چو چندى بر آمد برین روزگار
خجسته ببود اختر شهریار
بشاه کیان گفت زردشت پیر
که در دین ما این نباشد هژیر
که تو باژ بدهى بسالار چین
نه اندر خور دین ما باشد این
نباشم برین نیز همداستان
که شاهان ما در گه باستان
بترکان نداد ایچ کس باژ و ساو
برین روزگار گذشته بتاو
پذیرفت گشتاسپ گفتا که نیز
نفرمایمش دادن این باژ چیز
پس آگاه شد نره دیوى ازین
هم اندر زمان شد سوى شاه چین