دسته‌ها
رزم ایرانیان و تورانیان

نپذیرفتن گشتاسب باژ ایران ارجاسپ را

چو چندى بر آمد برین روزگار

خجسته ببود اختر شهریار

بشاه کیان گفت زردشت پیر

که در دین ما این نباشد هژیر

که تو باژ بدهى بسالار چین

نه اندر خور دین ما باشد این‏

نباشم برین نیز همداستان

که شاهان ما در گه باستان‏

بترکان نداد ایچ کس باژ و ساو

برین روزگار گذشته بتاو

پذیرفت گشتاسپ گفتا که نیز

نفرمایمش دادن این باژ چیز

پس آگاه شد نره دیوى ازین

هم اندر زمان شد سوى شاه چین‏

دسته‌ها
رزم ایرانیان و تورانیان

بخشایش یافتن ترکان از اسفندیار

چو ترکان بدیدند کارجاسپ رفت

همى آید از هر سوى تیغ تفت‏

همه سرکشانشان پیاده شدند

بپیش گو اسفندیار آمدند

کمانهاى چاچى بینداختند

قباى نبردى برون آختند

بزاریش گفتند گر شهریار

دهد بندگان را بجان زینهار

بدین اندر آییم و خواهش کنیم

همه آذران را نیایش کنیم‏

از یشان چو بشنید اسفندیار

بجان و بتن دادشان زینهار

بران لشکر گشن آواز داد

گو نامبردار فرّخ نژاد

که اى نامداران ایرانیان

بگردید زین لشکر چینیان‏

دسته‌ها
رزم ایرانیان و تورانیان

نامه نوشتن ارجاسپ گشتاسپ را

برین ایستادند ترکان چین

دو تن نیز کردند زیشان گزین‏

یکى نام او بیدرفش بزرگ

گوى پیر و جادو ستنبه سترگ‏

دگر جادوى نام او نام خواست

که هرگز دلش جز تباهى نخواست‏

یکى نامه بنوشت خوب و هژیر

سوى نامور خسرو و دین پذیر

نوشتش بنام خداى جهان

شناسنده آشکار و نهان‏

نوشتم یکى نامه‏اى شهریار

چنانچون بد اندر خور روزگار

سوى گرد گشتاسپ شاه زمین

سزاوار گاه کیان بافرین‏

گزین و مهین پور لهراسپ شاه

خداوند جیش و نگهدار گاه‏

دسته‌ها
رزم ایرانیان و تورانیان

باز آمدن گشتاسپ به بلخ

کى نامبردار فرخنده شاه

سوى گاه باز آمد از رزمگاه‏

ببستور گفتا که فردا پگاه

سوى کشور نامور کش سپاه‏

بیامد سپهبد هم از بامداد

بزد کوس و لشکر بنه برنهاد

بایران زمین باز کردند روى

همه خیره دل گشته و جنگجوى‏

همه خستگان را ببردند نیز

نماندند از خواسته نیز چیز

بایران زمین باز بردندشان

بدانا پزشکان سپردندشان‏

چو شاه جهان باز شد باز جاى

بپور مهین داد فرّخ هماى‏

سپه را ببستور فرخنده داد

عجم را چنین بود آیین و داد

دسته‌ها
رزم ایرانیان و تورانیان

پیمبران فرستادن ارجاسپ گشتاسپ را

بپیچید و نامه بکردش نشان

بدادش بدان هر دو گردنکشان‏

بفرمودشان گفت بخرد بوید

بایوان او با هم اندر شوید

چو او را ببینید بر تخت و گاه

کنید آن زمان خویشتن را دو تاه‏

بر آیین شاهان نمازش برید

بر تاج و بر تخت او مگذرید

چو هر دو نشینید در پیش اوى

سوى تاج تابنده‏ش آرید روى‏

گزارید پیغام فرّخش را

ازو گوش دارید پاسخش را

چو پاسخ ازو سر بسر بشنوید

زمین را ببوسید و بیرون شوید

دسته‌ها
رزم ایرانیان و تورانیان

فرستادن گشتاسپ اسفندیار را به همه کشور و کیش به گرفتن ایشان از او

کى نامبردار زان روزگار

نشست از برگاه آن شهریار

گزینان لشکرش را بار داد

بزرگان و شاهان مهتر نژاد

ز پیش اندر آمد گو اسفندیار

بدست اندرون گرزه گاو سار

نهاده بسر بر کیانى کلاه

بزیر کلاهش همى تافت ماه‏

باستاد در پیش او شیر فش

سر افگنده و دست کرده بکش‏

چو شاه جهان روى او را بدید

ز جان و جهانش بدل برگزید

بدو گفت شاه اى یل اسفندیار

همى آرزو بایدت کارزار

یل تیغ زن گفت فرمان تراست

که تو شهریارى و گیهان تراست‏

دسته‌ها
رزم ایرانیان و تورانیان

پاسخ دادن زریر ارجاسپ را

همان چون بگفت این سخن شهریار

زریر سپهدار و اسفندیار

کشیدند شمشیر و گفتند اگر

کسى باشد اندر جهان سر بسر

که نپسندد او را بدین آورى

سر اندر نیارد بفرمانبرى‏

نیاید بدرگاه فرخنده شاه

نبندد میان پیش رخشنده گاه‏

نگیرد ازو راه و دین بهى

مرین دین به را نباشد رهى‏

بشمشیر جان از تنش برکنیم

سرش را بدار برین بر کنیم‏

سپهدار ایران که نامش زریر

نبرده دلیرى چو درّنده شیر

بشاه جهان گفت آزاده وار

که دستور باشد مرا شهریار

دسته‌ها
رزم ایرانیان و تورانیان

بازگشتن فرستادگان ارجاسپ با پاسخ گشتاسپ

سخن چون بسر برد شاه زمین

سیه پیل را خواند و کرد آفرین‏

سپردش بدو گفت بردارشان

از ایران بآن مرز بگذارشان‏

فرستادگان سپهدار چین

ز پیش جهانجوى شاه زمین‏

برفتند هر دو شده خاکسار

جهاندارشان رانده و کرده خوار

از ایران فرّخ بخلّخ شدند

و لیکن بخلّخ نه فرّخ شدند

چو از دور دیدند ایوان شاه

زده بر سر او درفش سیاه‏

فرود آمدند از چمنده ستور

شکسته دل و چشمها گشته کور

پیاده برفتند تا پیش اوى

سیه‏شان شده جامه و زرد روى‏

دسته‌ها
رزم ایرانیان و تورانیان

گرد آوردن گشتاسپ سپاه خود را

چو آگاهى آمد بگشتاسپ شاه

که سالار چین جملگى با سپاه‏

بیاراسته آمد از جاى خویش

خشاش یلش را فرستاد پیش‏

چو بشنید کو رفت با لشکرش

که ویران کند آن نکو کشورش‏

سپهبدش را گفت فردا پگاه

بیاراى پیل و بیاور سپاه‏

سوى مرز دارانش نامه نوشت

که خاقان ره راد مردى بهشت‏

بیایید یک سر بدرگاه من

که بر مرز بگذشت بد خواه من‏

چو نامه سوى راد مردان رسید

که آمد جهانجوى دشمن پدید

سپاهى بیامد بدرگاه شاه

که چندان نبد بر زمین بر گیاه‏