رزم ايرانيان و تورانيان

پاسخ پیام پیران از افراسیاب

بفرمود تا بازگردد بجاى

سوى نامور بنده کدخداى‏

چنین پاسخ آورد کو را بگوى

که اى مهربان نیکدل راستگوى‏

تو تا زادى از مادر پاک تن

سرافراز بودى بهر انجمن‏

ترا بیشتر نزد من دستگاه

توى برتر از پهلوانان بجاه‏

همیشه یکى جوشنى پیش من

سپر کرده جان و فدى کرده تن‏

همیدون بهر کار با گنج خویش

گزیده ز بهر منى رنج خویش‏

تو بردى ز چین تا بایران سپاه

تو کردى دل و بخت دشمن سیاه‏

نبیند سپه چون تو سالار نیز

نبندد کمر چون تو هشیار نیز

بفرمود تا بازگردد بجاى

سوى نامور بنده کدخداى‏

چنین پاسخ آورد کو را بگوى

که اى مهربان نیکدل راستگوى‏

تو تا زادى از مادر پاک تن

سرافراز بودى بهر انجمن‏

ترا بیشتر نزد من دستگاه

توى برتر از پهلوانان بجاه‏

همیشه یکى جوشنى پیش من

سپر کرده جان و فدى کرده تن‏

همیدون بهر کار با گنج خویش

گزیده ز بهر منى رنج خویش‏

تو بردى ز چین تا بایران سپاه

تو کردى دل و بخت دشمن سیاه‏

نبیند سپه چون تو سالار نیز

نبندد کمر چون تو هشیار نیز

ز تور و پشنگ ار دراید بمهر

چو تو پهلوان نیز نارد سپهر

نخست آنک گفتى من از انجمن

گنهکار دارم همى خویشتن‏

که کى‏خسرو آمد ز توران زمین

به ایران و با ما بگسترد کین‏

بدین من که شاهم نیازرده‏ام

بدل هرگز این یاد ناورده‏ام‏

نباید که باشى بدین تنگ دل

ز تیمار یابد ترا زنگ دل‏

که آن بودنى بود از کردگار

نیامد بدین بد کس آموزگار

که کى‏خسرو از من نگیرد فروغ

نبیره مخوانش که باشد دروغ‏

نباشم همیدون من او را نیا

نجویم همى زین سخن کیمیا

بدین کار او کس گنهکار نیست

مرا با جهاندار پیکار نیست‏

چنین بود و این بودنى کار بود

مرا از تو در دل چه آزار بود

و دیگر که گفتى ز کار سپاه

ز گردیدن تیره خورشید و ماه‏

همیشه چنینست کار نبرد

ز هر سو همى گردد این تیره گرد

گهى برکشد تا بخورشید سر

گهى اندر آرد ز خورشید بر

بیک سان نگردد سپهر بلند

گهى شاد دارد گهى مستمند

گهى با مى و رود و رامشگران

گهى با غم و گرم و با آن دهان‏

تو دل را بدین درد خسته مدار

روان را بدین کار بسته مدار

سخن گفتن کشتگان گشت خواب

ز کین برادر تو سر برمتاب‏

دلى کو ز درد برادر شخود

علاج پزشکان نداردش سود

سه دیگر که گفتى که خسرو پگاه

بجنگ اندر آید همى با سپاه‏

مبیناد چشم کس آن روزگار

که او پیش دستى نماید بکار

که من خود برانم کز ایدر سپاه

ازان سوى جیحون گذارم براه‏

نه گودرز مانم نه خسرو نه طوس

نه گاه و نه تاج و نه بوق و نه کوس‏

بایران ازان گونه رانم سپاه

کزان پس نبیند کسى تاج و گاه‏

بکى خسرو این پس نمانم جهان

بسر بر فرود آیمش ناگهان‏

بخنجر ازان سان ببرم سرش

که گرید بدو لشکر و کشورش‏

مگر کاسمانى دگر گونه کار

فراز آید از گردش روزگار

ترا اى جهان دیده سرفراز

نکردست یزدان بچیزى نیاز

ز مردان و ز گنج و نیروى دست

همه ایزدى هرچ بایدت هست‏

یکى نامور لشکرى ده هزار

دلیر و خردمند و گرد و سوار

فرستادم اینک بنزدیک تو

که روشن کند جان تاریک تو

از ایرانیان ده و زینها یکى

بچشم یکى ده سوار اندکى‏

چو لشکر بنزد تو آید مپاى

سر و تاج گودرز بگسل ز جاى‏

همان کوه کو کرده دارد حصار

باسبان جنگى ز پا اندر آر

مکش دست از یشان بخون ریختن

تو پیروز باشى بآویختن‏

ممان زنده زیشان بگیتى کسى

که نزد تو آید از یشان بسى‏

فرستاده بشنید پیغام شاه

بیامد بر پهلوان سپاه‏

بپیش اندر آمد بسان شمن

خمیده چو از بار شاخ سمن‏

بپیران رسانید پیغام شاه

و زان نامداران جنگى سپاه‏

چو بشنید پیران سپه را بخواند

فرستاده چون این سخن باز راند

سپه را سراسر همه داد دل

که از غم بباشید آزاد دل‏

نهانى روانش پر از درد بود

پر از خون دل و بخت بر گرد بود

که از هر سوى لشکر شهریار

همى کاسته دید در کارزار

هم از شاه خسرو دلش بود تنگ

بترسید کاید یکایک بجنگ‏

بیزدان چنین گفت کاى کردگار

چه مایه شگفت اندرین روزگار

کرا بر کشیدى تو افگنده نیست

جز از تو جهاندار دارنده نیست‏

بخسرو نگر تا جز از کردگار

که دانست کآید یکى شهریار

نگه کن بدین کار گردنده دهر

مر آن را که از خویشتن کرد بهر

برآرد گل تازه از خار خشک

شود خاک با بخت بیدار مشک‏

شگفتى‏تر آنک از پى آز مرد

همیشه دل خویش دارد بدرد

میان نیا و نبیره دو شاه

ندانم چرا باید این کینه گاه‏

دو شاه و دو کشور چنین جنگجوى

دو لشکر بروى اندر آورده روى‏

چه گویى سرانجام این کارزار

کرا برکشد گردش روزگار

پس آنگه بیزدان بنالید زار

که اى روشن دادگر کردگار

گر افراسیاب اندرین کینه گاه

ابا نامداران توران سپاه‏

بدین رزمگه کشته خواهد شدن

سر بخت ما گشته خواهد شدن‏

چو کى‏خسرو آید ز ایران بکین

بدو بازگردد سراسر زمین‏

روا باشد ار خسته در جوشنم

برآرد روان کردگار از تنم‏

مبیناد هرگز جهان بین من

گرفته کسى راه و آیین من‏

کرا گردش روز با کام نیست

ورا زندگانى و مرگش یکیست‏

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *