ضحاک

ضحاک

چو ضحاک شد بر جهان شهریار

برو سالیان انجمن شد هزار

سراسر زمانه بدو گشت باز

بر آمد برین روزگار دراز

نهان گشت کردار فرزانگان

پراگنده شد کام دیوانگان‏

هنر خوار شد جادوئى ارجمند

نهان راستى آشکارا گزند

شده بر بدى دست دیوان دراز

بنیکى نرفتى سخن جز براز

دو پاکیزه از خانه جمشید

برون آوریدند لرزان چو بید

چو ضحاک شد بر جهان شهریار

برو سالیان انجمن شد هزار

سراسر زمانه بدو گشت باز

بر آمد برین روزگار دراز

نهان گشت کردار فرزانگان

پراگنده شد کام دیوانگان‏

هنر خوار شد جادوئى ارجمند

نهان راستى آشکارا گزند

شده بر بدى دست دیوان دراز

بنیکى نرفتى سخن جز براز

دو پاکیزه از خانه جمشید

برون آوریدند لرزان چو بید

که جمشید را هر دو دختر بدند

سر بانوان را چو افسر بدند

ز پوشیده رویان یکى شهرناز

دگر پاک دامن بنام ارنواز

بایوان ضحاک بردندشان

بران اژدهافش سپردندشان‏

بپروردشان از ره جادوئى

بیاموختشان کژى و بدخویى

ندانست جز کژى آموختن

جز از کشتن و غارت و سوختن

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن