داستان رستم و سهراب

تاختن سهراب بر سپاه کاوس‏

چو بشنید این گفتهاى درشت

نهان کرد ازو روى و بنمود پشت‏

ز بالا زدش تند یک پشت دست

بیفگند و آمد بجاى نشست‏

بپوشید خفتان و بر سر نهاد

یکى خود چینى بکردار باد

ز تندى بجوش آمدش خون برگ

نشست از بر باره تیزتگ‏

خروشید و بگرفت نیزه بدست

به آوردگه رفت چون پیل مست‏

کس از نامداران ایران سپاه

نیارست کردن بدو در نگاه‏

ز پاى و رکیب و ز دست و عنان

ز بازوى و ز آب داده سنان‏

چو بشنید این گفتهاى درشت

نهان کرد ازو روى و بنمود پشت‏

ز بالا زدش تند یک پشت دست

بیفگند و آمد بجاى نشست‏

بپوشید خفتان و بر سر نهاد

یکى خود چینى بکردار باد

ز تندى بجوش آمدش خون برگ

نشست از بر باره تیزتگ‏

خروشید و بگرفت نیزه بدست

به آوردگه رفت چون پیل مست‏

کس از نامداران ایران سپاه

نیارست کردن بدو در نگاه‏

ز پاى و رکیب و ز دست و عنان

ز بازوى و ز آب داده سنان‏

ازان پس دلیران شدند انجمن

بگفتند کاینت گو پیل تن‏

نشاید نگه کردن اسان بدوى

که یارد شدن پیش او جنگجوى‏

ازان پس خروشید سهراب گرد

همى شاه کاوس را بر شمرد

چنین گفت با شاه آزاد مرد

که چون است کارت بدشت نبرد

چرا کرده نام کاوس کى

که در جنگ نه تاو دارى نه پى‏

تنت را برین نیزه بریان کنم

ستاره بدین کار گریان کنم‏

یکى سخت سوگند خوردم ببزم

بدان شب کجا کشته شد ژندرزم‏

کز ایران نمانم یکى نیزه دار

کنم زنده کاؤس کى را بدار

که دارى از ایرانیان تیز چنگ

که پیش من آید بهنگام جنگ‏

همى گفت و مى بود جوشان بسى

از ایران ندادند پاسخ کسى‏

خروشان بیامد بپرده سراى

بنیزه در آورد بالا ز جاى‏

خم آورد زان پس سنان کرد سیخ

بزد نیزه بر کند هفتاد میخ‏

سرا پرده یک بهره آمد ز پاى

زهر سو بر آمد دم کرّ ناى‏

رمید آن دلاور سپاه دلیر

بکردار گوران ز چنگال شیر

غمى گشت کاؤس و آواز داد

کزین نامداران فرّخ نژاد

یکى نزد رستم برید آگهى

کزین ترک شد مغز گردان تهى‏

ندارم سوارى و را هم نبرد

از ایران نیارد کس این کار کرد

بشد طوس و پیغام کاوس برد

شنیده سخن پیش او بر شمرد

بدو گفت رستم که هر شهریار

که کردى مرا ناگهان خواستار

گهى گنج بودى گهى ساز بزم

ندیدم ز کاؤس جز رنج رزم‏

بفرمود تا رخش را زین کنند

سواران بروها پر از چین کنند

ز خیمه نگه کرد رستم بدشت

ز ره گیو را دید کاندر گذشت‏

نهاد از بر رخش رخشنده زین

همى گفت گرگین که بشتاب هین‏

همى بست بر باره رهّام تنگ

ببر گستوان بر زده طوس چنگ‏

همى این بدان آن بدین گفت زود

تهمتن چو از خیمه آوا شنود

بدل گفت کین کار آهرمنست

نه این رستخیز از پى یک تنست‏

بزد دست و پوشید ببر بیان

ببست آن کیانى کمر بر میان‏

نشست از بر رخش و بگرفت راه

زواره نگهبان گاه و سپاه‏

درفشش ببردند با او بهم

همى رفت پرخاش جوى و دژم‏

چو سهراب را دید با یال و شاخ

برش چون بر سام جنگى فراخ‏

بدو گفت از ایدر بیک سو شویم

بآوردگه هر دو همرو شویم‏

بمالید سهراب کف را بکف

باوردگه رفت از پیش صف‏

برستم چنین گفت کاندر گذشت

ز من جنگ و پیکار سوى تو گشت‏

از ایران نخواهى دگر یار کس

چو من با تو باشم بآورد بس‏

به آوردگه بر ترا جاى نیست

ترا خود بیک مشت من پاى نیست‏

ببالا بلندى و با کتف و یال

ستم یافت بالت ز بسیار سال‏

نگه کرد رستم بدان سرفراز

بدان چنگ و یال و رکیب دراز

بدو گفت نرم اى جوان مرد گرم

زمین سرد و خشک و سخن گرم و نرم‏

بپیرى بسى دیدم آوردگاه

بسى بر زمین پست کردم سپاه‏

تبه شد بسى دیو در جنگ من

ندیدم بدان سو که بودم شکن‏

نگه کن مرا گر ببینى بجنگ

اگر زنده مانى مترس از نهنگ‏

مرا دید در جنگ دریا و کوه

که با نامداران توران گروه‏

چه کردم ستاره گواى منست

بمردى جهان زیر پاى منست‏

بدو گفت کز تو بپرسم سخن

همه راستى باید افگند بن‏

من ایدون گمانم که تو رستمى

گر از تخمه نامور نیرمى‏

چنین داد پاسخ که رستم نیم

هم از تخمه سام نیرم نیم‏

که او پهلوانست و من کهترم

نه با تخت و گاهم نه با افسرم‏

از امید سهراب شد ناامید

برو تیره شد روى روز سپید

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن