شعرامعاصر

زندگی نامه پارسا تویسرکانی

عبد الرحمن پارسا تویسر کانی متخلص به پارسا فرزند شیخ محمد رحیم رستگار و نوه حاج محمد حسین تویسرکانی متخلص به مجنون تویسرکانی از شاعران بزرگ معاصر است  وی در سال ۱۲۸۸ خورشیدی در تویسر متولد شد . علوم ابتدایی و متوسطه را در آن شهر و مازندران و تهران به پایان رساند . سپس به تکمیل معلومات خود نزد استادان فن پرداخت

چندی در دبیرستان های تهران و مدرسه عالیه سپهسالار به تدریس مشغول شد و مدتی نیز رئیس تحقیق امنیه غرب بود . در طول خدمت دولتی خود مشاغل متعدد یافت که مهمترین آنها بازرس عالی و مشاور مطبوعاتی نخست وزیر در سال های ۱۳۳۲ الی ۱۳۳۳ است

آخرین پست وی رئیس روابط عمومی شرکت بیمه ایران بود . فعالیت ادبی و مطبوعاتی پارسل تویسترکانی از مشاغل اداری او مهمتر است .

از سال ۱۳۱۵ الی ۱۳۱۹ منشی و نایب رئیس انجمن ادبی ایران بود . به غیر از سرودن شعر مقاله های سیاسی و ادبی و تاریخی بسیاری در طول مدت پنجاه سال اخیر نوشته و در روزنامه ها و مجله های فارسی منتشر کرده است . علاوه بر اینها عضو دائمی هیات مدیره فرهنگستان ایران بوده است. در سالهای آخر زندگی به تحقیق اشتغال داشت و از اعضاء موثر و علاقه مند ادبی  و پژوهشی آفتاب حقیقت بود .

این شاعر وارسته و آزاد اندیش در سرودن انواع شعر فارسی مهارت داشت به ویژه در غزل و مثنوی استاد بود .یکی از کارهایمهم و قابل توجه پارسا به نظم در آوردن حکایت های آموزنده و مثل های اقوام مختلف دنیاست که بسیار مورد توجه قرار گرفت و قسمتی از آنها در مجله گوهر بین سالهای ۱۳۵۲ الی ۱۳۵۷ به چاپ رسیده است .

دیوان اشعار او به همت فزرزند ازجمندش کامران پارسا در دست انتشار است .

قطعه هایی از آثار منظوم پارسا به زبان روسی ترجم شده و همچنین  پرفسور مولوی نیز آن را به زبان انگلیسی ترجمه کرده است 

وفات عبدالرحمن پارسا تویسرکانی در سال ۱۳۶۹ در تهران رخ داد

آثار :

تصحیح و چاپ دیوان افسر سبزواری

تصحیح دیوان عنصری

تاریخ تویسرکان

تحریر هزار صفحه کتابخانه مدرسه عالی سپهسالار تهران

تصحیح و مقدمه و چاپ قیصر نامه ادیب پیشاوری

 

   به جای گریه به کار زمانه میخندم              ز سوز آتش دل چون زبانه میخندم

به نامرادی من خنده زد زمانه و من               به هر که خواست مراد از زمانه میخندم

چو غنچ خون جگر می خورد اگر چه دلم         چو گل به روی تو ای نازدانه میخندم

بدین فسانه که نامش بود دو روزه عمر          کنون که پیر شدم کودکانه میخندم

بنوشخند نکویان و نیشخند جهان                 چو جام باده من اندر میانه میخندم

تو از خرابی این آشیانه نالی و من                 ز بی ثباتی هر آشیانه میخندم

نشان روشنی جان پارسایان است                 سپیده وار من از این نشانه می خندم

 بیا به نیک و بد زمانه خنده زنیم                  به نفشبندی نا پایدار خنده زنیم

 

باز آمدی ای جان من جانها فدای جان تو         جان من و صد همچو من قربان تو ، قربان تو

من کز سر آزادگی از چرخ سر پیچیده ام          دارم کنون در بندگی سر بر خط فرمان تو

آشفته همچون موی تو کار من و سامان من      مست است همچون بخت من عهد تو و پیمان تو

مگذار از پا افتم ای دوست دستم را بگیر         روی من و درگاه تو، دست من و دامان تو

گفتی که جانان که ام؟ جانان من، جانان من      گفتی که حیران که یی؟ حیران تو، حیران تو

امشب اگر مرغ سحر خواند سرود، میخوانمش   چون بارها بر بست لب او در شب هجران تو

با بوسه یی از آن دو لب اکرام را اتمام کن       هر چند باشد پارسا شرمندۀ احسان تو

 

گفت با شوی کور خود آن زن                     که نیابی زنی به حسن چومن

 حیف دارم که نیستی ،بینا                         تا ببینی چکونه ام زیبا

 گفت بودی اگر تو زیبا روی                     می نکردی به کور هرگز شوی

 گر تو باشی ز جمع زیبایان                      پیشدستی کنند بینایان

 چشم داران تو را به جان بخرند                 زودتر زآنکه کورها ببرند

 

 

.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *