جنگ دوازده رخ

آگاه شدن بیژن از کردار هومان

خبر شد ببیژن که هومان چو شیر

بپیش نیاى تو آمد دلیر

چو بشنید بیژن بر آشفت سخت

بخشم آمد آن شیر پنجه ز بخت‏

بفرمود تا برنهادند زین

بران پیل تن دیزه دور بین‏

بپوشید رومى زره جنگ را

یکى تنگ بر بست شبرنگ را

بپیش پدر شد پر از کیمیا

سخن گفت با او ز بهر نیا

چنین گفت مر گیو را کاى پدر

بگفتم ترا من همه در بدر

که گودرز را هوش کمتر شدست

بآیین نبینى که دیگر شدست‏

دلش پر نهیبست و پر خون جگر

ز تیمار و ز درد چندان پسر

خبر شد ببیژن که هومان چو شیر

بپیش نیاى تو آمد دلیر

چو بشنید بیژن بر آشفت سخت

بخشم آمد آن شیر پنجه ز بخت‏

بفرمود تا برنهادند زین

بران پیل تن دیزه دور بین‏

بپوشید رومى زره جنگ را

یکى تنگ بر بست شبرنگ را

بپیش پدر شد پر از کیمیا

سخن گفت با او ز بهر نیا

چنین گفت مر گیو را کاى پدر

بگفتم ترا من همه در بدر

که گودرز را هوش کمتر شدست

بآیین نبینى که دیگر شدست‏

دلش پر نهیبست و پر خون جگر

ز تیمار و ز درد چندان پسر

که از تن سرانشان جدا کرده دید

بدان رزمگه جمله افگنده دید

نشان آنک ترکى بیامد دلیر

میان دلیران بکردار شیر

بپیش نیا رفت نیزه بدست

همى بر خروشید بر سان مست‏

چنان بد کزین لشکر نامدار

سوارى نبود از در کارزار

که او را بنیزه بر افراختى

چو بر با بزن مرغ بر ساختى‏

تو اى مهربان باب بسیار هوش

دو کتفم بدرع سیاوش بپوش‏

نشاید جز از من که سازم نبرد

بدان تا برآرم ز مردیش گرد

بدو گفت گیو اى پسر هوش دار

بگفتار من سر بسر گوش دار

ترا گفته بودم که تندى مکن

ز گودرز بر بد مگردان سخن‏

که او کار دیده‏ست و داناترست

بدین لشکر نامور مهترست‏

سواران جنگى بپیش اندرند

که بر کینه گه پیل را بشکرند

نفرمود با او کسى را نبرد

جوانى مگر مر ترا خیره کرد

که گردن بدین سان بر افراختى

بدین آرزو پیش من تاختى‏

نیم من بدین کار همداستان

مزن نیز پیشم چنین داستان‏

بدو گفت بیژن که گر کام من

نجویى نخواهى مگر نام من‏

شوم پیش سالار بسته کمر

زنم دست بر جنگ هومان ببر

و زانجا بزد اسب و برگاشت روى

بنزدیک گودرز شد پوى پوى‏

ستایش کنان پیش او شد بدرد

هم این داستان سر بسر یاد کرد

که اى پهلوان جهاندار شاه

شناساى هر کار و زیباى گاه‏

شگفتى همى بینم از تو یکى

و گر چند هستم بهوش اندکى‏

کزین رزمگه بوستان ساختى

دل از کین ترکان بپرداختى‏

شگفتى‏تر آنک از میان سپاه

یکى ترک بدبخت گم کرده راه‏

بیامد که یزدان نیکى کنش

همى بد سگالید با بد تنش‏

بیاوردش از پیش توران سپاه

بدان تا بدست تو گردد تباه‏

بدام آمده گرگ برگاشتى

ندانم کزین خود چه پنداشتى‏

تو دانى که گر خون او بى‏درنگ

بریزند پیران نیاید بجنگ‏

مپندار کو کینه بیش آورد

سپه را برین دشت پیش آورد

من اینک بخون چنگ را شسته‏ام

همان جنگ او را کمر بسته‏ام‏

چو دستور باشد مرا پهلوان

شوم پیش او چون هژبر دمان‏

بفرماید اکنون سپهبد بگیو

مگر کان سلیح سیاوش نیو

دهد مر مرا خود و رومى زره

ز بند زره بر گشاید گره‏

چو بشنید گودرز گفتار اوى

بدید آن دل و راى هشیار اوى‏

ز شادى برو آفرین کرد سخت

که از تو مگر داد جاوید بخت‏

تو تا بر نشستى بزین پلنگ

نهنگ از دم آسود و شیران ز جنگ‏

بهر کارزار اندر آیى دلیر

بهر جنگ پیروز باشى چو شیر

نگه کن که با او بآوردگاه

توانى شدن زان پس آورد خواه‏

که هومان یکى بد کنش ریمنست

بآورد و جنگ او چو آهرمنست‏

جوانى و ناگشته بر سر سپهر

ندارى همى بر تن خویش مهر

بمان تا یکى رزم دیده هژبر

فرستم بجنگش بکردار ابر

برو تیر باران کند چون تگرگ

بسر بر بدوزدش پولاد ترگ‏

بدو گفت بیژن که اى پهلوان

هنرمند باشد دلیر و جوان‏

مرا گر بدیدى برزم فرود

ز سر باز باید کنون آزمود

بجنگ پشن بر نوشتم زمین

نبیند کسى پشت من روز کین‏

مرا زندگانى نه اندر خورست

گر از دیگرانم هنر کمترست‏

و گر باز دارى مرا زین سخن

بدان روى کآهنگ هومان مکن‏

بنالم من از پهلوان پیش شاه

نخواهم کمر زان سپس نه کلاه‏

بخندید گودرز و زو شاد شد

بسان یکى سرو آزاد شد

بدو گفت نیک اختر و بخت گیو

که فرزند بیند همى چون تو نیو

تو تا چنگ را باز کردى بجنگ

فرو ماند از جنگ چنگ پلنگ‏

ترا دادم این رزم هومان کنون

مگر بخت نیکت بود رهنمون‏

گر این اهرمن را بدست تو هوش

براید بفرمان یزدان بکوش‏

بنام جهاندار یزدان ما

بپیروزى شاه و گردان ما

بگویم کنون گیو را کان زره

که بیژن همى خواهد او را بده‏

گر ایدونک پیروز باشى بروى

ترا بیشتر نزد من آبروى‏

ز فرهاد و گیوت برآرم بجاه

بگنج و سپاه و بتخت و کلاه‏

بگفت این سخن با نبیره نیا

نبیره پر از بند و پر کیمیا

پیاده شد از اسب و روى زمین

ببوسید و بر باب کرد آفرین‏

بخواند آن زمان گیو را پهلوان

سخن گفت با او ز بهر جوان‏

و زان خسروانى زره یاد کرد

کجا خواست بیژن ز بهر نبرد

چنین داد پاسخ پدر را پسر

که اى پهلوان جهان سر بسر

مرا هوش و جان و جهان این یکیست

بچشمم چنین جان او خوار نیست‏

بدو گفت گودرز کاى مهربان

جز این برد باید بوى بر گمان‏

که هر چند بیژن جوانست و نو

بهر کار دارد خرد پیش رو

و دیگر که این جاى کین جستنست

جهان را ز آهرمنان شستنست‏

بکین سیاوش بفرمان شاه

نشاید بپیوند کردن نگاه‏

و گر بارد از ابر پولاد تیغ

نشاید که داریم ما جان دریغ‏

نشاید شکستن دلش را بجنگ

بپوشیدنش جامه نام و ننگ‏

که چون کاهلى پیشه گیرد جوان

بماند منش پست و تیره روان‏

چو پاسخ چنین یافت چاره نبود

یکى با پسر نیز بند آزمود

بگودرز گفت اى جهان پهلوان

بجایى که پیکار خیزد بجان‏

مرا خود شب و روز کارست پیش

چرا داد باید مرا جان خویش‏

نه فرزند باید نه گنج و سپاه

نه آزرم سالار و فرمان شاه‏

اگر جنگ جوید سلیحش کجاست

زره دارد از من چه بایدش خواست‏

چنین گفت پیش پدر رزمساز

که ما را بدرع تو ناید نیاز

برانى که اندر جهان سر بسر

بدرع تو جویند مردان هنر

چو درع سیاوش نباشد بجنگ

نجویند گردنکشان نام و ننگ‏

بر انگیخت اسب از میان سپاه

که آید ز لشکر بآوردگاه‏

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *