پر ز یافه روان پر گناه‏

بد آگاهى آورد از پور من

ازان نامور پاک دستور من‏

یکى اسب دیدم نگونسار زین

ز بیژن نشانى ندارد جزین‏

اگر داد بیند بدین کار ما

یکى بنگرد ژرف سالار ما

دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

باز رفتن گرگین به ایران زمین و دروغ گفتن در کار بیژن

چو یک هفته گرگین بره بر بپاى

همى بود و بیژن نیامد بجاى‏

ز هر سوش پویان بجستن گرفت

رخان را بخوناب شستن گرفت‏

پشیمانى آمدش زان کار خویش

که چون بد سگالید بر یار خویش‏

بشد تازیان تا بدان جشنگاه

کجا بیژن گیو گم کرد راه‏

همه بیشه برگشت و کس را ندید

نه نیز اندرو بانگ مرغان شنید

همى گشت بر گرد آن مرغزار

همى یار کرد اندرو خواستار

یکایک ز دور اسب بیژن بدید

که آمد ازان مرغزاران پدید

گسسته لگام و نگون کرده زین

فرو مانده بر جاى اندوهگین‏

بدانست کو را تباهست کار

بایران نیاید بدین روزگار

دسته‌ها
داستان بیژن و منیژه

به زندان افگندن افراسیاب بیژن را

بگرسیوز آنگه بفرمود شاه

که بند گران ساز و تاریک چاه‏

دو دستش بزنجیر و گردن بغل

یکى بند رومى بکردار مل(؟)

ببندش بمسمار آهنگران

ز سر تا بپایش ببند اندران‏

چو بستى نگون اندر افگن بچاه

چو بى‏بهره گردد ز خورشید و ماه‏

ببر پیل و آن سنگ اکوان دیو

که از ژرف دریاى گیهان خدیو

فگندست در بیشه چین ستان

بیاور ز بیژن بدان کین ستان‏

بپیلان گردون کش آن سنگ را

که پوشد سر چاه ارژنگ را

بیاور سر چاه او را بپوش

بدان تا بزارى بر آیدش هوش‏