اردشیر بابکان

آگاهى یافتن اردوان از کار گلنار و اردشیر

چنان بد که بى‏ماه روى اردوان

نبودى شب و روز روشن روان‏

ز دیبا نبرداشتى دوش و یال

مگر چهر گلنار دیدى بفال‏

چو آمدش هنگام برخاستن

بدیبا سرگاهش آراستن‏

کنیزک نیامد ببالین اوى

بر آشفت و پیچان شد از کین اوى‏

بدر بر سپاه ایستاده بپاى

بیاراسته تخت و تاج و سراى‏

ز درگاه برخاست سالار بار

بیامد بر نامور شهریار

بدو گفت گردنکشان بر درند

هرانکس کجا مهتر کشورند

پرستندگان را چنین گفت شاه

که گلنار چون راه و آیین نگاه‏

چنان بد که بى‏ماه روى اردوان

نبودى شب و روز روشن روان‏

ز دیبا نبرداشتى دوش و یال

مگر چهر گلنار دیدى بفال‏

چو آمدش هنگام برخاستن

بدیبا سرگاهش آراستن‏

کنیزک نیامد ببالین اوى

بر آشفت و پیچان شد از کین اوى‏

بدر بر سپاه ایستاده بپاى

بیاراسته تخت و تاج و سراى‏

ز درگاه برخاست سالار بار

بیامد بر نامور شهریار

بدو گفت گردنکشان بر درند

هرانکس کجا مهتر کشورند

پرستندگان را چنین گفت شاه

که گلنار چون راه و آیین نگاه‏

ندارد نیاید ببالین من

که داند بدین داستان دین من‏

بیامد هم آنگاه مهتر دبیر

که رفتست بیگاه دوش اردشیر

و ز آخر ببر دست خنگ و سیاه

که بد باره نامبردار شاه‏

هم آنگاه شد شاه را دلپذیر

که گنجور او رفت با اردشیر

دل مرد جنگى برآمد ز جاى

بر آشفت و زود اندر آمد بپاى‏

سواران جنگى فراوان ببرد

تو گفتى همى باره آتش سپرد

بره بر یکى نامور دید جاى

بسى اندرو مردم و چارپاى‏

بپرسید زیشان که شبگیر هور

شنیدى شما بانگ نعل ستور

یکى گفت زیشان که اندر گذشت

دو تن بر دو باره در آمد بدشت‏

همى برگذشتند پویان براه

یکى باره خنگ و دیگر سیاه‏

بدُمّ سواران یکى غرم پاک

چو اسپى همى بر پراگند خاک‏

بدستور گفت آن زمان اردوان

که این غرم بارى چرا شد دوان‏

چنین داد پاسخ که آن فرّ اوست

بشاهى و نیک اخترى پرّ اوست‏

گر این غرم دریابد او را متاز

که این کار گردد بما بر دراز

فرود آمد آن جایگه اردوان

بخورد و بر آسود و آمد دوان‏

همى تاختند از پس اردشیر

بپیش اندرون اردوان و وزیر

جوان با کنیزک چو باد دمان

نپرداخت از تاختن یک زمان‏

کرا یار باشد سپهر بلند

بروبر ز دشمن نیاید گزند

ازان تاختن رنجه شد اردشیر

بدید از بلندى یکى آبگیر

جوانمرد پویان بگلنار گفت

که اکنون که با رنج گشتیم جفت‏

بباید بدین چشمه آمد فرود

که شد باره و مرد بى‏تار و پود

بباشیم بر آب و چیزى خوریم

ازان پس بر آسودگى بگذریم‏

چو هر دو رسیدند نزدیک آب

بزردى دو رخساره چون آفتاب‏

همى خواست کاید فرود اردشیر

دو مرد جوان دید بر آبگیر

جوانان بآواز گفتند زود

عنان و رکیبت بباید بسود

که رستى ز کام و دم اژدها

کنون آب خوردن نیارد بها

نباید که آیى بخوردن فرود

تن خویش را داد باید درود

چو از پند گوى آن شنید اردشیر

بگلنار گفت این سخن یادگیر

رکیبش گران شد سبک شد عنان

بگردن بر آورد رخشان سنان‏

پس اندر چو باد دمان اردوان

همى تاخت با رنج و تیره روان‏

بدانگه که بگذشت نیمى ز روز

فلک را بپیمود گیتى فروز

یکى شارستان دید با رنگ و بوى

بسى مردم آمد بنزدیک اوى‏

چنین گفت با موبدان نامدار

که کى برگذشت آن دلاور سوار

چنین داد پاسخ بدو رهنماى

که اى شاه نیک اختر و پاک راى‏

بدانگه که خورشید برگشت زرد

بگسترد شب چادر لاژورد

بدین شهر بگذشت پویان دو تن

پر از گرد و بى‏آب گشته دهن‏

یکى غرم بود از پس یک سوار

که چون او ندیدم بایوان نگار

چنین گفت با اردوان کدخداى

کز ایدر مگر باز گردى بجاى‏

سپه سازى و ساز جنگ آورى

که اکنون دگر گونه شد داورى‏

که بختش پس پشت او بر نشست

ازین تاختن باد ماند بدست‏

یکى نامه بنویس نزد پسر

بنامه بگوى این سخن در بدر

نشانى مگر یابد از اردشیر

نباید که او دود شد از غرم شیر

چو بشنید زو اردوان این سخن

بدانست کآواز او شد کهن‏

بدان شارستان اندر آمد فرود

همى داد نیکى دهش را درود

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن