کین سیاوش

گریختن افراسیاب از رستم

چنین گفت با لشکر افراسیاب

که بیدار بخت اندر آمد بخواب‏

اگر سستى آرید یک تن بجنگ

نماند مرا روزگار درنگ‏

بریشان ز هر سو کمین آورید

بنیزه خور اندر زمین آورید

بیامد خود از قلب توران سپاه

بر طوس شد داغ دل کینه‏خواه‏

از ایران فراوان سپه را بکشت

غمى شد دل طوس و بنمود پشت‏

بر رستم آمد یکى چاره‏جوى

که امروز ازین رزم شد رنگ و بوى‏

همه رزمگه شد چو دریاى خون

درفش سپهدار ایران نگون‏

بیامد ز قلب سپه پیل تن

پسِ او فرامرز با انجمن‏

سپردار بسیار در پیش بود

که دلشان ز رستم بد اندیش بود

چنین گفت با لشکر افراسیاب

که بیدار بخت اندر آمد بخواب‏

اگر سستى آرید یک تن بجنگ

نماند مرا روزگار درنگ‏

بریشان ز هر سو کمین آورید

بنیزه خور اندر زمین آورید

بیامد خود از قلب توران سپاه

بر طوس شد داغ دل کینه‏خواه‏

از ایران فراوان سپه را بکشت

غمى شد دل طوس و بنمود پشت‏

بر رستم آمد یکى چاره‏جوى

که امروز ازین رزم شد رنگ و بوى‏

همه رزمگه شد چو دریاى خون

درفش سپهدار ایران نگون‏

بیامد ز قلب سپه پیل تن

پسِ او فرامرز با انجمن‏

سپردار بسیار در پیش بود

که دلشان ز رستم بد اندیش بود

همه خویش و پیوند افراسیاب

همه دل پر از کین و سر پر شتاب‏

تهمتن فراوان از یشان بکشت

فرامرز و طوس اندر آمد به پشت‏

چو افراسیاب آن درفش بنفش

نگه کرد بر جایگاه درفش‏

بدانست کان پیل تن رستمست

سرافراز و ز تخمه نیرمست‏

بر آشفت برسان جنگى پلنگ

بیفشارد ران پیش او شد بجنگ‏

چو رستم درفش سیه را بدید

بکردار شیر ژیان بردمید

بجوش آمد آن نامبردار گرد

عنان باره تیزتگ را سپرد

برآویخت با سرکش افراسیاب

به پیگار خون رفت چون رود آب‏

یکى نیزه سالار توران سپاه

بزد بر بر رستم کینه خواه‏

سنان اندر آمد ببند کمر

به ببر بیان بر نبد کارگر

تهمتن بکین اندر آورد روى

یکى نیزه زد بر سر اسپ اوى‏

تگاور ز درد اندر آمد بسر

بیفتاد زو شاه پرخاشخر

همى جست رستم کمرگاه او

که از رزم کوته کند راه او

نگه کرد هومان بدید از کران

بگردن بر آورد گرز گران‏

بزد بر سر شانه پیل تن

به لشکر خروش آمد از انجمن‏

ز پس کرد رستم همانگه نگاه

بجست از کفش نامبردار شاه‏

برآشفت گرد افگن تاج بخش

بدنبال هومان برانگیخت رخش‏

بتازید چندى و چندى شتافت

زمانه بدش مانده او را نیافت‏

سپهدار ترکان نشد زیر دست

یکى باره تیزتگ برنشست‏

چو از جنگ رستم بپیچید روى

گریزان همى رفت پرخاش جوى‏

برآمد ز هر سو دم کرّ ناى

همى آسمان اندر آمد ز جاى‏

بابر اندر آمد خروش سران

گراییدن گرزهاى گران‏

گوان سر بسر نعره برداشتند

سنانها بابر اندر افراشتند

زمین سربسر کشته و خسته بود

و گر لاله بر زعفران رسته بود

سپردند اسپان همى خون بنعل

شده پاى پیل از دل کشته لعل‏

هزیمت گرفتند ترکان چو باد

که رستم ز بازو همى داد داد

سه فرسنگ چون اژدهاى دمان

تهمتن همى شد پس بدگمان‏

و زان جایگه پیل تن بازگشت

سپه یک سر از جنگ ناساز گشت‏

ز رستم بپرسید پر مایه طوس

که چون یافت شیر از یکى گور کوس‏

بدو گفت رستم که گرز گران

چو یاد آرد از یال جنگ آوران‏

دل سنگ و سندان نماند درست

بر و یال کوبنده باید نخست‏

عمودى که کوبنده هومان بود

تو آهن مخوانش که موم آن بود

بلشکرگهِ خویش گشتند باز

سپه یک سر از خواسته بى‏نیاز

همه دشت پر آهن و سیم و زر

سنان و ستام و کلاه و کمر

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن