رزم ايرانيان و تورانيان

آگاهى یافتن فرود از آمدن توس

پس آگاهى آمد بنزد فرود

که شد روى خورشید تابان کبود

ز نعل ستوران و ز پاى پیل

جهان شد بکردار دریاى نیل‏

چو بشنید ناکار دیده جوان

دلش گشت پر درد و تیره روان‏

بفرمود تا هرچ بودش یله

هیونان و ز گوسفندان گله‏

فسیله ببند اندر آرند نیز

نماند ایچ بر کوه و بر دشت چیز

همه پاک سوى سپدکوه برد

ببند اندرون سوى انبوه برد

جریره زنى بود مام فرود

ز بهر سیاوش دلش پر ز دود

بر مادر آمد فرود جوان

بدو گفت کاى مام روشن روان‏

پس آگاهى آمد بنزد فرود

که شد روى خورشید تابان کبود

ز نعل ستوران و ز پاى پیل

جهان شد بکردار دریاى نیل‏

چو بشنید ناکار دیده جوان

دلش گشت پر درد و تیره روان‏

بفرمود تا هرچ بودش یله

هیونان و ز گوسفندان گله‏

فسیله ببند اندر آرند نیز

نماند ایچ بر کوه و بر دشت چیز

همه پاک سوى سپدکوه برد

ببند اندرون سوى انبوه برد

جریره زنى بود مام فرود

ز بهر سیاوش دلش پر ز دود

بر مادر آمد فرود جوان

بدو گفت کاى مام روشن روان‏

از ایران سپاه آمد و پیل و کوس

بپیش سپه در سر افراز طوس‏

چه گویى چه باید کنون ساختن

نباید که آرد یکى تاختن‏

جریره بدو گفت کاى رزمساز

بدین روز هرگز مبادت نیاز

بایران برادرت شاه نوست

جهاندار و بیدار کى‏خسروست‏

ترا نیک داند بنام و گهر

زهم خون و ز مهره یک پدر

برادرت گر کینه جوید همى

روان سیاوش بشوید همى‏

گر او کینه جوید همى از نیا

ترا کینه زیباتر و کیمیا

برت را بخفتان رومى بپوش

برو دل پر از جوش و سر پر خروش‏

بپیش سپاه برادر برو

تو کین‏خواه نو باش و او شاه نو

که زیبد کزین غم بنالد پلنگ

ز دریا خروشان بر آید نهنگ‏

و گر مرغ با ماهیان اندر آب

بخوانند نفرین به افراسیاب‏

که اندر جهان چون سیاوش سوار

نبندد کمر نیز یک نامدار

بگردى و مردى و جنگ و نژاد

باورنگ و فرهنگ و سنگ و بداد

بدو داد پیران مرا از نخست

و گر نه ز ترکان همى زن نجست‏

نژاد تو از مادر و از پدر

همه تاج دار و همه نامور

تو پور چنان نامور مهترى

ز تخم کیانى و کى منظرى‏

کمر بست باید بکین پدر

بجاى آوریدن نژاد و گهر

چنین گفت ازان پس بمادر فرود

کز ایران سخن با که باید سرود

که باید که باشد مرا پایمرد

ازین سرفرازان روز نبرد

کز ایشان ندانم کسى را بنام

نیامد بر من درود و پیام‏

بدو گفت ز ایدر برو با تخوار

مدار این سخن بر دل خویش خوار

کز ایران که و مه شناسد همه

بگوید نشان شبان و رمه‏

ز بهرام و ز زنگه شاوران

نشان جو ز گردان و جنگ آوران‏

همیشه سر و نام تو زنده باد

روان سیاوش فروزنده باد

ازین هر دو هرگز نگشتى جداى

کنارنگ بودند و او پادشاى‏

نشان خواه ازین دو گو سرفراز

کز ایشان مرا و ترا نیست راز

سران را و گردنکشان را بخوان

مى و خلعت آراى و بالا و خوان‏

ز گیتى برادر ترا گنج بس

همان کین و آیین به بیگانه کس‏

سپه را تو باش این زمان پیش رو

توى کینه خواه جهاندار نو

ترا پیش باید بکین ساختن

کمر بر میان بستن و تاختن‏

بدو گفت راى تو اى شیر زن

درفشان کند دوده و انجمن‏

چو برخاست آواى کوس از چرم

جهان کرد چون آبنوس از مَیَم

یکى دیده‏بان آمد از دیده‏گاه

سخن گفت با او ز ایران سپاه‏

که دشت و در و کوه پر لشکرست

تو خورشید گویى ببند اندرست‏

ز دربند دژ تا بیابان گنگ

سپاهست و پیلان و مردان جنگ‏

فرود از در دژ فروهشت بند

نگه کرد لشکر ز کوه بلند

و زان پس بیامد در دژ ببست

یکى باره تیز رو بر نشست‏

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *