چو گرگین نشان تهمتن شنید
بدانست کآمد غمش را کلید
فرستاد نزدیک رستم پیام
که اى تیغ بخت و وفا را نیام
درخت بزرگى و گنج وفا
در رادمردى و بند بلا
گرت رنج ناید ز گفتار من
سخنگسترانى ز کردار من
نگه کن بدین گنبد گوژپشت
که خیره چراغ دلم را بکشت
بتاریکى اندر مرا ره نمود
نوشته چنین بود بود آنچ بود
بر آتش نهم خویشتن پیش شاه
گر آمرزش آرد مرا زین گناه