بوزرجمهر

بزم پنجم شاه نوشین روان با بزرگمهر و موبدان

برین نیز بگذشت یک هفته روز

بهشتم چو بفروخت گیتى فروز

بیانداخت آن چادر لاژورد

بیاراست گیتى بدیباى زرد

شهنشاه بنشست با موبدان

جهان دیده و کار کرده ردان‏

سر موبد موبدان اردشیر

چو شاپور و چون یزدگرد دبیر

ستاره شناسان و جویندگان

خردمند و بیدار گویندگان‏

سراینده بوزرجمهر جوان

بیامد بر شاه نوشین روان‏

بدانندگان گفت شاه جهان

که با کیست این دانش اندر نهان‏

برین نیز بگذشت یک هفته روز

بهشتم چو بفروخت گیتى فروز

بیانداخت آن چادر لاژورد

بیاراست گیتى بدیباى زرد

شهنشاه بنشست با موبدان

جهان دیده و کار کرده ردان‏

سر موبد موبدان اردشیر

چو شاپور و چون یزدگرد دبیر

ستاره شناسان و جویندگان

خردمند و بیدار گویندگان‏

سراینده بوزرجمهر جوان

بیامد بر شاه نوشین روان‏

بدانندگان گفت شاه جهان

که با کیست این دانش اندر نهان‏

کزو دین یزدان بنیرو شود

همان تخت شاهى بى‏آهو شود

چو بشنید زو موبد موبدان

زبان برگشاد از میان ردان‏

چنین داد پاسخ که از داد شاه

درفشان شود فر دیهیم و گاه‏

چو با داد بگشاید از گنج بند

بماند پس از مرگ نامش بلند

دگر کو بشوید زبان از دروغ

نجوید بکژّى ز گیتى فروغ‏

سپهبد چو با داد و بخشایشست

ز تاجش زمانه پر آسایشست‏

و دیگر که از کهتر پر گناه

چو پوزش کند باز بخشدش شاه‏

بپنجم جهاندار نیکو سخن

که نامش نگردد بگیتى کهن‏

همه راست گوید سخن کمّ و بیش

نگردد بهر کار زآیین خویش‏

ششم بر پرستنده تخت خویش

چنان مهر دارد که بر بخت خویش‏

بهفتم سخن هرک دانا بود

زبانش بگفتن توانا بود

نگردد دلش سیر ز آموختن

از اندیشگان مغز را سوختن‏

بآزادیست از خرد هر کسى

چنانچون ببالد ز اختر بسى‏

دلت مگسل اى شاه راد از خرد

خرد نام و فرجام را پرورد

منش پست و کم دانش آن کس که گفت

منم کم ز گیتى کسى نیست جفت‏

چنین گفت پس یزدگرد دبیر

که اى شاه دانا و دانش پذیر

ابر شاه زشتست خون ریختن

باندک سخن دل برآهیختن‏

همان چون سبکسر بود شهریار

بداندیش دست اندر آرد بکار

همان با خردمند گیرد ستیز

کند دل ز نادانى خویش تیز

دل شاه گیتى چو پر آز گشت

روان ورا دیو انباز گشت‏

ور ایدون که حاکم بود تیز مغز

نیاید ز گفتار او کار نغز

دگر کارزارى که هنگام جنگ

بترسد ز جان و نترسد ز ننگ‏

توانگر که باشد دلش تنگ و زفت

شکمّ زمین بهتر او را نهفت‏

چو بر مرد درویش کنداورى

نه کهتر نه زیبنده مهترى‏

چو کژّى کند پیر ناخوش بود

پس از مرگ جانش پر آتش بود

چو کاهل بود مرد برنا بکار

ازو سیر گردد دل روزگار

نماند ز ناتندرستى جوان

مبادش توان و مبادش روان‏

چو بوزرجمهر این سخنهاى نغز

شنید و بدانش بیاراست مغز

چنین گفت با شاه خورشید چهر

که بادا بکام تو روشن سپهر

چنان دان که هر کس که دارد خرد

بدانش روان را همى پرورد

نکوهیده ده کار بر ده گروه

نکوهیده تر نزد دانش پژوه‏

یکى آنک حاکم بود با دروغ

نگیرد بر مرد دانا فروغ‏

سپهبد که باشد نگهبان گنج

سپاهى که او سر بپیچد ز رنج‏

دگر دانشومند کو از بزه

نترسد چو چیزى بود با مزه‏

پزشکى که باشد بتن دردمند

ز بیمار چون باز دارد گزند

چو درویش مردم که نازد بچیز

که آن چیز گفتن نیرزد بنیز

همان سفله کز هر کس آرام و خواب

ز دریا دریغ آیدش روشن آب‏

و گر باد نوشین بتو برجهد

سپاسى ازان بر سرت برنهد

بهفتم خردمند کاید بخشم

بچیز کسان برگمارد دو چشم‏

بهشتم بنادان نماینده راه

سپردن بکاهل کسى کار گاه‏

همان بى‏خرد کو نیابد خرد

پشیمان شود هم ز گفتار بد

دل مردم بى‏خرد بآرزوى

برین گونه آویزد اى نیک خوى‏

چو آتش که گوگرد یابد خورش

گرش در نیستان بود پرورش‏

دل شاه نوشین روان زنده باد

سران جهان پیش او بنده باد

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *