داستان رستم و سهراب

افگندن سهراب رستم را

چو خورشید تابان بر آورد پر

سیه زاغ پرّان فرو برد سر

تهمتن بپوشید ببر بیان

نشست از بر ژنده پیل ژیان‏

کمندى بفتراک بر بست شست

یکى تیغ هندى گرفته بدست‏

بیامد بران دشت آوردگاه

نهاده بسر بر ز آهن کلاه‏

همه تلخى از بهر بیشى بود

مبادا که با آز خویشى بود

و زان روى سهراب با انجمن

همى مى‏گسارید با رودزن‏

بهومان چنین گفت کین شیر مرد

که با من همى گردد اندر نبرد

چو خورشید تابان بر آورد پر

سیه زاغ پرّان فرو برد سر

تهمتن بپوشید ببر بیان

نشست از بر ژنده پیل ژیان‏

کمندى بفتراک بر بست شست

یکى تیغ هندى گرفته بدست‏

بیامد بران دشت آوردگاه

نهاده بسر بر ز آهن کلاه‏

همه تلخى از بهر بیشى بود

مبادا که با آز خویشى بود

و زان روى سهراب با انجمن

همى مى‏گسارید با رودزن‏

بهومان چنین گفت کین شیر مرد

که با من همى گردد اندر نبرد

ز بالاى من نیست بالاش کم

برزم اندرون دل ندارد دژم‏

بر و کتف و یالش همانند من

تو گوئى که داننده بر زد رسن‏

نشانهاى مادر بیابم همى

بدان نیز لختى بتابم همى‏

گمانى برم من که او رستمست

که چون او بگیتى نبرده کمست‏

نباید که من با پدر جنگ جوى

شوم خیره روى اندر آرم بروى‏

بدو گفت هومان که در کارزار

رسیدست رستم بمن اندبار

شنیدم که در جنگ مازندران

چه کرد آن دلاور بگرز گران‏

بدین رخش ماند همى رخش اوى

و لیکن ندارد پى و پخش اوى‏

بشبگیر چون بر دمید آفتاب

سر جنگ جویان بر آمد ز خواب‏

بپوشید سهراب خفتان رزم

سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم‏

بیامد خروشان بران دشت جنگ

بچنگ اندرون گرزه گاو رنگ‏

ز رستم بپرسید خندان دو لب

تو گفتى که با او بهم بود شب‏

که شب چون بدت روز چون خاستى

ز پیکار بر دل چه آراستى‏

ز کف بفگن این گرز و شمشیر کین

بزن جنگ و بیداد را بر زمین‏

نشینیم هر دو پیاده بهم

بمى تازه داریم روى دژم‏

بپیش جهاندار پیمان کنیم

دل از جنگ جستن پشیمان کنیم‏

همان تا کسى دیگر آید برزم

تو با من بساز و بیاراى بزم‏

دل من همى با تو مهر آورد

همى آب شرمم بچهر آورد

همانا که دارى ز گردان نژاد

کنى پیش من گوهر خویش یاد

بدو گفت رستم که اى نامجوى

نبودیم هرگز بدین گفت و گوى‏

ز کشتى گرفتن سخن بود دوش

نگیرم فریب تو زین در مکوش‏

نه من کودکم گر تو هستى جوان

بکشتى کمر بسته‏ام بر میان‏

بکوشیم و فرجام کار آن بود

که فرمان و راى جهانبان بود

بسى گشته‏ام در فراز و نشیب

نیم مرد گفتار و بند و فریب‏

بدو گفت سهراب کز مرد پیر

نباشد سخن زین نشان دلپذیر

مرا آرزو بد که در بسترت

بر آید بهنگام هوش از برت‏

کسى کز تو ماند ستودان کند

بپرّد روان تن بزندان کند

اگر هوش تو زیر دست منست

بفرمان یزدان بساییم دست‏

از اسپان جنگى فرود آمدند

هشیوار با گبر و خود آمدند

ببستند بر سنگ اسپ نبرد

برفتند هر دو روان پر ز گرد

بکشتى گرفتن بر آویختند

ز تن خون و خوى را فرو ریختند

بزد دست سهراب چون پیل مست

بر آوردش از جاى و بنهاد پست‏

بکردار شیرى که بر گور نر

زند چنگ و گور اندر آید بسر

نشست از بر سینه پیل تن

پر از خاک چنگال و روى و دهن‏

یکى خنجرى آبگون بر کشید

همى خواست از تن سرش را برید

بسهراب گفت اى یل شیر گیر

کمند افگن و گرد و شمشیر گیر

دگرگونه‏تر باشد آیین ما

جزین باشد آرایش دین ما

کسى کو بکشتى نبرد آورد

سر مهترى زیر گرد آورد

نخستین که پشتش نهد بر زمین

نبرّد سرش گر چه باشد بکین‏

گرش بار دیگر بزیر آورد

ز افگندنش نام شیر آورد

بدان چاره از چنگ آن اژدها

همى خواست کاید ز کشتن رها

دلیر جوان سر بگفتار پیر

بداد و ببود این سخن دلپذیر

یکى از دلى و دوم از زمان

سوم از جوانمردیش بى‏گمان‏

رها کرد زو دست و آمد بدشت

چو شیرى که بر پیش آهو گذشت‏

همى کرد نخچیر و یادش نبود

ازان کس که با او نبرد آزمود

همى دیر شد تا که هومان چو گرد

بیامد بپرسیدش از هم نبرد

بهومان بگفت آن کجا رفته بود

سخن هر چه رستم بدو گفته بود

بدو گفت هومان گرد اى جوان

بسیرى رسیدى همانا ز جان‏

دریغ این بر و بازو و یال تو

میان یلى چنگ و گوپال تو

هژبرى که آورده بودى بدام

رها کردى از دام و شد کار خام‏

نگه کن کزین بیهده کار کرد

چه آرد بپیشت بدیگر نبرد

بگفت و دل از جان او بر گرفت

پرانده همى ماند ازو در شگفت‏

بلشکرگه خویش بنهاد روى

بخشم و دل از غم پر از کار اوى‏

یکى داستان زد برین شهریار

که دشمن مدار ار چه خردست خوار

چو رستم ز دست وى آزاد شد

بسان یکى تیغ پولاد شد

خرامان بشد سوى آب روان

چنانچون شده باز یابد روان‏

بخورد آب و روى و سر و تن بشست

بپیش جهان آفرین شد نخست‏

همى خواست پیروزى و دستگاه

نبود آگه از بخشش هور و ماه‏

که چون رفت خواهد سپهر از برش

بخواهد ربودن کلاه از سرش‏

و زان آبخور شد بجاى نبرد

پر اندیشه بودش دل و روى زرد

همى تاخت سهراب چون پیل مست

کمندى ببازو کمانى بدست‏

گرازان و بر گور نعره زنان

سمندش جهان و جهان را کنان‏

همى ماند رستم ازو در شگفت

ز پیگارش اندازه‏ها بر گرفت‏

چو سهراب شیراوژن او را بدید

ز باد جوانى دلش بر دمید

چنین گفت کاى رسته از چنگ شیر

جدا مانده از زخم شیر دلیر

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن